· امروز بیرون از دانشگاه تهران وقبل از شروع خطبه های نماز شاهد حضور طرفداران موسوی بودیم که در دفاع از حقوق خود شعار هایی را سر داده بودند:از جمله آنها اگر امام زنده بود موسوی تنها نبود.و نقش پر رنگ نام امام در میان طرفداران مشهود بود.
· اما در میان شعار ها یک شعار بیش ازهمه نظرم را جلب کرد که درست خاطرم نمانده اما مضمون آن این بود که ایران باید دست از حمایت از سوریه،لبنان و غزه بر دارد.این ممکن است عقیده ای از مردم ایران باشد که مربوط به امروزو دیروزهم نیست اما از زبان برخی از طرفداران میرحسین و به اسم حمایت از اوحرف عجیبی بود که نتوانستم بفهمم دلیل چنین شعاری در اینجا چه بود؟و ربط عدم حمایت ایران از این کشورها با زیر سئوال بردن نتیجه انتخابات چیست؟ زیر سئوال بردن حمایت دولت از این کشورها که از ابتدای انقلاب جزبرنامه های نظام بوده و محدود به دولت احمدی نژاد نیست چه معنایی می توند داشته باشد؟روز قدس را امام به حمایت از مردم فلسطین پایه ریزی کرد. به نظر می رسد که هواداران موسوی و به طورعموم معترضین باید با دقت و هوشیاری بیشتری در این راه گام بردارند.اگر حامیان موسوی امام را قبول ندارند که هیچ، اما اگر امام را قبول دارند که با آوردن نام وی این چنین می گفتند پس زیر سئوال بردن آرمانهای امام در حمایت از مردم فلسطین ولبنان چگونه با ادعایشان هم خوانی دارد؟
· فراموش نکنیم که شعار اسراییل از نیل تا فرات است. یعنی در همین نزدیکی و همسایگی ما. و مردم لبنان و فلسطین به نمایندگی از تمامی جهان اسلام که بخشی هم ما هستیم با اسراییل مقابله و مبارزه می کنند.در ضمن طرح این شعاردر جایی که مردم دنبال مسئله و مطالباتی دیگرند آیا سوء استفاده عده ای سودجو برای زیر سئوال بردن آرمانها و اهداف انقلاب اسلامی نیست؟یا اینکه عده ای منافق و ضد انقلاب خودشان را در جنبش به نام حمایت از موسوی یا اعتراض به تقلب در میان هواداران موسوی جا کرده اند؟و آیا هواداران موسوی نباید با دقت بیشتری به طرح شعار بپردازند تا دشمن در لباس خودی وارد آنها نشود؟
· اگر این امر به صورت باوری نهادینه درآید به معنای موفقیت صهیونیست ها بدون اعمال سختی و فشار به ماست و حذف نام آنها از زمره دشمنان ما.آنهم از سوی کسانی که نمی پنداریم که می توانند دشمن باشند که در لباس دوست ظاهر شده اند.این در حالیست که اسراییل ما را بزرگترین دشمن خود در دنیا می داند.
www.eynolqozat.persianblog.irخون و دلقک
ما کمتریم !
بسم الله الرحمن الرحیم
قبل التحریر :
من هم مانند بسیاری از افرادی که احتمالا این نوشته را خواهند خواند در انتخابات به جناب آقای دکتر احمدی نژاد رأی نداده ام و برای این رأی ندادن توجیهاتی دارم که بخش اعظم آن مبنایی و ریشه ای ست و از همین رو ( وجوه مبنایی و بنیادین ) به جناب آقای مهندس میر حسین موسوی هم رأی ندادم چرا که با کمال شرمندگی ، میان این دو نفر هیچ تفاوت ماهوی در اندیشه ها و افکار قائل نیستم ، ذات را یکی می پندارم و معتقدم تفاوت ها صرفا در عوارض است و بس ، از میان این چهار کاندیدا صرفا جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی را دارای شعارهای جدی و مترقی و آقای دکتر محسن رضایی را دارای برنامه ی مشخص ، مدون و مفید فایده یافتم و از میان این دو با تمام احترامی که برای شعارهای آقای کروبی قائل بودم ، آن ها را متناسب با وضعیت امروزین جامعه ی خود نیافتم و تحقق آن ها را در دوران فعلی و با شخصیت هایی مانند آقای کروبی و تیم همراه عملا محال، بلکه پر هزینه یافتم و به همین علت آقای رضایی را شایسته ی انتخاب یافتم . این نظر شخصی من است و بعد از انتخابات هم نه حال و حوصله ی بحث و گفتگو در این موارد را با کسی دارم نه فرصت آن را . داور سوت بازی را زد و آقای احمدی نژاد رییس جمهوری قانونی این کشور شد . همین .
