تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش...
پس چگونه بی امان روشن نگه دارم
سالها این پاره آتش را
در کف دستم
تا بدانم همچنان هستم.
قیصر امین پور.
فکر میکنم این قطعه از مرحوم قیصر امین پور بی مناسبت با حرفهای دیروز
دکتر محمد رضا اسدی که در دانشکده امان سخنرانی کردند نباشد!!!!
نحوه ارتباط بين "اسلام و مدرنيسم" از جمله مباحثي است كه همگان به نحوي با آن درگير بوده ايم و دغدغه نسبت سنجي ميان اين دو را داريم. اما اين دغدغه در وهله اول بيشتر براي كساني مطرح مي شود كه از سر بصيرت به تدين خود اهميت مي دهند .
شايد بتوان اين مطلب را با قطعيت بيان كرد كه همه مومنان كه با جهان بيني مدرنيسم درگير هستند به يكسان با آن مواجه نمي شوند ، بلكه آن دسته از افرادي كه مي خواهند هم از دينداري بهره مند شده و هم در فكر و عمل از مدرنيته بهره مند شوند اين دغدغه را دارند. تصور مي كنم كه گذشتگان ما كه مدرنيته چه در قالب يك فرهنگ و چه در قالب تكنولوژي به آنها نرسيده بود كمتر دغدغه دينداري داشتند و دليل هم واضح است كه در گذشته يك سيل خروشاني از افكار و نظريات متعدد در قالب يك جهان بيني بنام مدرنيسم ، مومنان را درگير نمي ساخت ، اما امروز متأسفانه يا خوشبختانه مومنان با اين سيل مواجه هستند. البته معمولاً اگر بصيرت و دينداري نداشته باشيم اين احساس خطر را حس نمي كنيم و تعداد اين قبيل افراد اندك شمار است. وی افزود: بديهی است كه همه مؤمنان به يك نحو با مدرنيته مواجه نمیشوند، بلكه آن دسته از افراد دينداری كه از سر بصيرت میخواهند تدين خود را حفظ كنند و
به قول حافظ : " چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم" 
بنابراين امروز روي صحبت بيشتر با دوستاني است كه از سر دانايي و بصيرت با دغدغه دينداري مواجه هستند . مطالبي كه در مباحث كلاسيك و آكادميك مطرح مي شود اين قبيل افراد را سيراب نمي كند.
در واقع اين افراد هستند كه نسبت اسلام و مدرنيسم برايشان دغدغه است .
***
همانگونه كه مستحضر هستيد وقتي از اسلام صحبت مي كنيم مراد ديني است كه در آن توسط پيامبري ، اطلاعاتي در اختيار ما قرار گرفته كه اين پيامها به عقايد ، اخلاق و رفتار ما سمت وسو و جهت مي دهد.
پيامبر اسلام مدعي بود كه مطالبي عرض مي كنم كه جهان شناسي ، جامعه شناسي ، روان شناسي و ... (شناسي به معناي عام نه به معناي علوم خاص امروزي) به ما ارائه مي دهد. يعني تصوير معقول و مطلوبي از جهان هستي ارائه داده و در مرحله دوم شيوه چگونه زيستن را به ما عرضه مي دارد.
اما ما راجع به مدرنيسم چه مي گوئيم ؟ بين مدرنيسم و مدرنيته تفاوت قائليم. مدرنيسم يك جهان بيني است و نوعي تفكر است . اما مدرنيته جنبه سخت افزاري است كه بيشتر در قالب تكنولوژي ظهور و بروز دارد.
اگر بخواهيم براي مدرنيسم يا دنياي جديد تعريفي ارائه دهيم ؛ مدرنيسم تشبيه مي شود به ديني كه مثل اسلام پيامبران خاص خود را دارد مثلا اسلام درصدد اين است كه تصويري از انسان و جامعه ارائه داده و در پي آن نوعي از شيوه زيستن را به ما ديكته مي كند.
پس هردو (اسلام و مدرنيسم) هم شناسي (جهان شناسي ، جامعه شناسي و روان شناسي) دارند و هم نوعي شيوه زيستن را به ما ديكته مي كنند.
