<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زبان و زندگی روزمره</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/</link>
<description>صدای خاموش</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Dec 2009 15:29:47 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>امان از دل زینب</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 419px; HEIGHT: 225px&quot; height=225 hspace=0 src=&quot;http://www.imamreza.net/images/maghalat-f/honar/ashura.jpg&quot; width=419 align=absMiddle border=2&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 15:29:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امشب شهادتنامه عشاق امضا می شود</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;حضرت امام حسین علیه السلام&quot; href=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA+%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85+%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86+%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87+%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&quot;&gt;امام حسین علیه السلام&lt;/A&gt; در &lt;U&gt;شب عاشورا&lt;/U&gt; یاران خود را جمع کرد و فرمود:« خداوند را با بهترین سپاس‌ها شگرگزارم و در خوشی و سختی، او را می‌ستایم. پروردگارا، از این که ما را به نبوت گرامی داشتی، علم قرآن و دانش دین را به ما کرامت فرمودی و گوشی شنوا، چشمی بینا و دلی آگاه به ما عطا کردی از تو سپاسگزاریم. خداوندا، ما را در زمره سپاسگزاران خود قرار ده. &lt;BR&gt;من یارانی بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بیتی فرمانبردارتر و به &lt;A title=&quot;صله رحم، قطع رحم&quot; href=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B5%D9%84%D9%87+%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%8C+%D9%82%D8%B7%D8%B9+%D8%B1%D8%AD%D9%85&quot;&gt;صله رحم&lt;/A&gt; پایبندتر از اهل بیتم نمی‌شناسم. خداوند شما را برای یاری من جزای خیر دهد. من می‌دانم که فردا کار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. &lt;BR&gt;&lt;A title=بیعت href=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA&quot;&gt;بیعت&lt;/A&gt; خود را از شما بر می‌دارم و به شما اجازه می‌دهم از سیاهی شب برای پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده کنید و در روستاها و شهرها پراکنده شوید تا خداوند فرج خود را برساند و شما نجات یابید. این مردم، مرا می‌خواهند و چون بر من دست یابند با شما کاری ندارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی از اصحاب با وفای ایشان زهیر بن قین خطاب به ایشان فرمود:لا و الله لا یکون ذلک ابدا ا اترک ابن رسول الله(ص) اسیرا فی ید الاعداء و انجو انا؟! لا ارانی الله ذلک الیوم.»&lt;SUP&gt; (4) &lt;/SUP&gt;نه به خدا سوگند، هرگز چنین نخواهد بود. آیافرزند رسول خدا را در دست دشمنان اسیر بگذارم و خود را نجات دهم؟! خدای آن روز را به من نشان ندهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#99ff00&gt;امشب شهادتنامه عشـــاق امضــــا می شود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#99ff00&gt;فردا به خون عاشقان این دشت دریا می شود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 19:35:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از کف بریز آب روان را عباس</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;کاش قسمتمان شود کربلا ،در نیمه شبی مهمان حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس یا به قول عرب ها «قمر العشیره»شویم و جلوی ضریح بایستیم و به یاد مادر بزرگوارش برای آن عزیز بخوانیم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای کسی که دیدی عباس را که حمله می کرد بر گله های گوسفند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و فرزندان حیدر همه چون شیران یال داردنبال او بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من خبر رسید که ضربت رسید به سر فرزندم در حالی که دست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نداشت وای بر من که سر پسرم از ضرب عمود پیچیده شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   اگر شمشیر در دست تو بود کسی نزدیک تو نمی گردید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و نیز بخوانیم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرا دیگر مادر پسران مخوان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که