و اما بعد !
اگر ملاک برد و باخت میزان آراء باشد – که می تواند نباشد و نیست – ما شکست خورده ایم ، نه یک کلمه زیاد ، نه یک کلمه کم ، آقای دکتر احمدی نژاد با رأی قاطع و مبهوت کننده ی بیست و چهار میلیونی رییس جمهور شد و باقی قضایای تلخی که خودتان شاهد آنها بوده ، هستید و این طور که احساس می شود خواهید بود ! متأسفانه ...
من اما ! برخلاف بسیاری از دوستان و آشنایانم و بر خلاف مردم معترض در خیابان های پایتخت و شهرهای دیگر و بر خلاف سه کاندیدای شکست خورده و اطرافیانشان ، قائل به تقلب نیستم !!! من معتقدم که باید چشمها را باز باز کرد و هوادارن بیست و چهار میلیونی – بلکه بیشتر – آقای احمدی نژاد را دید !!! درک کرد ! به رسمیت شناخت ! و باور کرد ! دیدنی که حضرات از آن عاجزند و همین عجز آنها را به ناباوری و قول به تقلب کشانده است . باوری که جز با خروج از پیله ی تنگ و کوچکی که حضرات بر گرد سر خود تنیده اند خارج نمی شود ، چشم ها را باید شست ! جور دیگر باید دید ....
طرفدارن آقای احمدی نژاد را باید لمس کرد ! طرفداران چند ده میلیونی آقای احمدی نژاد را باید به رسمیت شناخت و اکثریت بودنشان را قبول کرد ! انکار این حقیقت دردی را درمان نخواهد کرد که هیچ ، گره کوری ست بر گره های موجود ، از پیله های تنیده بر گرد خود بیرون بیایید لطفا ...
مشکل از آن روزی شروع شد که ما سینمای پر فروش چند میلیاردی ده نمکی را نفهمیدیم ! مشکل از آن روزی شروع شد که ما جمعیت های چند ده هزار نفری بلکه چند صد هزار نفری مشتاق و بی قرار حاج منصور و حاج ممد و حاج سعید و صد تا حاجی و کربلایی دیگر را ندیدیم و با خلوتی محافل و جلسات به اصطلاح علمی و روشنفکرانه ی خودمان مقایسه نکردیم و احساس خطر نکردیم ! مشکل از آن جایی شروع شد که ما قشر بی سواد و کم سواد جامعه را بی ارزش پنداشتیم و شان خود را اجل از صحبت با آنها ، مشکل از انجا شروع شد که ما کارگر و کشاورز و عمله و راننده و دستفروش و بنگاه دار و هزار تا شغل دیگر را نپذیرفتیم ، شأن خود را اجل از هم صحبتی با آن ها یافتیم ، کسی را که با زبان خودشان با آن ها صحبت می کرد بی شخصیت و بی کلاس می پنداشتیم و مسخراه اش می کردیم و به مؤاخذه اش می گرفتیم ، مشکل از آن روزی شروع شد که حضرات خودشان را عقل کل یافتند و به خاطر همین عقل کل بودن مردم را مقلد خود می دانستند ، مردمی که اگرچه نامشان در شعارهای حضرات زیاد برده می شد اما در عمق باور حضرات تابلوی اکثرهم لا یعقلون می درخشید و با آنان بودن و مانند آنان بودن لکه ی ننگ محسوب می شد ....