در عين حال كه محل تولد مدرنيته و مدرنيسم دنياي غرب است اما از حيث جغرافيايي امروز تهي شده است . ژاپن هم مي تواند مدرن شده و زير چتر آن قرار گيرد.
براي مقايسه بين اسلام و مدرنيسم ، مدرنيسم را مي توان در 3 ساحت خلاصه كرد :
1- ساحت فلسفي
2- ساحت علمي
3- ساحت تكنيكي
يعني 3 محور براي شناخت مدرنيسم وجود دارد.
فلسفه با همه تنوعات ، علم Sience و همه علوم انساني ، تكنيك هم منظور همان تكنيك جديد است نه قبل از رنسانس (براي جلوگيري از اطاله كلام از توضيح پرهيز مي كنيم) .
در مورد اسلام هم 3 محور وجود دارد :
1-عقايد
2- اخلاقيات
3- مسائل حقوقي و فقهي (كه متفاوتند ولي مسامحةً در كنار هم ذكر مي شوند)
پس مي خواهيم ببينيم اسلام و مدرنيسم با اين محورها چه نسبتي با هم دارند ؟
يعني مي توان احتمالات زير را در نظر گرفت :
فلسفه ____ ارتباط با_____ عقايد اسلامي
فلسفه ____ ارتباط با_____ اخلاق اسلامي
فلسفه ____ ارتباط با_____ حقوق (فقه) اسلامي
علم ____ ارتباط با_____ عقايد اسلامي
علم ____ ارتباط با_____ اخلاق اسلامي
علم ____ ارتباط با_____ حقوق (فقه) اسلامي
تكنيك ____ ارتباط با_____ عقايد اسلامي
تكنيك ____ ارتباط با_____ اخلاق اسلامي
تكنيك ____ ارتباط با_____ حقوق (فقه) اسلامي
مثلاً در فلسفه جديد اين پرسش مطرح است كه ( فلسفه جديد هميشه منظور از رنسانس تا كانت است ، اما ما اينجا مرادمان فلسفه در 4 قرن اخير است كه كانت ، دكارت ، هگل ، فرويد و ماركس پيامبران فلسفه جديد هستند) آيا اساساً خدا وجود دارد ؟ يعني ما برهاني براي اثبات خدا داريم ؟ كانت در جواب اين سوال معتقد است : "ما حتي يك برهان قابل قبول هم براي اثبات خدا نداريم" او براهين خداشناسي را مطرح كرده و نقد مي كند.
حال يك فرد با بصيرت ديندار با اين پرسش مواجه مي شود كه حق با اسلام است يا علم فلسفه جديد ؟
در مورد اخلاق هم همينطور ، با اين پرسش مواجه مي شويم كه آيا اخلاق بدون دين مي تواند پاسخگو باشد يا خير ؟
در مورد فقه و حقوق هم همينگونه است ، آيا مسائل فقه و حقوق ديني مي تواند امروز جوابگو باشد ؟ و اين حقوق بر حقوق مدرن ترجيه دارد يا خير ؟
مثلاً در عالم پزشكي اين پرسش مطرح است ؛ بيماراني كه مرگشان حتمي است و به شدت از بيماري خود در رنج و عذاب هستند آيا مجاز به انتخاب مرگ اختياري مي باشند يا خير ؟
اينجا 2 پرسش مطرح مي شود : 1- اخلاقي : از حيث اخلاق چنين كاري صحيح است ؟ 2- حقوقي : آيا پزشك در اينصورت معاونت در قتل دارد ؟
يا بعنوان مثالي ديگر ؛ آيا انجام پديده كلونينگ در مورد انسان كار صحيحي است ؟ فردي كه به اين طريق متولد مي شود ، مي تواند از لحاظ حقوقي با محارم خود ازدواج كند ؟ يا اگر براي از بين بردن عيوب او مثلاً در ژن" بُخل " او دستكاري شده و به "سخاوت" تبديل شود ، آيا از نظر اخلاقي اين سخاوتمندي ارزشمند خواهد بود يا خير ؟
با ذكر اين مقدمه مي توان گفت 4 نوع رابطه بين اسلام و مدرنيسم قابل بيان است :
1- رابطه پرسش و پاسخ (كه در بالا ذكر شد)
2- رابطه نفي (يعني ملاك اسلام است و هرچه از مدرنيسم ببينيم نفي كنيم يا بالعكس)
3- رابطه تعارض (يعني با يكي از اين دو موافق و با ديگري مخالف باشيم)
4- رابطه تاييد (يعني ملاك ما اسلام باشد و هرچه از مدرنيسم مورد تاييد اسلام بود برمي گزينيم)
حال مساله قابل طرح اين است كه يك فرد ديندار كداميك از اين تعاملات 4 گانه را بايد انتخاب كند ؟ منظور اين است كه آيا اين دو 2 رقيب هستند كه چشم ديدن يكديگر را ندارند ؟ يا دو رفيق هستند كه هركدام به مسائل مربوط به خود مي پردازند ؟ يا 2 جزيره مجزا هستند كه هيچ ارتباطي با هم ندارند ؟
اسلام بعنوان يك كل در نظر گرفته مي شود يك كل "ذوابعاد" و "ذواجزاء" كه نمي توان بخشي از آنرا گرفت و بخشي ديگر را رها كرد.