مرا یاد شیران بیشه می اندازی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من پسرانی داشتم و به نام آنها مرا ام البنین می خواندند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و امروز صبح کردم در حالیکه دیگر فرزندی ندارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهار تن بودند چون کرکسان کوهسار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که کشته شدند و رگ و تین آنان قطع شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر سر نعش آن ها نیزه ها به هم افتاد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و همه شان از طعن نیزه به زمین افتادند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای کاش می دانستم آنچنانکه خبر دادند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا عباس دست راستش قطع شده بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی از جاهایی که در کربلا خیلی به زوار سخت می گذرد دیدن شط فرات است.اگر آنجا از غصه جان بدهیم کم است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شکر خدا وقتی ما برای دیدار از شط رفتیم جلوی آب را گرفته بودند و داخل رود در حال کار بودند...خدایا شکرت که چشمم به آب فرات نیفتاد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;از کف بریز آب روان را عباس &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بشنو خروش کودکــان را عباس&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 13:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ccff00&gt;جان امام حسین&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی –دو روز اول که کربلا بودم وارد حرم که می شدم از راه دور و چند متری ضریح حضرت را زیارت می کردم.جلوی ضریح کمی شلوغ بود و جلو رفتن با زحمت ایجاد کردن برای دیگران همراه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما نیمه شب روز سو فکر می کنم راه باز شد و ضریح خلوت شد.رفتم جلو.اما مردد بودم که دست به ضریح بزنم یا نه؟جایی که باز بود محل دفن حضرت علی اکبربود.آمادگی رفتن طرف ایشان را نداشتم.دلم نمی خواست بدون مقدمه بروم خدمت ایشان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیدم شاید امام مرا این طور خواسته اند.رفتم جلو و ضریح را گرفتم.اما فقط خدا می داند که چه حالی به من دست داد.انگار دست به قلب یا جان سیدالشهدا زده بودم.حس غریبی بود.حسی که هنو با من است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من بی تجربه بودم .کسی از این حس با من سخنی نگفته بود،اما شما اگر رفتید کربلا یا از همین جا امام حسین را به جان مادرش زهرا قسم دهید که این طور شما را به سمت خود نخواند یا اگر این طور دعوت می کند قبلا آمادگی آن را بدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 20:41:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرکت اشتباه به سمت امام حسین</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هوا به شدت مه گرفته بود.مه تا چند سانتی متری زمین هم رسیده بود.از حرم حضرت قمر بنی هاشم آمدم بیرون و به طرف هتل راه افتادم .هر چه راه می رفتم به هتل نمی رسیدم.از طرفی مه آنقدر شدید بود که نمی توانستم اطرافم را ببینم.همین طور مستقیم می رفتم.کم کم به نظرم رسید،مسیر همیشگی را طی نمی کنم و در بین الحرمین قدم می زنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.persiangraphic.com/originals/___1/__17/islamic_art_14_20091201_1474457469.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG class=jg_photo id=jg_photo_big height=375 alt=&quot;گنبد حرم امام حسین &quot; src=&quot;http://www.persiangraphic.com/pictures//___1/__17/islamic_art_14_20091201_1474457469.jpg&quot; width=600&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود سه-چهار دقیقه ای را طی کردم.که در میان مه متوجه شدم روبروی گنبد و بارگاه حضرت اباعبدالله ایستاده ام. تازه فهمیدم به دلیل اینکه جلویم را نمی دیدم به جای آنکه به سمت چپ و میدان مشک در شارع عباس حرکت کنم به سمت حرم سیدالشهدا حرکت می کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنده ام گرفته بود.با خودم گفتم کاش همیشه همه مسیرهای اشتباه و خطایی که در زندگی طی می کنم از حرم و راه امام حسین سر در بیاورد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 15:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با ارزش ترین سوغات کربلا</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;گاهی وقت ها خرید هدیه برای عذاب اورترین کار است.