تبليغاتX
زبان و زندگی روزمره

زبان و زندگی روزمره

صدای خاموش
جامعه آیین روشن ما
وقتی دوست خوبم سمانه مرتضوی کتاب جامعه ایین روشن ما را برایم اورد گمان نمی کردم که این کتاب بتواند تا این حد مرا مجذوب خود کند.با نوشته هایش خندیدم.اخم کردم .به فکر فرو رفتم و...

قلم روان وخاطراتی که شاید برای هر یک از ما رخ داده اما به آسانی از کنار آن رد شده ایم.

به قول خودش:قصه دختران آیین روشن در واقع پلی است میان دختران اکنون وآینده که غبار زمان همه چیز را به فراموشی می سپارد...

آیین روشن برهه  ای از زندگی من وامثال من است که همچون تجربه ای روزمره می اید ومی رود وثبت نمی شود....

 

جامعه آیین روشن ما.سمانه مرتضوی گازار.

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت13:25توسط فائزه ساسانی خواه |
بنیان متافیزیک زندگی

زندگی یعنی: « ادراک حضور موقعیت »/ « حضور در موقعیت »/ « حضور موقعیت » و « زندگی یعنی موقعیت ». آدمی همواره در "موقعیت" زندگی می­کند. موقعیت در انسان "زندگی" می­کند و به زندگی، زندگی و استمرار می­بخشد و آن را دائما به سمت جریانِ "شدن" تمدید می­نماید. آدمی بی­موقعیت وجود ندارد. موقعیت از زندگی و زندگی از موقعیت، تهی نیست. پس انسان مرگ ندارد؛ چون زندگی مرگ ندارد؛ زیرا مرگ یک موقعیت است.

ــ مرز موقعیت­ها: هنگامی که روش، ابزار و هدف در یک موقعیت تغییر می­کند، موقعیت جدیدی آغاز می­شود.

ــ موقعیت­های مرزی: هرگاه آدمی در آستانه­ی نوعی تحول و دگرگونی "بنیادین" قرار می­گیرد.

موقعیت، همیشه وام­دارِ "هدف"، "روش" و "ابزار" آدمی است. آدمی اساسا خودش "موقعیت" است. آدمی، "در" موقعیت و "با" موقعیت نیست، بل عین موقعیت است. موقعیت­های گوناگونی داریم؛ خندیدن، گریستن، غذا خوردن، نشستن و ... و "آگاهی" هم یک موقعیت است. البته، آگاهی موقعیتی است که هیچ­گاه از انسان جدا نمی­شود، یعنی نوعی "موقعیت ویژه" است. یا به تعبیر سارتر: « آگاهی، مادر موقعیت­هاست. » "آگاهی" تنها موقعیتی است که هم از خود و هم از دیگر موقعیت­ها آگاه می­شود و هیچ موقعیت دیگری این ویژگی و شأن موقعیت آگاهی را ندارد.

وقتی زندگی یعنی موقعیت، پس همه­ی موجودات زندگی دارند. چون همگی موقعیت دارند. کاربرد و تعمیم مقیاس انسانی در مورد سایر موجودات، کاربرد درست و به جایی نیست.

خود موقعیت یعنی: "وضعیت"، "فرصت"، "جایگاه". فرصت بیشتر مهم است. موقعیت، یک "فرصت وجودی" است. موقعیت، "جایگاه و "وضعیت" و "فرصتی" برای "هستی" است. وجود محض، بنیان تمام موقعیت­هاست و هم­چنین در موقعیت و به واسطه­ی موقعیت، نحوه­ی "شدن" هستی را به ظهور می­رساند. این ظهورِ "شدن" با "زمان" و "مکان" ارتباط عمیقی دارد. از التقای "هنگام" و "جایگاه"، وضعیتی حاصل می­شود که چیزی جز روی دیگر همان موقعیت نیست. آدمی با زندگی خویش به "وجود" فرصتِ ابراز وجود می­دهد. به عبارت دیگر، انسان استقلالی در وجودش ندارد، لذا حقیقتِ وجود به واسطه­ی زندگی انسان به خودش فرصت ظهور و بروز می­دهد و هستی محض از طریق انسان به خودنمایی می­پردازد.