مدرنيسم هم يك كل "ذواجزاء" است كه وحدتي بين اجزاء آن يعني ؛ "فلسفه ، علم و تكنيك" وجود دارد ولي اگر بفرض تكنيك را انتخاب كنيم ناگذير به انتخاب فلسفه آن نيستيم .
براي حل اين مساله بهتر است در ابتدا تكليف خودمان را در مورد عقل و حيطه اختياراتش مشخص كنيم.
اعتقاد ما بر اين است كه عقل در عين حال كه براي تبيين حيات انسان چه براي شناسايي و چه براي نحوة زيستن لازم و ضروري است اما كافي نيست و اسلام يك چنين عقلي را به ما معرفي كرده است.
اسلام و مدرنيسم هر دو مدعي هستند كه در سه مقوله بالا (عقايد ، اخلاق ، حقوق و فقه) حقايقي را مطرح مي كنند . رأي مختار براي ما اين است ؛
1-آنجاكه حقيقت اسلامِ قطعي با حقيقتِ ظنّي و غيرقطعي مدرن مواجهه پيدا كنند ، تكليف عقل مشخص است حقيقتِ قطعي اسلام را انتخاب مي كنيم.
2- اگر حقيقتِ قطعي در مدرنيسم با حقيقتِ غيرقطعي در اسلام مواجهه يافتند ، مدرنيسم را انتخاب مي كنيم.
3-اگر هر دو غيرقطعي بودند ، جستجو مي كنيم كه در مورد كداميك تاييد عمليِ بيشتري مي توانيم جمع آوري كنيم.
4-اگر هر دو قطعي بودند كه تا بحال اين اتفاق نيافتاده است ولي "فرض محال ، محال نيست" در اينصورت 2 حالت پيش مي آيد :
الف) يك ديدگاه معتقد است كه چون عقل محدود است ، جانب ترجيح با تفكر اسلامي است.
ب) ديدگاه ديگر كه رايج تر بوده و طرفداران بيشتري دارد اين است كه حقيقتي كه مدرن است را مي پذيريم ولي تفكر اسلامي را رد نمي كنيم و مي گوئيم تاييدش با كساني كه از عهده تأويلش برمي آيند.
اينجا منظور از قطعيت و يقين ، قطعيت روان شناختي نيست كه براي يك فرد خاص اتفاق مي افتد بلكه قطع و يقيني است كه عقل جمعي با آن موافقت دارد.
نتيجه :
آنچه مي توان از اين امر نتيجه گرفت اين است كه ما هر يك از اين 4 مبنا را اتخاذ كنيم ديندارانه رفتار و زندگي كرده ايم. اگر فردي با ذهنيت مجتهدانه (به معني عام نه صرفاً فقهي) با زندگي مدرن مواجه شود ، ديندارانه عمل كرده است.
همراه با پرسش وپاسخ.
سخنران:دکتر محمدرضا اسدی.عضو هیئت علمی
دانشگاه علامه طباطبائی.
زمان:۳شنبه ۱۴ اسفند ماه۸۶ساعت ۱۵
مکان:دانشگاه علم وفرهنگ.
ادرس:خیابان انقلاب.خیابان وصال شیرازی.کوچه
فردانش.دانشگاه علم و فرهنگ.