مشکل از آن روزی شروع شد که طلاب فاضل ، فرهیخته و روشنفکر حوزه حاضر نشدند عمامه ها را بر سر بگذارند و به سراغ همین مردم بروند و حرف ها و اندیشه هایشان را با آن ها در میان بگذارند و البته هزینه ها و محدودیت های غیر قابل انکارش را بپذیرند ، حاضر نشدند عمامه ها را بر سر بگذارند و به سرغ همین جماعت بسیجی و لباس شخصی و هیئتی بروند و با او سخن بگویند و افق های تازه ای در مقابل چشمانش باز کنند ، کوه یخ تعصب های کوری که از جاهای دیگری به روح جوان او تزریق می شد را در مقابل خورشید آزاد اندیشی و صبر و مدارا قرار ندادند و چماق از دست او نگرفتند ، چماقی که جریان مقابل در سایه ی دین به دست جوانان داد و البته در این راه سختی ها و دشواری های فراوان را به جان خرید ....
مشکل از آن روزی شروع شد که آقایان از رقیب سوژه ای مانند هاله ی نور بدست آوردند و گمان بردند با کوبیدن ان بر سر رقیب مردم سراسیمه و بی قرار از رقیب گریزان می شوند و مشتاقانه هوادار حضرات خواهند شد ، بی آنکه بفهمند این سبک دینداری سالهاست که خود را با گوشت و پوست مردم آمیخته است ، بی آنکه بفهمند زمانه به سمتی پیش رفته است که آنچه را که ما خرافات می نامیم مردم مقدسات انکار ناپذیر می نامند وریز و درشت زندگیشان را با آنها تنظیم می کنند ....
چشم باز کنید و طرفداران آقای احمدی نژاد را بی پرده ببینید !
طرفداران آقای احمدی نژاد را بروید در حوالی میدان تجریش تهران در آستانه ی منزل آقای قنبری ( حاج آقا نباتی ! ) ببینید که از شب تا به صبح برای یک تکه نبات در سرما و گرما از دور و نزدیک منتظر می مانند و انتظار معجزه دارند و البته باور به معجزه ی نبات حاج آقا و خود بشمایرید هزاران نباتی و امثال دگیر را در گوشه گوشه ی این کشور ! بماند که این جماعت را در سبز پوشان موسوی و حتی در آینه ها هم باید مشاهده کرد و بیشتر احساس خطر کرد ...
طرفداران دکتر احمدی نژاد را در روضه های زنانه ببینید ! در خانه های خودتان ! در سایه ی مادرانتان ! عمه هایتان ! خاله هایتان ! مادربزرگ هایتان ... جلسه ی آل یس ، جلسه ی ختم انعام ! سفره ی ابالفضل ! سفره ی ... بی آنکه بدانیم در این جلسات چه می گذرد وبی آنکه باور داشته باشیم که چه بخش عظیم و تاثیرگذار جامعه را همین زنانی تشکیل می دهند که ما به آن ها به دیده ی حقارت نگریستیم و فقط و فقط مسخره شان کردیم ... میتینگ ها و جلسات تیمی یک دو ماه مانده به انتخابات باورمان شد اما جلسات مستمر چندین ساله ی جریانات خاموش اجتماعی را به هیچ نگرفتیم ...
طرفداران دکتر احمدی نژاد را در همان هیئت هایی ببینید که غیر ممکن است در کوچه کوچه و محله محله ی این کشور به نوعی حضور نداشته باشند ! همان هیئت هایی که ما ها وقتی از کنار آن ها رد می شدیم فقط سری به تاسف تکان می دادیم و دیگر هیچ ! بی آنکه متوجه باشیم جوانان و نوجوانانی که ما برایشان ارزشی قائل نیستیم گروه گروه جذب همین هیئت هایی که ما به حق ! معیوب و ناسالمشان می دانستیم در حال جذب شدنند ! مایی که آنروز هیچ کاری نکردیم جز اخم و پوزخند ، امروز خیلی بی خود می کنیم که حضور بیست و چهار میلیونی این جمعیت را انکار کنیم و دم از تقلب بزنیم !
آقای موسوی !