نمی دانم چی بخرم که هدیه گیرنده خوشش بیاید و دوست داشته باشد یا شانش حفظ شود.گاه این کار می شود یک سر در گمی و وسواس...کم پیش می اید رضایت کامل را داشته باشم یا بدون دردسر ان چیزی را که می خواهم پیدا کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز سوغاتی سفر کربلایم را برای یکی از دوستانم بردم.یک کاشی از حرم حضرت اباالفضل.که به نظر خودم بهترین و باارزشترین هدیه این سفر است که با هیچ هدیه دیگری قابل مقایسه نیست. وقتی چند سال قبل برای اولین بار یکی از اعضای خانواده ام رفته بود کربلا ،یک تکه از کاشی حضرت اباالفضل را که به اندازه یک بند انگشت ولی سه گوش است را برایمان سوغات آورد،روی چشممان جا داشت.توی دکور اتاق پذیرایی گذاشته بودم.هر بار که چشمم بهش می افتاد به حضرت اباالفضل سلام می دادم و دلم پر می کشید به سمت کربلا ... خودم که رفتم کربلا می دانستم برای یکی از دوستان سوغات چه چیز باید بیاورم.می دانستم برای کسی که اهل دل باشد و درک می کند این بهترین هدیه است.یک کاشی آبی-سرمه ای که عکس یک گل روی آن بود.&lt;IMG style=&quot;MARGIN-BOTTOM: 15px&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1388/7/20/39431_399.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی هدیه را که در نایلون گذاشته بودم را بهش دادم با اطمینان همین را بهش گفتم ،گفتم با ارزشترین هدیه را آوردم.آنقدر با ارزش بود که سوغات دیگریی را روی آن نگذارم و تقدیم کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از توی نایلون در آورد و خیلی معمولی تشکر کرد.به نظرم رسید متوجه راز کاشی نشده،شاید هم متعجب بود که این چه جور سوغاتی است.هنوز در حال تشکر کردن بود که گفتم:این کاشی بخشی از وجود حرم حضرت قمربنی هاشم است.چند لحظه مکث کرد بعد کاشی را برداشت و با احساسی خاص بوسید و منقلب شد.سکوتی بین مان حاکم شد .احساس کردم بغض سنگینی در گلویش نشست،دیگر نتوانست حرفی بزند.مانده بودم چه کنم ؟این واکنش از آدم توداری مثل او بعید و دور از انتظار بود.گمان می کردم از این سوغات خوشش بیایدولی فکر نمی کردم تا این حد احساساتی شود.در یک لحظه تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم؛چون تحمل این احساسات را نداشتم.شاید برای او یک حس غریب بود که در تنهایی بیشتر جواب می داد و نباید در آن احساس شریک می شدم.خداحافظی کردم،به سختی جواب داد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از دیروز تا آخر شب چند بار آن صحنه جلوی چشمم مجسم کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشد بهش بگویم این کاشی  تنها سوغاتی بود که در انتخابش یقین داشتم و دو دل و سر در گم نبودم.نشد بهش بگویم شبی که برای خرید این کاشی رفتم حرم ،ریز ریز از آسمان باران می بارید و آسمان پر از مه بود.نشد بهش بگویم بعد از گرفتن کاشی که در انتخابش دقت و وسواس زیادی را به خرج داده بودم تا سالمترین و زیباترین کاشی را بردارم آمدم زیر باران ،روبروی حرم و ایوان طلای آقا زیر یکی از طاقی ها نشستم و قرآن خواندم و به ریزش باران و بارگاه ملکوتی ایشان نگاه کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشد بهش بگویم اگر دیدن این کاشی می تواند این همه آدم را منقلب کند پس من چی باید بگویم که رفتم داخل آن بارگاه شریف و ترکیب کاملی از این کاشی ها را که دیوار را آراسته بودند دیدم.نشد بگویم قلب من بعد از بازگشت از غم دلتنگی مثل یک ذغال سرخ شده است.اما بالاخره یک روز و در فرصتی مناسب همه چیز را تعریف می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانم چرا از میان تمام هدایایی که به بهش داده بودم این یکی اینقدر موثر بود؟شاید چون خودم این هدیه را خیلی دوست داشتم و با عشق و یقین انتخاب کرده بودم شاید هم نظر خود آقا بود و باید به دست ایشون می رسید.وقتی آمدیم تهران از خودم پرسیدم چرا به ذهنم نرسید که از حرم اباعبدالله کاشی بگیرم؟شاید رازی در این کاشی بوده که دریافت کننده هدیه می داند...شاید...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر چه هست که خدایا شکرت که درست هدایتم کردی که تو بهترین هدایت کنندگانی... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 21:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرگز از یاد من آن پیر جماران نرود...</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;راهپيمايي اعتراض آميز مردم تهران پس از برگزاري نماز جمعه &quot; src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8809/ImageReports/8809271019/21_8809271019_L600.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1.