قلم روان وخاطراتی که شاید برای هر یک از ما رخ داده اما به آسانی از کنار آن رد شده ایم.
به قول خودش:قصه دختران آیین روشن در واقع پلی است میان دختران اکنون وآینده که غبار زمان همه چیز را به فراموشی می سپارد...
آیین روشن برهه ای از زندگی من وامثال من است که همچون تجربه ای روزمره می اید ومی رود وثبت نمی شود....
جامعه آیین روشن ما.سمانه مرتضوی گازار.
زندگی یعنی: « ادراک حضور موقعیت »/ « حضور در موقعیت »/ « حضور موقعیت » و « زندگی یعنی موقعیت ». آدمی همواره در "موقعیت" زندگی میکند. موقعیت در انسان "زندگی" میکند و به زندگی، زندگی و استمرار میبخشد و آن را دائما به سمت جریانِ "شدن" تمدید مینماید. آدمی بیموقعیت وجود ندارد. موقعیت از زندگی و زندگی از موقعیت، تهی نیست. پس انسان مرگ ندارد؛ چون زندگی مرگ ندارد؛ زیرا مرگ یک موقعیت است.
ــ مرز موقعیتها: هنگامی که روش، ابزار و هدف در یک موقعیت تغییر میکند، موقعیت جدیدی آغاز میشود.
ــ موقعیتهای مرزی: هرگاه آدمی در آستانهی نوعی تحول و دگرگونی "بنیادین" قرار میگیرد.
موقعیت، همیشه وامدارِ "هدف"، "روش" و "ابزار" آدمی است. آدمی اساسا خودش "موقعیت" است. آدمی، "در" موقعیت و "با" موقعیت نیست، بل عین موقعیت است. موقعیتهای گوناگونی داریم؛ خندیدن، گریستن، غذا خوردن، نشستن و ... و "آگاهی" هم یک موقعیت است. البته، آگاهی موقعیتی است که هیچگاه از انسان جدا نمیشود، یعنی نوعی "موقعیت ویژه" است. یا به تعبیر سارتر: « آگاهی، مادر موقعیتهاست. » "آگاهی" تنها موقعیتی است که هم از خود و هم از دیگر موقعیتها آگاه میشود و هیچ موقعیت دیگری این ویژگی و شأن موقعیت آگاهی را ندارد.
وقتی زندگی یعنی موقعیت، پس همهی موجودات زندگی دارند. چون همگی موقعیت دارند. کاربرد و تعمیم مقیاس انسانی در مورد سایر موجودات، کاربرد درست و به جایی نیست.
خود موقعیت یعنی: "وضعیت"، "فرصت"، "جایگاه". فرصت بیشتر مهم است. موقعیت، یک "فرصت وجودی" است. موقعیت، "جایگاه و "وضعیت" و "فرصتی" برای "هستی" است. وجود محض، بنیان تمام موقعیتهاست و همچنین در موقعیت و به واسطهی موقعیت، نحوهی "شدن" هستی را به ظهور میرساند. این ظهورِ "شدن" با "زمان" و "مکان" ارتباط عمیقی دارد. از التقای "هنگام" و "جایگاه"، وضعیتی حاصل میشود که چیزی جز روی دیگر همان موقعیت نیست. آدمی با زندگی خویش به "وجود" فرصتِ ابراز وجود میدهد. به عبارت دیگر، انسان استقلالی در وجودش ندارد، لذا حقیقتِ وجود به واسطهی زندگی انسان به خودش فرصت ظهور و بروز میدهد و هستی محض از طریق انسان به خودنمایی میپردازد.