آدمی با زندگی و حتا مرگش در حال "پرده­دری" و "پرده­داری"ِ وجود محض است. "رخ­ـ داد"ها چهره­ی نمایان وجود اند. زیباترین تعارضِ هستی در انسان رخ داده است. یعنی آدمی ــ به اندازه­ی پتانسیل وجودی­اش ــ هم حجاب از رخ هستی برمی­دارد و هم هستی را در حجاب فرومی­برد. ( البته همه­ی موجودات چنین اند، چون همه آیینه­دار وجود اند. ) آدمی هم عین موقعیت است و هم در حسرت موقعیت­ها؛ هم عین فرصت است و هم در حسرت فرصت­ها می­سوزد. پس بهترین موقعیت این نیست که از آن بهتر تصور نشود بل آن است که همیشه بتوان در پناه آن به موقعیت برتری راه یافت. بهترین زندگی آن است که هنوز امکان فراروی از آن و ورود به مرحله­ی بالاتر را برای ما به همراه داشته باشد. ما همیشه "درگیر"ِ موقعیت­ها هستیم و همیشه از یک موقعیت به موقعیت دیگر عبور می­کنیم. ( گاهی و چه بسا بسیار به این عبور توجه نداریم. ) معمولا زمانی متوجه­ی این عبور می­شویم که موقعیت­ها باعثِ برهم­زدنِ "یک­نواختی" و "یک­پارچگی"ِ روحی­ــ روانی ما شوند.

خلاصه:

زندگی یعنی موقعیت و موقعیت یعنی فرصت. "فرصت"، زمان و جایگاهی برای "شدن" است و ما در زندگی دائما در حال "شدن" هستیم. ما در هر موقعیتی به سوی "شدن" حرکت می­کنیم و با هر "شدنی" از "بودن" می­گریزیم. فرصت، آن "هنگام" و "جایگاهی" است که ما در آن به تعالی یا تنزل "تبدیل می­شویم".

آدمی با هر فکر و عملی که انجام می­دهد، به طراحی "خود" مشغول است. موقعیت­ها "آدمی" را طراحی می­کنند و به واسطه­ی آنها روح آدمی ساخته می­شود. ما با ورود به هر موقعیت جدیدی به مانند پیکرتراشی هستیم که چکشی بر پیکره­ی روح خود وارد می­کنیم تا نقشی بر آن "حک" نماییم. نقش نهایی که این روح به خود می­گیرد، محصول ضربه­های بی­امان و مستمر چکش موقعیت­های خواسته یا ناخواسته­ی آن پیکرتراش است. از این رو باید "مراقب" باشیم که با هر فکر و عمل خود و با حضور در موقعیت­های جدید، پیکره­ی روح خود را برای تبدیل شدن به چه موجودی تراش و صیقل می­دهیم، موجودی رو به تعالی یا رو به سقوط؟

آری؛ زندگی حقیقی و حقیقت زندگی، "مراقبت" از موقعیت­هایی است که در آن "قرار" می­گیریم.

 

چکیده­یی فشرده از مقاله­ی « بنیان متافیزیکی زندگی » ازدکترمحمدرضا اسدی در کتاب ذیل:

پایان فلسفه و وظیفه­ی تفکر؛ مارتین هایدگر، ترجمه­ی محمدرضا اسدی، تهران، اندیشه­ی امروز، چاپ اول، 1384.

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت22:38توسط فائزه ساسانی خواه |
غم ندیدم/ به اندازه غم تو را دوست دارم (قیصر) 
آواز عاشقانه‌ي ما در گلو شكست

حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي‌كند

تنها بهانه‌ دل ما در گلو شكست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گريه‌هاي عقده‌گشا در گلو شكست

اي داد، كس به داغ دل، باغ دل نداد

اي واي، هاي‌هاي عزا در گلو شكست

آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود

خوابم پريد و خاطره‌ها در گلو شكست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" ‌به باد رفت

"آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم

بغضم امان نداد و خدا.... در گلو شكست

قیصر امین پور...

***

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت13:0توسط فائزه ساسانی خواه |
سید حسن ننگ عرب

تو ننگ عربی، سید حسن!
نام تو را باید
از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو
بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانی ات را
با دود قلیان مفرح کنی
تفنگ دست می‏گیری
و از پشت تریبون المنار
با نعره‌ها‌یت
چرت ما را پاره می‏کنی
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشه‌ها‌ی سفید
وقار عربی ات را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری
تازه عمامه سیاه سرت می‏گذاری
که ما را به یاد خمینی می‏اندازد
که یکبار چرت مان را پاره کرده بود
تو ننگ عربی، سید حسن!
بجای آنکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان آماده باشی
در مخفیگاهت
که نمی‏دانیم کجاست
می نشینی و نهج البلاغه می‏خوانی
تو کافر شده ای، سید حسن!
و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشک‌ها‌یت
به ریاض که نمی‏رسد؟!
           

امیر مهدی نژاد                                   

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت11:52توسط فائزه ساسانی خواه |