تو در اقلیتی ! ما هم ! اما این نفهمیدن تو دارد جوانان بی گناه این کشور را به کشتن می دهد ! آقای موسوی تو حتی در میان هواداران خودت هم در اقلیتی ! نقاش ! هنرمند ! معمار ! کجای کاری !؟ تو حتی به اندازه ی حاج محمود و حاج سعید هم در این کشور طرفدار نداری ! اگر می خواهی طرفداران آقای احمدی نژاد را ببینی تیراژ نشر CD ها ی آقایان را در کشور ببینی تا بفهمی در این بیست سال سکوت چه در این کشور گذشته است ....
طرفداران در اکثریت آقای احمدی نژاد را در مقابل اقلیت بودنتان را باید در شام جمعه ی این یکی دوسال در پای سریال یوزارسیف می دیدید ! هنگامی که من و شما با اعصاب های خرد مزخرف بودن کار سلحشور را فریاد می زدیم ، اشک های حلقه زده در چشم مردم خاموش و بی ادعا را ندیدیم و هنر سلحشور را که اینگونه توانسته بود در دل مردم رسوخ کند و میلیون ها نفر را پای تلویزیون ها میخکوب کند نفهمیدیم ! هنر سلحشور ! هنر احمدی نژاد ! هنر ده نمکی ! هنر پناهیان ! هنر دانشمند !هنر حاج محمود ! هنرمند که فقط تو نیستی آقای موسوی !!!!
مشکل از آنروزی شروع شد که ما دغدغه ی چیزهایی را داشتیم که برای مردم اهمیتی نداشته و ندارد ! نه در بیست و چهار میلیون سه رنگ و نه در سیزده میلیون تک رنگ ! ما نگران وضعیت کتاب بودیم بی آنکه معنی غمبار آمارهای مطالعه و میزان نشر کتاب در کشور را بفهمیم ! از آن روزی که ما نفهمیدیم این مردم بیشتر از آنکه به مچ بندهای سبز محتاج باشند به خواندن و خواندن و خواندن نیاز دارند و اگر یک هزارم جماعتی که حاضرند ساعت ها در حمایت از موسوی و اعتراض به احمدی یا هرکس دیگر در خیابان ها عربده بکشند و کتک بزنند و کتک بخورند و تا پاسی از نیمه شب الله اکبر بگویند و با هم بر سر اینگونه مزخرفات بحث بکنند فقط و فقط حاضر بودند روزی نیم ساعت مطالعه بکنند و در طول این ایام نفری یک کتاب بخرند آنوقت ما چقدر به صلاح نزدیکتر بودیم ....
مشکل از نقشه ای ست که در آن راه آزادی از انقلاب می گذرد ! و جوانانی که به غلط این نقشه را باور کرده اند ! مشکل از نبود نقشه ی شهری ست که در آن راه آزادی از بزرگراه اندیشه ! از بوستان گفتگو ! از محله ی محبت و صبر و مدارا ! از خیابان آرامش و متانت ، از میدان تربیت و از چها راه پژوهش بگذرد ! مشکل عجله ی جوانانی ست که نمی دانند آرمانشهر حود را باید بر اساس چنین نقشه ای از نو بنا کنند اگر چه ساختن این شهر شاید دویست سال طول بکشد ! مشکل از جوانانی ست که نمی دانند میدان انقلاب عملا آنقدر ترافیک دارد که شلوغی دارد که عملا به بن بست همه ی دوست داشتنی هایی نظیر آزادی ختم خواهد شد ! و مشکل از سیستمداران لجوجی همچون آقای موسوی ست که تیربارهای نصب شده در میدان انقلاب را نمی بیند و محدود شدن اندک آزادی جاری در جامعه را با حضور خود نمی فهمد !
مشکل از جامعه ای ست که در هیچ یک از شؤون خود تجربه ی آزادی را ندارد ! و برای آزادی ارزشی قائل نیست ! اما بالاترین مرتبه ی آزادی یعنی آزادی سیاسی را طلب می کند ! مشکل جوانی ست که در امور پیش پا افتاده ای حتی مانند انتخاب رشته ی دبیرستان ! یا دانشگاه ! یا انتخاب همسر ! یا انتخاب سبک زندگی و هزار تا چیز دیگر و حتی رنگ و مدل لباس کوچکترین ازادی و اختیاری ندارد و برده وار عمل می کند و پس پدر و مادری که نه چماق دارد و نه باتوم و نه گاز اشک آور و نه تفنگ و نه هیچ چیز دیگر بر نمی آید و نمی فهمد در فرهنگی نفس می کشد که آزادی و انتخاب و اختیار پشیزی ارزش ندارد – حتی در نزد خود این جوان – آنوقت به خیابان می آید و ژست حامی آزادی به خود می گیرد و باقی قضایا .... مشکل از فرهنگ مردمی ست که به آزادی و راده و انتخاب و اختیار هم احترام نمی گذارند و آنرا پاس نمی دارند و اما از حاکمیت که چیزی جز جلوه ی حقیقی همین فرهنگ و همین مردم نیست انتظار چنین احترامی دارند !
