این مطلب را برای سایت پنج روز دات کام نوشتم.از من یادداشت وبلاگی یا مقاله خواسته بودند من هم اینرا نوشتم وتحویل دادم.
کاش دوباره برمی گشتم به کلاس پنجم .کاش دوباره باید انشایی با این عنوان می نوشتم:می خواهید در آینده چه کاره شوید؟آن موقع نوشتم که می خواهم پزشک شوم!چرا؟نمی دانم شاید برای اینکه پزشکی پرستیژداشت ومطرح ترین شغل بود.شاید هم چون با مشاغل گوناگون آشنا نبودم.شاید هم به تقلید از دیگران.
البته فقط من در آن کلاس نبودم که می خواستم پزشک بشم خیلی های دیگرهم بودند که به این شغل علاقه داشتند.اصلا" انگار شغلهای دنیا تقسیم شده بودند به معلمی وپزشکی.وکل کلاس علاقه اشان را به این دو شغل ابراز می کردند.
بزرگتر که شدم با دنیای جدیدتری آشنا شدم.دنیایی که به دور از کلیشه ها بودوسرشار از تنوع.درست در همان زمان بود که «خودم»در وجود من می خواست شکل بگیرد.آنهایی که از نزدیک من را می شناسند می دانند که آدمی هستم که محور همه انتخابهایم «خودم »هستم. کتابی که« خودم» دوست دارم می خوانم .استادی که« خودم» دوست دارم باهاش کلاس می گیرم.زمانی که« خودم» دوست دارم کاری را انجام بدم انجام می دهم واین حالت تقریبا" از دوران دبیرستان در من بوجود آمد.«خودم»ازآنجا خودش رانشان داد..دررشته ای که« خودم» دوست داشتم برخلاف مخالفتهای خانواده؛فامیل ؛دوستان درس خواندم.(علوم انسانی) در این دوران بود که احساس کردم که نه تنها به پزشکی علاقه ای ندارم بلکه اصلا" روحیه من با آن وبه طور کلی با محیط بیمارستان بیگانه است.برعکس کم کم متوجه شدم که استعدادی که در وجود من هست نوشتن است ودر همان دوران دبیرستان داستان می نوشتم یا شعر می گفتم.هنوز دست نوشته های دوستان دوران دبیرستانم را که امیدوار بودند روزی به عنوان یکی از نویسندگان مطرح نامم را بشنوند وآنها به دوستی با من افتخار کنند ؛را دارم.البته از کودکی تا دوران دبیرستان از نوشتن انشا بیزار بودم.دلیل اصلی اش شاید این بود که چیزی اجباری بود و«خودم»میلی به نوشتن نداشتم وبنابر این چیزی در من نمی جوشید که به سطح کاغذ بیاید!زمانی هم که می خواستم دانشگاه برم با وجود اینکه رتبه خیلی خوبی در کنکورکسب کردم می توانستم بهترین ودهن پرکن ترین رشته ها مثل حقوق رابزنم ویک روز اسمم در ردیف وکلای برجسته باشد اما با توجه به علاقه« خودم» انتخا ب رشته کردم وباز صدای عده زیادی را در آوردم.
در دورانی که درس می خواندم ؛در مقطع کارشناسی کار نمی کردم و هیچ وقت هم دست به قلم هم نبردم.احساس می کنم در آن زمان دانشگاه استعداد مرا بلعید وکشت. اما بعد از فارغ التحصیل شدن از مقطع کارشناسی رفتم دنبال علاقه ام.
همیشه به کار به عنوان بخشی از زندگی روزمره ام نگاه کردم که باید «خودم»از آن لذت ببرم.وقتم دست «خودم»باشد. یکی دیگر از معیارهای انتخاب شغلم تنوع بود از شغلهایی که از من آدمی تکراری بسازه متنفرم.از پشت میز نشینی.از عادی ویک نواخت شدن کارم وحتی همکارام.
دوست داشتم همیشه کارم برام حرف جدیدی داشته باشه.من را رشد بده ودائم در پویایی باشم.بنابراین دوباره دست به قلم بردم ولی این بار نه به عنوان نویسنده داستان یا رمان.بلکه به عنوان یک خبر نگار وروزنامه نگارشغلی که هیچ وقت تا آن زمان به آن فکر نکرده بودم. این ویژگی را فقط در روزنامه نگاری دیدم. روزنامه نگاری همین خصلت را دارد البته اگر کسی باعلاقه به آن وارد شده باشه واز بد حادثه به دنیای آن وارد نشده باشد.دنیایی که به من آرامش می دهد چون می نویسم ودر عین حال گاه به گاهی آرامش را از من می گیرد چون درگیر با مسائل ومشکلاتی می شوم که تا قبل از آن از آن دور بوده ام.