آدمی با زندگی و حتا مرگش در حال "پردهدری" و "پردهداری"ِ وجود محض است. "رخـ داد"ها چهرهی نمایان وجود اند. زیباترین تعارضِ هستی در انسان رخ داده است. یعنی آدمی ــ به اندازهی پتانسیل وجودیاش ــ هم حجاب از رخ هستی برمیدارد و هم هستی را در حجاب فرومیبرد. ( البته همهی موجودات چنین اند، چون همه آیینهدار وجود اند. ) آدمی هم عین موقعیت است و هم در حسرت موقعیتها؛ هم عین فرصت است و هم در حسرت فرصتها میسوزد. پس بهترین موقعیت این نیست که از آن بهتر تصور نشود بل آن است که همیشه بتوان در پناه آن به موقعیت برتری راه یافت. بهترین زندگی آن است که هنوز امکان فراروی از آن و ورود به مرحلهی بالاتر را برای ما به همراه داشته باشد. ما همیشه "درگیر"ِ موقعیتها هستیم و همیشه از یک موقعیت به موقعیت دیگر عبور میکنیم. ( گاهی و چه بسا بسیار به این عبور توجه نداریم. ) معمولا زمانی متوجهی این عبور میشویم که موقعیتها باعثِ برهمزدنِ "یکنواختی" و "یکپارچگی"ِ روحیــ روانی ما شوند.
خلاصه:
زندگی یعنی موقعیت و موقعیت یعنی فرصت. "فرصت"، زمان و جایگاهی برای "شدن" است و ما در زندگی دائما در حال "شدن" هستیم. ما در هر موقعیتی به سوی "شدن" حرکت میکنیم و با هر "شدنی" از "بودن" میگریزیم. فرصت، آن "هنگام" و "جایگاهی" است که ما در آن به تعالی یا تنزل "تبدیل میشویم".
آدمی با هر فکر و عملی که انجام میدهد، به طراحی "خود" مشغول است. موقعیتها "آدمی" را طراحی میکنند و به واسطهی آنها روح آدمی ساخته میشود. ما با ورود به هر موقعیت جدیدی به مانند پیکرتراشی هستیم که چکشی بر پیکرهی روح خود وارد میکنیم تا نقشی بر آن "حک" نماییم. نقش نهایی که این روح به خود میگیرد، محصول ضربههای بیامان و مستمر چکش موقعیتهای خواسته یا ناخواستهی آن پیکرتراش است. از این رو باید "مراقب" باشیم که با هر فکر و عمل خود و با حضور در موقعیتهای جدید، پیکرهی روح خود را برای تبدیل شدن به چه موجودی تراش و صیقل میدهیم، موجودی رو به تعالی یا رو به سقوط؟
آری؛ زندگی حقیقی و حقیقت زندگی، "مراقبت" از موقعیتهایی است که در آن "قرار" میگیریم.
چکیدهیی فشرده از مقالهی « بنیان متافیزیکی زندگی » ازدکترمحمدرضا اسدی در کتاب ذیل:
پایان فلسفه و وظیفهی تفکر؛ مارتین هایدگر، ترجمهی محمدرضا اسدی، تهران، اندیشهی امروز، چاپ اول، 1384.
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نميكند
تنها بهانه دل ما در گلو شكست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريههاي عقدهگشا در گلو شكست
اي داد، كس به داغ دل، باغ دل نداد
اي واي، هايهاي عزا در گلو شكست
آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطرهها در گلو شكست
"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت
"آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست
تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم
بغضم امان نداد و خدا.... در گلو شكست
قیصر امین پور...
***
تو ننگ عربی، سید حسن!
نام تو را باید
از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو
بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانی ات را
با دود قلیان مفرح کنی
تفنگ دست میگیری
و از پشت تریبون المنار
با نعرههایت
چرت ما را پاره میکنی
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشههای سفید
وقار عربی ات را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری
تازه عمامه سیاه سرت میگذاری
که ما را به یاد خمینی میاندازد
که یکبار چرت مان را پاره کرده بود
تو ننگ عربی، سید حسن!
بجای آنکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان آماده باشی
در مخفیگاهت
که نمیدانیم کجاست
می نشینی و نهج البلاغه میخوانی
تو کافر شده ای، سید حسن!
و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشکهایت
به ریاض که نمیرسد؟!
امیر مهدی نژاد