مشکل از درک نکردن این واقعیت حکیمانه ی علوی ست که : " کما تکونوا ولّوا علیکم " آنچنان که هستید بر شما حکومت می کنند ....
بگذریم ! جامعه ی من بیشتر از آنکه به اصلاحات سیاسی نیازمند باشد به مصلحین اجتماعی خاموش و آرام و صبور محتاج است ! همین !
دوازده سال پیش ! سوم خرداد هفتاد و شش ! هنگامی که آمار مبهوت کننده ی اکثریت بیست میلیونی در مقابل اقلیت هفت میلیونی اعلام شد ، جریان اصولگرا اقلیت بودن خودش را فهمید ! انکارش نکرد ! با آنکه می توانست ( توانستنی صدها برابر طرفداران آقای موسوی ) صحت انتخابات را زیر سوال نبرد ! آنها تکان های زلزله ی صد ریشتری را تا اعماق وجودشان احساس کردند ! دوری خودشان از متن مردم را فهمیدند ! نفس کشیدنشان در پیله های تنگ و تاریکی که گرد خود تنیده بودند را فهمیدند ! از همان روز دست به کار شدند ! با تمام وجود ! برای آن ها فقط صحبت قدرت نبود ! آن ها اعتقاداتشان ، دینشان ، انقلابشان ، ولایتشان و هزاران مقدس و ارزشمند دیگر را در معرض خطر می دیدند و خوب می فهمیدند که انکار واقعیت دردی را دوا نخواهد کرد ، آن جریان تا امروز دوازده سال است که دارد شبانه روزی کار می کند ! با عشق ! با اعتقاد ! با برنامه ! با تشکیلات ! با بودجه های کلانی که بخش عظیمی از آنها به حق مردمی ست و بخش عظیم ترش حکومتی ! با صبر ! با تحمل سختی ها و رنج در اقلیت بودن ! در دانشگاه ها ، در حوزه ها ، در مساجد ، در کانون های فرهنگی ، در بسیج ، در هیئت های کوچک و بزرگ برای همه ی اقشار و اصناف ، در بین دختران و پسران ، حتی برای خردسالان ، در روستاها و شهرستان های کوچک و بزرگ و کلان شهر ها ، با اهداف مشخص و با رهبری مقتدر و عشق و ایمان به راهی که در پیش رو دارند ...
آقای موسوی !
آن شب هایی که دانشجویان هوادار شما از شب تا صبح در میدان ولیعصر تهران و جاهای دیگر مشغول رقص و پایکوبی و شعار سازی و سیب زمینی بر سر چوب کردن بودند ، طلاب و روحانیون هوادار آقای احمدی نژاد در دورافتاده ترین روستاها و گمنام ترین شهرستان های این کشور از شرق تا غرب و جنوب و شمال به تبلیغ نامزدشان مشغول بودند ! و در تمام این سال هایی که هواداران شما هنری جز روزنامه خواندن و وب گردی و مباحثات روشنفکری در حلقه های بسته ی خودشان نداشتند دانشجویان هوادار آقای احمدی نژاد زحمت اردوهای جهادی را به تن خریده بودند و خود را به متن مردمی که شما هنوز اکثریت بودنشان را به رسمیت نمی شناسید رسانده بودند ! پس از این دوازده سال شما از آن جایی خوردید که تصورش در مخیله تان هم نمی گنجید ! شرمنده ! همین .
بچه های هوادار دکتر احمدی نژاد !