توی این یک هفته که ایران نبودم اتفاقات زیادی در ایران افتاده که اصلا خوشایندم نبود.البته بی خبر هم نبودم .از پیام هایی که دوستانم می فرستادند حدس زدم باید عکس امام را پاره کرده باشند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در کنج دلم عکس امام است نهان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مَردید اگر قلب مرا پاره کنید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در راه بازگشت برای شام در کرمانشاه توقف کرده بودیم، تلویزیون از شبکه دو تصاویر راهپیمایی از شهرهای مختلف را در تحریم هتک حرمت به عکس امام را نشان می داد.فکر نمی کردم قضیه تا این حد جدی باشد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی اتوبوس راننده تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است و ایران بهم ریخته است ودر شهرهای مختلف تظاهرات مردمی بر پا شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2.تهران که رسیدیم هنوز خسته سفر بوده و نبوده فهمیدم که روز جمعه در اعتراض به این حرکت سخیف بعد از نماز جمعه راهپیمایی است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.می دانستم که دیروز(روز جمعه) حتما عده ای برای دیدنم می آیند و ناهار را باید در خدمتشان باشیم.ناسلامتی زوار بودیم.به همین دلیل تا قبل از آمدن مهمانها از خانه زدم بیرون و با یکی از دوستان به سمت دانشگاه راه افتادیم.حساسیت موضوع و جسارتی که به نظام جمهوری اسلامی کرده بودند بیش از این بود که بخواهم مثل مواقع دیگر بمانم خانه و مهمان نوازی کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4. اتوبوس که به انقلاب رسید همه را پیاده کرد؛ کم کم جمعیت نمایان شد.همه به سمت درب اصلی دانشگاه حرکت می کردند.آقای امامی کاشانی خطبه اول را می خواند.سر خیابان قدس نشریه عبرتهای عاشورا و نشریه افق را پخش می کردند.دوست من هم که نامه حضرت امام به منتظری را همراه با خود آورده بود در میان جمعیت پخش کرد.تا جمعیت دوره اش کرده بودند. یکی از آقایان غیرتی شده و بقیه نامه ها را گرفته و خودش پخش کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;راهپيمايي اعتراض آميز مردم تهران پس از برگزاري نماز جمعه &quot; src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8809/ImageReports/8809271019/7_8809271019_L600.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M587193.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.جمعیت کپه کپه پشت در دانشگاه و کنار میله ها  ایستاده بودند؛عده ای هم آن طرف خیابان و عده ای وسط خیابان.در حالی که بیشترشان عکس امام و رهبر معظم انقلاب را دستشان گرفته بودند.کمی آنجا ایستادیم و بعد به سمت درب اصلی حرکت کردیم.برای اولین بار قصد نماز خواندن نداشتم .می خواستم بایستم روبروی درب اصلی و جمعیت بیرون  را تماشا کنم.خیلی ها مثل ما جلوی در تجمع کرده بودند.بعضی ها قاب عکس امام و رهبر معظم انقلاب دستشان بود و نه پوستر.یعنی از دیوار خانه هایشان عکس ها را برداشته و با خودآورده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6.بعضی ها به جای یک عکس از امام و رهبری دو عکس با ترکیب های متفاوت به دست داشتند.تک و توک عکس دکتر احمدی نژاد در دست ها دیده می شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7.دو نفر خانم مانتویی را دیدم که تنها دنبال عکس امام بودند.یکی شان می گفت:امام عشق من بود.من به عشق امام آمده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;8.با یک خانم جوان که حجابش مانتو بود و شال مشکی سرش کرده بود و عکس رهبر دستش بود جلوی درب اصلی گرم گرفتیم.بعضی از زن های چادری که از کنارمان رد می شدند با تعجب و حالتی خاص به او نگاه می کردند و یک آقایی برای حجابش تذکر داد.از نگاه خانم ها خیلی بدم آمده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;9.نماز که تمام شد جمعیت داخل دانشگاه از درب های دانشگاه خارج می شد و به ما می پیوست. من که سابقه تجمعات بعد از نماز جمعه را داشتم برای جلوگیری از افتادن در تله ازدحام جمعیت به دوستان پیشنهاد دادم از لایه اولی خیابان به سمت وسط خیابان حرکت کنیم همان قسمتی که ماشین های بی.آر.تی رفت و آمد می کنند.جمعیت می خروشید و بیرون می آمد.باورم نمی شد اینهمه جمعیت برای دفاع از امام با وجود تجمعات روزهای قبل باز هم بیرون آمده باشد.گفتم باز هم بگویند به این همه آدم پول می دهند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;10.