اولین بار برای ابرار نوشتم.اما کمی بعد با جایی آشنا شدم که هنوز برایم پر از خاطره است.یک تجربه جدید وعجیب.واین لذت را تنها در همان یک جا کسب کردم.ازمیان روزنامه های مختلف فقط همشهری محله بود که این نیاز درونی ام را تامین می کرد.با اینکه در صفحات لایی همشهری وهفته ای یکبار در می آمداما تنها جایی بود که می نوشتم برای دل «خودم.». بزرگترین حُسن این روزنامه در این بود که با زندگی روزمره مردم پیوند خورده بودم.با آنها زندگی می کردم وبا خودشان ونه بواسطه ءواسطه ها. با آنها در ارتباط بودم.اینرا به عنوان کسی که تجربه کار در روزنامه های مختلف را داشته می نویسم.روزنامه نگاری؛ روزنامه نگاره که در درجه اول جامعه شناس خوبی باشه که آنرا هم در نتیجه حشر ونشر با مردم به دست آورده باشه.والانوشته شدن اسم وکسب شهرت هیچ حسنی نداره.از نظر من روزنامه نگاری که با جستجو کردن توی گوگل مطلبش را پیدا می کنه و24 ساعته کارش را تحویل سردبیر میده روزنامه نگار نیست.و خودش صاحب ایده نیست!من در آن زمان برای نوشتن 1یا 2دو صفحه مطلب ساعتها پرسه میزدم در کوچه ها وخیابانها مردم را می دیدم واز نزدیک لمسشان می کردم.گاهی پیش می آمد که بعضی از شب ها از بعضی حرفهایی که می شنیدم ورنجهایی که می دیدم خوابم نمی برد.(وهنوز هم بعضی از همان خاطرات عذابم می دهد.)آنوقت وقتی می نوشتم حرف دلها را می نوشتم دوباره می شدم «خودم».وگاه با نوشتن یک مطلب یک محله را به هم می ریختم وافراد آن محل برای از میان برداشتن آن مشکل به تکاپو می افتادند.بزرگترین کشش من در این هفته نامه کار در محله منطقه12 بود.جایی که متولد شده ودر انجا بزرگ شده بودم .گذشته از آنجا تهران قدیم بود که مرا با تاریخ پیوند می داد.این حس هیچ کجای دیگر در من زنده نشد وزمانی که به روزنامه ها وصفحه های اصلی که مخاطبین بیشتری داشت مهاجرت کردم نتوانستم آنگونه که می خواهم بنویسم.آن وقت نوشته هایم شد صوری وظاهری .چرا؟شاید چون از جنس دغدغه هایم نبودند ویا مردم مستقیما" در آن دخالتی نداشتند ویک مشت حرفهای کلیشه ای می نوشتم که بیش از هر چیز عذابم می داد.رفتم به آن روزنامه ها چون حالا شده بودم روزنامه نگار حرفه ای ؛دانشجوی کارشناسی ارشدو...وهزار عنوان دیگر که مرا با موقعیت فعلی ام پیوند می داد.وهمین شد که دوباره از کار فاصله گرفتم.تا بتوانم با «خودم» کنار بیایم.فکر می کنم بعد از یک سال ونیم دوباره این فرصت برایم بوجود آمده .البته باز هم تا حدودی نسبت به آن احساس بیگانگی می کنم وجزیی از وجودم نشده اما فکر می کنم بتوانم با آن رابطه دوستانه برقرار کنم ودوباره بشوم«خودم».وقتی می شوم «خودم»مخاطب هم به آسانی به من نزدیک می شود ورابطه دوستانه پیدا می کند و این پیوند می تواند پر ثمر باشد.
حالا اگر دوباره برگرم به کلاس پنجم دبستان برای معلمم می نویسم که من شغلی را انتخاب می کنم که با روحیه واستعدادهایم هم خوانی داشته باشد.شغلی را انتخاب می کنم که هر روز با عشق برای رفتن به آنجا حاضر شوم.شغلی که مرا از سایر انتخابهایم جدا نکندومرا به درونم پیوند دهد.شغلی که بنا به انتخاب صحیح خودم از دوران نوجوانی وشناسایی استعدادم به واسطه «خودم »ونه برای دلخوشی دیگران در مسیر زندگی ام قرار گرفت.گرچه این شغل معایب خودش را داردمثل اینکه از حقوق ومزایایی که سایر مشاغل دارند فعالان این حوزه محرومند.شاید بزرگترین عیبش این باشد که هیچوقت هیچ کجا نمی تواند با آسودگی خاطر ریشه دواند.اما من از اینکه لازم نیست کاملا" جایی ریشه بدوانم لذت می برم چون احساس آزاد بودن می کنم.واینکه هر زمان که لازم بدانم می توانم آنجا را ترک کنم. شاید این حس من نسبت به انتخاب شغلم از آنرو باشد که غم نان ندارم.
البته شغل دیگری را هم به همین اندازه دوست دارم که فکر می کنم تنها در حد یک آرزو باشد وبماندوآن «گلفروشی »است که با وجود آنکه فرصت کار در آن وپیشنهادش هم داده شد از آن گذشتم.که دلیلش فرصت دیگری را می طلبد که در موردش بنویسم..