مرا ببخشید که پاره ای از افکار و اندیشه های شما را قبول ندارم و برای جامعه و دین و مردم کشورم مضر می دانم ! مرا ببخشید که با وجود همه ی حرف های فوق بازنده ی اصلی این انتخابات را شما و آرمان های ترک خورده تان می دانم ! من را ببخشید که مثل شما فکر نمی کنم ! مرزهایم با شما متفاوت است ! تعصبات شما را ندارم ! و باید ها و نباید هایم را مانند شما و با مبنای شما تنظیم نمی کنم ! اما با همه ی این اوصاف به شما دست مریزاد می گویم ! شما ثمره ی بیش از دوازده سال تلاش شبانه روزی ، دوازده سال ایثار و مجاهدت کاری ، دوازده سال صبر و نبریدن ، دوازده سال فعالیت منسجم و همه جانبه ی تشکیلاتی ، دوازده سال دغدغه و نگرانی ، دوازده سال برنامه ریزی و سیاستگذاری و زیرکی و شل کن سفت کن را امروز چیده اید ! کسی چه می داند !؟ از جمعیت قلیل آنروزهایتان که علیه دانشجویان شعار می دادند : دست نزن دانشجو ! شهید فهمیده کو ! تا جمعیت چند صد هزار نفری مصلای تهران که یک صدا برای دکتر کف و سوت می زدند و هورا می کشیدند چه ها که نگذشته ! انکار اکثریت بیست و چهار میلیونی انکار تلاش ها شبانه روزی و عاشقانه و مصمم شما در طول این سالهاست که من خودم سال ها از نزدیک شاهد آن بوده ام ! ظلم ، ظلم است حتی اگر به انکار حقیقتی باشد ! بچه ها پیروزی تان مبارک ! اکثریت شدنتان مبارک ! بیست و چهار میلیونی شدنتان مبارک ! کم کردن روی خاتمی مبارکتان ! مردمی شدنتان مبارکتان ! بی هیچ تقلبی ! بی هیچ تخلفی ! بی هیچ دلیل و توجیهی ما در اقلیت مطلقیم ! انکار این واقعیت هم در نهایت به نفع شماست ! نگران نباشید ! پیروزیتان را به جشن بنشینید ! همین .
به یاد رجب سال ۸۶که مکه و دربیت الله الحرام بودم وخودم دیدم که مسلمانان
در سراسر دنیا وقتی به جایگاه تولد مولا امیرالمومنین می رسند با چه شوقی
نام ایشان را بر زبان می آورند.نمی توانستم تشخیص دهم که شیعه هستند یا سنی!!!
فقط ارادتی خالصانه می دیدم.
با ورود سید محمد خاتمی به عرصه ریاست جمهوری درسال 76مفاهیم جدیدی وارد فرهنگ لغت زبان سیاستمداران و دانشگاهیان بخصوص اساتیدو روشنفکران شد.مفاهیمی مانند:قانون،قانون گرایی،آزادی بیان ،دموکراسی و...
اما بیش ازهرچیزنام خاتمی با نظریه«گفتگوی تمدنها»درمقابل نظریه «برخورد تمدنها»ی ساموئل هانتینگتون پیوند خورده است و این داعیه منحصر به فرد در ایران به نام او ثبت شد. با طرح این موضوع و دیگر مفاهیم و اساسا «گفتگو»به خودی خود مورد بحث قرار گرفت.اما وقایع اخیر نشان داد که این امر تنها در حد حرف مطرح بود:
درست از روز اول پس از اعلام نتایج انتخابات که موجی جدید را با خود به همراه آورد وجمعی به اعتراض علیه نتایج آرا برخاستند برخلاف انتظاری که از وی می رفت سید محمد خاتمی نیزبا حرکتی شتابزده وعجولانه همپای دیگرطرفداران موسوی از سطح مردم و سیاسیون به عنوان یکی ازمعترضان اصلی به نتیجه اتنخابات ،برای ابطال انتخابات به این معرکه وارد شد.ابتدا او نیزمانند سایرین بدون هیچگونه تغییری در جهت گیری سیاسی روش قهر و عتاب را برگزید ،سپس در تجمع و راهپیمایی روز دوشنبه 25 خرداد حاضر شد و بعد بیانیه ای نیز به عنوان تایید تقلب در انتخابات صادرکرد. خاتمی با موضع گیری رادیکال نسبت به انتخابات بلافاصله خود را از بدنه نظام جدا کرد و قبل از اثبات جرم شورای نگهبان ودولت و ارئه مدارک محکم و مستند از سوی شاکیان ،رو درروی دولت ایستاد.این در حالی بود که بسیاری انتظار داشتند که خاتمی موضع منطقی تر و آرام تری را نسبت به سایرین داشته باشد ودر این میان چون تافته ای جدا بافته عمل نماید و شعارهای خود را اکنون و در این لحظات حساس جامه عمل بپوشاند و نتیجه بسیار مهمی را به نفع خود در حافظه تاریخی ملت ایران ثبت نماید.اما این اتفاق نیفتاد.