تظاهر کنندگان با شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه؛مرگ بر امریکا؛مرگ بر منافق،روح منی خمینی بت شکنی خمینی؛خمینی بت شکن بت جدید رو بشکن ،حسین حسین شعار ماست خمینی افتخار ماست،هیهات منا الذله ،استقلال آزادی جمهوری اسلامی؛خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست تظاهرات را شروع کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;11.تظاهر کنندگان عکس ها و شعارهای در دستشان را بالای سر خود نگه داشته بودند تا عقبی ها و جلویی ها هم ببینند.احساس می کردم یک جور اصرار وجود دارد که حتما دیگران این عشق و ارادت را ببینند.&lt;IMG alt=IRNON.com src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8809/ImageReports/8809270844/1_8809270844_L600.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;12.جمعیت که جلوی درب اصلی جمع شد ،آقای طاهری ،یکی از مداحان اهل بیت ذکر مصیبت خواند .در این فاصله انبوه جعیت از خیابان های اطراف به ما می پیوست.بعد از تمام شدن مداحی و آمدن سخنران آقایی از تریبون شروع کرد به شعار دادن و ما همراهی اش می کردیم.دو گروه شده بودیم بخشی سمت راست جایگاه و بخشی سمت چپ  که هر کدام یک بخش شعار را می دادیم.بعضی از شعارها آنقدر طولانی بود که بیش از یک بار باید تکرار می شدند تا بتوانیم یاد بگیریم .این بار برخلاف سایر راهپیمایی ها که جمعیت اکتفا می کرد به حضور خود و کمتر جواب شعار ها را می داد وکلی حرص می خوردیم اگر این انبوه جمعیت فریاد بند تهران به لرزه در می آید با صدای بلند یک نوا شعار دهنده اصلی را همراهی می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;13.سخنران، آقای رحیمیان مسئول بنیاد شهید بود. در میان سخنرانی وی بارها افراد حاضر حرف او را قطع می کردند و با شعار های کوبنده در دفاع از حرف وی شعار می داد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;14.از آنجایی که شعار ها از میان مردم بلند می شد مدت زمانی طول می کشید تا از جلوی جایگاه به گوش ما برسد و از اطراف ما به پشت سری های ما منتقل شود،درست مثل موج مکزیکی هر شعار تا مدتهای مدید تا از عقب به جلو برسد زمان زیادی طول می کشید و همچنان ادامه داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;15. از میان شعارهای سر داده شده ،شعار موسوی ،کروبی این آخرین اخطار است...سران فتنه سبز اعدام باید گردند از همه شعار بلند تر بود.گویی جمعیت اکنون خشم و عصبانیت خود را تنها در این دو مرکز جستجو می کرد.صدا به قدری بلند بود که انقلاب می لرزید.با خودم فکر می کردم چند نفر از کسانی که در این جمع حاضرند مانند من روز ی از حامیان و ارداتمندان به آقای موسوی بوده اند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; 16.ما در میان مردها گیر افتاده بودیم.گرچه مردها خود ملاحظه می کردند ولی یکی از آقایانی که در چند قدمی ما ایستاده بود آقایان را با غیرتی خاص به عقب راند تا ما راحت تر بایستیم.از غیرتی که به خرج داده بود خوشم آمده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;17رو به در دانشگاه ایستاده بودیم که آقایی از پشت صدایمان زد و دوربین و خبرنگاری را دیدیم .همان اقا که ما را صدا زده بود گفت این دوربین انگلیس است بگویید مرگ برانگلیس.دوربین از جمعیت فیلمبرداری می کرد و مجری به انگلیسی صحبت می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;18.طبق معمول هر راهپیمایی «آقا دوربینی» را هم دیدیم.بامزه اینکه حسابی برای خودش معروف شده و آن ها که او را می دیدند با دست او را نشان می دادند و به او اظهار آشنایی می کردند و او هم مثل یک آدم مشهور به این برخوردها با لبخند جواب می داد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;19.بعد از تمام شدن سخنرانی دوباره شروع کردیم به شعار دادن و بعد هم قرائت قطعنامه و پایان راهپیمایی و شعارهای خودجوش مردمی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;20.به سمت خیابان انقلاب حرکت کردیم.آقای میانسالی از عکس آیت الله خامنه ای که دست دوستم بود و خوشش آمده بود و از او می خواست آن را به او هدیه بدهد و او هم مقاومت می کرد که خودم عکس را می خواهم.آن مرد که لهجه ترکی غلیظی داشت و نصف و نیمه حرفهایش را می فهمیدیم کلاسوری را از کیف خود در آورد که پر از عکس های جبهه و جنگ از دوران جوانی اش در عملیات آزادی خرمشهر بود.از یاران شهید صیاد شیرازی بود و چند تصویر از شهدا نشانمان داد.بعد هم یک دستمال که آغشته به خون شهدای جنگ بود و در پلاستیک پرس شده ای بود را نشان داد.یاد سر بند خونی محمد افتادم.گفتم ببین کار را به کجا کشانده اند که دل این آقا آنقدر به درد آمده بود که وسط خیابان دارد درد و دل می کند و عکس دوستان شهیدش را  به جمعیت حاضر نشان می دهد. یکی از این عکس ها را به ما هدیه داد.