این حرکت رادیکال از سوی وی از دو منظر قابل نقد و بررسی است:
1.خاتمی از امتیازی بهره مند بود که دیگریاران وی فاقد آن بودند.او 8سال اداره کشور به عهده داشت و روزی جزیی از ارکان اصلی نظام محسوب می شد، ارتباط خوبی با سران اصلی حکومت داشت ، از یک سو به ساز وکارهای قانونی انتخابات وارد تر بود و از سوی دیگر شعار وی از ابتدای ورود به عرصه سیاست «احترام به قانون»بود.وی حتی درسخنرانی روز16/9/79یعنی روز دانشجو دردانشگاه تربیت مدرس گفته بود:«تغییر در قانون اساسی خیانت به نظام وملت است.» پس دروضعیت بحرانی روزهای بعد از انتخابات که شور و احساسات مردم و حتی سیاستمداران تحریک شده بود و در این بین نیازبود که کسی به میانداری برخیزد که مورد اعتماد و وثوق هر دو طرف باشد وی می توانست به عنوان حلقه واسط میان دولت ، شورای نگهبان و رهبرازیکسو و موسوی ویارانش از سوی دیگر قرار گیرد و به اصطلاح چانه زنی را به عهده گیرد و راه قانونی را تا رسیدن به نتیجه دنبال کند و در صورت عدم نتیجه مطلوب، در جبهه ابطال انتخابات وارد شود .ضرورت این امر بخصوص از آن رو مهم بود که در جبهه اصلاح طلبان نیزازهمان شب نخست اعلام نتایج در مورد نتیجه انتخابات دو دستگی وجود داشت و برخی از آنان از جمله محسن آرمین عضو ستاد موسوی و از اعضا جبهه مشارکت به راحتی نتیجه حاصل شده از انتخابات را پذیرفتند واعلام شکست کردند .بنابراین رعایت جانب احتیاط از سوی کسانی چون خاتمی که مورد وثوق و اعتماد حتی مخالفینش بود در این شرایط لازم بود. .
2.خاتمی با مطرح کردن گفتگو مسئولیت سنگینی را نسبت به هواداران وموسوی و به طور کلی کل مردم ایران داشت وباید با دقت نظر بیشتری وارد عرصه می شد .با به میدان آمدن وی به عنوان کسی که نظریه «گفتگوی تمدنها»را در ایران و در سطح جهان مطرح کرد واساس «گفتگو»را در ایران به گونه ای جدی مطرح نمود ارتباط حرف با عمل در زمینه «گفتگو»مورد توجه قرارمی گرفت.وکاربرد این نظریه در داخل کشور برای همیشه ثبت می شد و به یادگار می ماند.و در آینده از سوی گروههای مختلف به منزله راهی موثر و نتیجه بخش حداقل تا مرحله ای مورد بهره برداری قرار می گرفت.
اما متاسفانه در شرایطی که گفتگو از سوی کسانی که فکر می کردند در حق آنان ظلم شده است منتفی بود خاتمی نیزنتوانست منطق گفتگو را جایگزین قهر کند و با نرمی جلو برود تا نتیجه بهتری از این وضعیت گرفته شود.و با همان رفتار احساسی جلو آمد .درحالیکه اینجا مقطعی بسیار مهم و حساس برای فردی چون خاتمی بود که می توانست تلاش همه جانبه ای را برای عبور از بحران داشته باشد اما به نظرمن نتوانست از آن موفق بیرون آید و نتوانست نهایت استفاده را به نفع خود وشعارهایی که در دوران ریاست جمهوری خود داده بود داشته باشد و طرح وی در عمل عقیم ماند ونشان داد که او نیزمردعمل به نظریه خود در شرایطی که بخشی از جامعه به بن بست رسیده نیست.
نقش خاتمی و موضعگیری وی ازاین جهت می توانست حائز اهمیت باشد:
***آرام کردن جامعه و فاصله گرفتن از جو تشنج .و هواداران موسوی و کروبی و رضایی وحتی احمدی نژاد با پذیرش وی به عنوان یکی از مهره های اصلی در تایید یا رد انتخابات با آرامش بیشتری به دنبال مطالبات خود بودند و جامعه ومعترضین ومخالفان آنها با آرامش بیشتری حرکت می کردند و ما شاهد خسارات کمتری بودیم و بسیاری از رفتارهای احساسی که خساراتی جبران ناپذیر را به کشور ومردم (از طرف هر دو جناح) وارد کرد رخ نمی داد.از سویی چنانچه بعد از تلاش وی نتیجه مطلوب بدست نمی آمد همراهی بیشتر آحاد جامعه از جمله طرفداران احمدی نژاد را نیز درپی داشت.
چرا خاتمی اینقدر ضعیف عمل کرد؟
در دوران قبل از انتخابات شاهد آن بودیم که مناظرات از روند منطقی به دور بود و نامزدها با پرداختن به مسائل حاشیه ای و دور شدن از برنامه های خود و زیر سئوال بردن یکدیگربه جای تبادل نظر و زیر سئوال بردن برنامه های آینده شان برای اداره کشور و نقد این برنامه ها این نظررا تقویت کردند که باب «گفتگو»در ایران چندان باز نیست و ما در این زمینه در سطح روشنفکران و تحصیل کرده ها و سیاسیون دچار مشکل هستیم ومفاهیمی که از سوی آنان مطرح می شود از سوی خودشان مصداق عملی ندارد زیرا این مفاهیم برای آنها نهادینه (درونی) نشده است. در این شرایط نباید از مردم انتظار داشت که در طول زندگی روزمره بتوانند بدور از نزاع و جنجال برانگیزی با مخالف خود سخن بگویند و به نتیجه برسند.و این مسئله باید ابتدا در سطح طبقه متوسط تمرین شود و مورد توجه قرار گیرد. .
در مورد عملکرد سید محمد خاتمی نیز دقیقا همین اتفاق افتاد خاتمی نیز درعمل ثابت کرد صرف طرح «گفتگو»از سوی وی به معنی نهادینه شدن این نظریه در وجود او و مشاورینش نیست و وی تنها چند نظریه را در این باب خوانده وحفظ کرده است و درنتیجه همانگونه که درعمل دیدیم این تنها به منزله یک شعاربه نظرمی رسد .دلیلش هم اینست که او زمان دقیق استفاده از آن و کاربرد آن را در مقطعی حساس نمی دانست و از راه گفتگو وارد نشد. واضع نظریه گفتگو در ایران همان رفتاری را از خود نشان داد که از دیگران در شرایط بحرانی سر زد و جالب اینکه در این میان دکتر علی لاریجانی تا حدودی نقش خاتمی را برعهده گرفت و از این رو از سوی روزنامه های جناح راست از جمله وطن امروز به شدت مورد انتقاد قرار گرفت ومتهم به هم سویی وجانبداری از مخالفان دولت شد.
جمع بندی ونتیجه گیری
وقایع اخیر چه قبل و چه بعد از انتخابات نشان داد که روند دموکراسی در ایران حداقل در زمینه گفتگوراه زیادی را در پیش دارد وپیش از آنکه بتوان جناح راست را زیر سئوال برد و متهم به یک جانبه گرایی،گریز ازمنطق گفتگو و...کرد عملکرد کسانی را که در شرایط عادی از مفاهیم پر معنا استفاده می کنند اما در بحران نمی توانند ازتوانایی خوداستفاده کنند بیش ازدیگران زیرسئوال و ذره بین است.