عکس ها قدیمی مثل عکس محمد که در جبهه انداخته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;21.وسط خیابان چند جوان با اسپری سبز رنگ روی زمین می نوشتند:مرگ بر جنبش سبز اموی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;22. در راه بازگشت پلیس ضد شورش را دیدیم که به حالت آماده باش در خیابان اطراف قدس و اطراف آن ایستاده بودند اما خبری از سبزها نبود که نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;23.یکی از دوستان قدیم دانشگاه علامه را هم دیدم البته من تنها نام خانوادگی اش یادم بود و او هم اسم کوچک من!!شماره دادم و شماره گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲۴.از این همه جمعیتی که آمده بود هیچ شبکه خبری در خارج از ایران چیزی پخش نکرد .برای من که از کودکی با این رسانه های پر مدعای بی محتوی اما هوچی گر آشنا هستم عادی است و تجربه به کررات به خصوص در راهپیمایی های 22 بهمن نشان داده بود که هر وقت جمعیت زیاد باشد به طرز خفت باری از پخش تصاویر جلوگیری می کنند و به روی مبارکشان نمی آورند که در ایران چه خبر است.البته آقای محسن سازگارا لطف فرمودند و گفتند دوستانشان که ظاهرا در تجمع ما حاضر بودند و برایشان خبرآورده بودند گفتند ما چیزی در حدود 300متر بودیم.انگار که با خودشان متر آورده بودند و در این فاصله ما را اندازه گرفته بودند !!کسی هم نیست از او بپرسد اگر راست می گویی و ما 300متر بودیم و اینقدر کم پس چرا این تجمع بی جان و کمرنگ را نشان ندادید تا کمی ذوق کنید؟و جشن پیروزی تان را بگیرید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲۵.باید هم سانسور کنند ،چون دیوار حاشا بلند است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 21:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسین جانم</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ببین حال پریشانم ،حسین جانم حسین جانم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با خودم قرار گذاشته بودم وقتی برای اولین بار چشمم به بارگاه ملکوتی«سبط الرسول»، حضرت اباعبدالله افتاد خطاب به ایشان عرض کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زینت دوش نبـــی روی زمـین جای تو نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خار و خاشاک زمین منزل و ماوای تو نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و یادم بود و گفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما زمان وداع از امام حسین فراموش کردم عرض کنم: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداحــافظ ای بـــرادر زینب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خون غلطان در برابر زینب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادم رفت عرض کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ای تاج سر زینب رفتیم خداحافظ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ای همسفــر زینب رفتیم خداحافظ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وداع از امام حسین خیلی سخت بود؛اینقدرسخت که نمی دانستم باید چه کار کنم؟ذهنم اصلا&quot;یاری نمی داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از حالا دارم به این فکر می کنم که امسال شب و روز عاشورا جایی نروم و بمانم توی خانه!کجا بروم که بتوانم روضه ها و نوحه ها را تحمل کنم.چیزها و جاهایی را دیدم که برای دو ماه محرم و صفرم کافیه!دور تا دور صحن حضرت اباعبدالله و «ساقی عطاشا کربلا»پر از فلاکس های نارنجی رنگ آب است.فکرش را بکن جلوی چشم لب تشنگان آب است.&lt;IMG height=557 src=&quot;http://parvazebienteha.blogfa.googlepages.com/DSC00580.jpg&quot; width=743&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روبروی حرم «ساقی لب تشنه کربلا»میدانی است که وسط آن یک مشک گذاشته اند و دورتادور مشک پر از پروانه است.از بین جای جای شهر کربلا که پر از مقامهای مهم است مقام حضرت صاحب الزمان نزدیکی شط فرات است.انگار عطش و تشنگی امام حسین و اصحاب و فرزندانش مثل یک داغ بر دل حضرت صاحب الزمان مانده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از آب هم مضایقه کردند کوفیان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوش داشتند حرمت مهمان کربلا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بابی انت و امی یا اباعبدالله ...فدای لب تشنه ات&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 11:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>16 آذر ...روز دانشجو...روز من تقدیم تو باد...</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;برای دوستت،عباس نوشته بودی: &lt;STRONG&gt;«تصمیم داری کمی که رو به راه شدی و حالت بهتر شد ،در اولین فرصت درست را ادامه بدهی.»&lt;/STRONG&gt;اما فرصت نشد. شور و شری که توی وجودت بود نگذاشت که به چیزی غیر از رسیدن به  آرزوت فکر کنی.شاید آن موقع که آن نامه را به ،همرزمت عباس می نوشتی به این فکر نمی کردی که دل عاشق فقط پی معشوق ِو به غیر از آن به کس دیگری نمی تونه فکر کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخرش هم رفتی و به معشوقت رسیدی .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما من درس خوندم؛مدرسه رفتم؛دبستان،راهنمایی؛دبیرستان و بعد هم دانشگاه.لیسانس گرفتم ،بعد هم شدم دانشجوی مقطع تحصیلات تکمیلی ؛کارشناسی ارشد.به جایی رسیدم و کم کم پله های ترقی را طی کردم...اما فکر می کنی فراموش کردم که تو برای من چه کردی؟توی روزمرگی هر چیز را که فراموش کردم یاد تو و بچه هایی مثل تو را فراموش نکردم.نه که چون خواهرت هستم.چون وجدان و شرفم اجازه نمی داد که از یاد ببرم اگر تو و دوستان ِآسمانی ات از خودتون نمی گذشتید معلوم نبود به سر این مملکت چی می آمد ؟به سر ناموس مردم ،به سر تلاش و زحمات امام  و همه مجاهدان راه خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به همین خاطر وقتی خیلی ها به خاطر شرایط جامعه و بعدها برچسبی که به شما ها زدند و گفتند:«جنگ طلب »و «خشونت طلب»شهادت اعضا خانواده هاشون رو پنهان می کردند من با شجاعت و شهامت ؛نه! با افتخار سرم را بالا گرفتم و گفتم :خواهر شهیدم.آن هم تنها برادر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا فردا روز من یا خیلی ها مثل منِ!!روز دانشجو ست.نمی دانم اگر فردا و این روز بودی چه کار می کردی ؟اما فردا قراره عده ای بیایند علیه تو و امام شعار بدهند.خب بدهند،روزی که می رفتی فکر همه چیز را کرده بودی؛شاید هم نکرده بودی!برات موضوعیت نداشت که بخواهی برای این موضوع های بی اهمیت وقت بگذاری و به این فکر کنی که اگر من بروم فردا چه می شود و چه نمی شود...می دانستی که هر اتفاقی بیفتد خداوند حامی و حافظ خون شهداست.بگذار هر چه می خواهند پشت سر تو و امثال تو بگویند و بگذار علیه تو شعار بدهند... بگذار در این وانفسا آن ها که کم آورده اند از شماها مایه بگذارند و با دروغ نیرنگ نام شما را بیاورند و دم از حمایت از شما بزنند و آن وقت جمهوری ایرانی طلب کنند...امام را به تمسخر بگیرند و آرمان بلند او را در حمایت از ملت مظلوم فلسطین و لبنان به خیال خود مدفون کنند...بگذار دست دوستی با دشمنان قسم خورده امام بدهند ... قبلا قصه خودت و امثال خودت را در قالب حادثه عاشورا و وقایع بعد از آن شنیده بودی...رفتی ...خدا پشت و پناه تو بود...من هم فردا می روم؛هیچ غمی هم ندارم....تو  هم به من بگو خدا پشت و پناهت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو رفتی «کربلای خوزستان »اما من فردا –روز خودم-روز دانشجو می روم کربلای حسین...شاید من هم رنگ و بوی حسین را گرفتم ...مثل تو ،مثل محسن حیدری...مثل اصغر خزمنش فر-که بیش از بیست سال است منتظریم که پیکرش برگردد- ...مثل ناصرعبدالی..مثل محمدرضا کردبچه.. و هزاران هزار شهیدی که خونشان این انقلاب را برای همیشه بیمه کرد...من فردا می روم به سمت کربلا ،نه به جای تو که به یاد تو و به یاد همه پرستوهای خونین بال و عاشق که مهاجر بودند و هر پرستویی که اگر مهاجرت نمی کرد به خوبی می دانست می میرد...مگر می توانم بروم کربلا و یاد شما پرستوهای خونین بال نباشم و یاد شما نباشم که می خواندید: کی می رسیم به کربلات حسین جان...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کربلا ...کربلا ما داریم می آییم...کربلا کربلا ما جوون ها دادیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی حرف ها هست که اگر عراقی ها سر صحبت را با ما باز کنند برای آن ها خواهم گفت.به آن ها می گویم که جنگی را که صدام به ما تحمیل کرد چه دستاوردی برای ما داشت ،می گویم خون شهیدان ما سی سال است که این انقلاب را حفظ کرده است...می گویم که خون شهیدان ما استقلال ما را حفظ کرده است...می گویم که برای اولین بار در جنگ طی قرن ها اخیر حتی یک وجب را از دست ندادیم...می گویم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذار عده ای بگویند که تو و امثال تو تحت تاثیر فیلم ها وسترن به جبهه رفتید ...بگذار عده ای بگویند امام  شما را به زور فرستاد جنگ...بگذار بگویند یک وصیتنامه می نوشتند و دست همه شماهامی دادند..اما من که می دانم تو بعد از شهادت محسن دیگر روی پا بند نبودی...من که می دانم عشق به ولی فقیه زمانت چنان در وجودت شعله می کشید که فرمانی غیر از فرمان او را نمی گرفتی...من که می دانم نظام مقدس جمهوری اسلامی و آرمان های بلندش برایت آن قدرمهم بود که می دانستی خون تو به هدر نمی رود...آن قدر به آرمانهایت اعتقاد داشتی که دکتر ارمنی ات را هم بعد از شهادت متحول کردی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا باید بروم کربلا و این بار مسولیتی را که تو و امثال تو روی دوشم گذاشتید را به زمین بگذارم و برای ادامه مسیر از امام حسین کمک بگیرم تا کمکم کند و هدایتم کند که راه تو را چگونه و چطور ادامه دهم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا که من به کربلای حسین می روم ،در روزی که می توانست متعلق به تو باشد عده ای می خواهند علیه تو و امام شعار بدهند.خب بدهند،وقتی تو رفتی ما هم بار مسئولیت بعد از تو و تمام تبعاتش را پذیرفتیم... بگذار در این آشفته بازار که حق و باطل در هم آمیخته است طالبان جمهوری ایرانی هر جا هم که کم آوردند نام شما را ببرند و جوش هدر رفتن خون شما را بخورند و به امثال ما بگویند که چیزی از شهید و شهادت و امام و جمهوری اسلامی نمی فهمیم...اصلا&quot;به این فکر نمی کنیم که چه می گویند و چه می کنند چرا که همان طور که تو از عاشورا آموختی ما هم آموختیم که هزار و چهارصد سال خواستند مشعل فروزان حسین را خاموش کنند اما نتوانستند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«بابی انت و امی یا حسین  به فدای لب عطشان حسین»که هر چه داریم از حسین است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا روز من ؛روز دانشجو تقدیم تو باد...تو که با رفتنت فرصت زندگی کردن را برای من و تمام خواهران هم وطنت مهیا کردی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 17:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به ذره گر نظر لطف بو تراب کند</title>
<link>http://sasani57.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;کم کم دارم بارسفرم را می بندم و برای رفتن آماده می شوم.وسایل مورد نیاز و ضروری را یک به یک توی چمدان می گذارم ؛حتی چیزهایی را که حدس می زنم ممکن است به آن احتیاج پیدا کنم را هم  کنار می گذارم.کم و بیش دارم از دوستان و آشنایان و اقوام خداحافظی می کنم .بالاخره مسافرم دیگر.مسافر به توشه نیاز دارد؛به خداحافظی از کسانی که روزگاری را با آن ها گذرانده است!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما نمی دانم از نظر معنوی چه چیز باید بردارم؟هر چه نگاه می کنم چیزی که قابل ِ استفاده در این سفر باشد و قابلیت صاحبخانه ها را داشته باشد ندارم.برای میسر شدن دیدار آن بزرگواران نمی دانم از چه کسانی و چه چیزهایی برای همیشه باید وداع  کنم.از کدام موانع عبور کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=346 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.salehin.com/fa/aks/h_ali/aks/i16.jpg&quot; width=500 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی فکر می کنم به این فرمایش حضرت صادق که:القلب حرم الله فلا تسکن غیر الله فی حرم الله:قلب خانه خداست،غیر از خدا کسی را در آن راه نده... می بینم که دلم پر است از هر چه غیر خدا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در این سفر هم که فقط خدا پرستان را راه می دهند... دلشوره دارم.دلشوره از اینکه دست خالی بروم و دست خالی تر و با یک دنیا پشیمانی و حسرت برگردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانم شاید توشه راهم ،همین دست خالی بودن و تهی دست بودنم است.همین احساس نیازمندی و عجز.شاید هم از ضعف و بی ایمانی است که اینطورم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنها به یک چیز دلخوشم ،آن هم به شفاعت و ولایت حضرت امیرالمومنین...و شاید هم امید به شفاعت و دستگیری ایشان. که اگر این شفاعت نباشد حتم دارم دست خالی می روم و دست خالی  تر بر می گردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه در حساسترین و سخت ترین لحظات زندگیم شفاعت و ولایت امیرالمومنین علی دستم را گرفته و نجاتم داده است.مولای من اگر مرا دعوت فرموده ای ، این بار هم برایم پدری کن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به ذره گر نظر لطف بوتراب کند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به آسمان رود و کار آفتاب کند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 16:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sasani57&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>sasani57</dc:creator>
<guid>http://sasani57.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
