یورگن هابر ماس
اخرین فرد مکتب فرانکفورت است واز نظریه پردازان انتقادی ست.از دهه 60 به بعد کارش را
با نقد پوزیتویسم اغاز کرد.تز دکتری او دگرگونی ساختاری در حوزه عمومی بود.در این کتاب
مسئله اصلی اش این بود که چطور حوزه عمومی در قرن 19طلوع ودر قرن20 افول کرد.
حوزه عمومی:قلمروحد فاصل میان دولت وحوزه خصوی افراد است.این قلمرو خارج از نهاد
دولت است.او این فضای ازاد را در سالنهای ادبی ،قهوه خانه ها و...نظایر ان می دید.
در قرن20 دولت در این حوزه دخالت می کند ودر اینجا هابرماس ازافول سخن می گوید.
از مهمترین کتابهای اومعرفت وتعلات بشری است.درکش از معرفت وعلم را ارائه می
دهد.پوزیتویسم وتاویل را نقد می کند.
او می گوید معرفت ما بر امده از تعلقات ماست.ما 3نوع تعلق داریم:
1.تعلقات فنی یا علاقه به سلطه:یکی از تعلقات ما سلطه بیرونی ا ست. که منشا پدید امدن علوم
تجربی است.واسطه کار است.ما ازطریق کار طبیعت را کنترل می کنیم.
2.تعلق عملی یا علاقه برای فهم وارتباط:اینجا علم هرمنوتیک شکل می گیردواسطه زبان است.
3.تعلق رهایی بخش:علاقه برای نقد وآزادی.واسطه سلطه است.اینجا علوم انتقادی شکل می
گیرد.
هابر ماس می گویدهرسه بخشی از معرفت بشری را شکل میدهند.به تنهائی کامل نیستند.
نقد هابرماس به گادامرو هرمنوتیک:تفهم بخشی از کار است .همه آن نیست.تفهم بدون نقد ما رابه
حقیقت هدایت نمی کند.او می گوید خود زبان بیدنقد شود.شاید اینها الوده به ایدئولوژی باشد.
وی در دهه80 کتاب کنش ارتباطی را می نویسد.در اینجا به مسئله زبان توجه بیشتری میکند.این
دوره را چرخش زبانی نامیده اند.در این کتاب مسئله اصلی کنش متقابل.تفهم وارتباط است.
انواع کنش:
1.کنش وسیله ای.ابزاری
2.کنش استراتژیک
3.کنش ارتباطی .مفاهمه ای.
او بین گفتمان وکنش ارتباطی تفاوت قائل می شود.گفتمان بخشی از کنش ارتباطی است.در کنش
ارتباطی لزوما"اگاهی وجود ندارد.
سیستم وزیست جهان:
در اواخر دهه 80 به نظریه تلفیقی رویاورد.نظریه سیستمها.پدیدارشناسی وانتقادی را تلفیق کرد.
او می گوید:در غرب پدیده ای رخ داده است به نام مستعمره شدن زیست جهان.
زیست جهان همان قلمرو کنش ارتباطی است.
نقد هابرماس این است که سیستم دارای عقلانیت ابزاری است.واجازه نداده است که کنش
ارتباطی شکل بگیرد.سیستم در زیست جهان مداخله میکند ونمی گذارد تفاهم مسیر طبیعی خودش
را طی کند.وعقلانیت ارتباطی شکل بگیرد.
رولان بارتز
او عناصر فرهنگی را اسطوره می نامد.اسطوره نوعی گفتار است وپیامی را می رساند.اما نه
هرگفتاری.نظامی از ارتباط است. شیوه ای از دلالت وشکل.همه چیز درباره ما میتواند به
اسطوره یعنی رساننده پیام تبدیل شود.او اسطوره را پیامی می داند که معنائی برای عامه
دارد.واو قصد دارد این معنا را واژگون کند.وظیفه اسطوره شناس برملا کردن تحریف ایجاد شده
بدست اسطوره وکشف معنای پیام است.
اسطوره شناسی فقط می تواند بنیاد تاریخی داشته باشد.زیرا اسطوره نوعی از گفتارست که تاریخ
انرا مشخص می کند.مکانیسم اسطوره عبارتست از طبیعی جلوه دادن امور تاریخی .او می
خواهد با تحلیلی نشانه شناسانه اسطوره را که زبان ایدئولوژیک بورژوازیست نقد کند.
برای این کار می گوید نشانه شناسی چیست؟
در نظام نشانه شناسی او :دال:معنا.شکل ومدلول :مفهوم است وبه نشانه دلالت می گوید.دال
اسطوره ای خودش را به شیوه ای مبهم نشان می دهد.دال هم معناست وهم شکل.از یکسو
پراست واز سوی دیگر تهی.زمانی که معنا به شکل مبدل شود تهی می شود یا تاریخ مستتر در
آن فقیر وعسرت زده می شود.او می گوید شکل ،معنای اولیه را سرکوب نمی کند بلکه فقیر می
کند وبه حالت احتضار در می آورد.اما انرا نمی کشد.
اسطورها ابدی نیستند.تاریخ مصرف دارند.وبه سبب انگیزش خاص بوجود می اید.تغییر می کنند
واز هم می پاشند وبه طور کامل از میان می روند.
در اسطوره مضامین معنا.شکل ومفهوم آشکارند وبر خلاف سایر نظامهای نشانه شناسانه یکی در
پشت دیگری پنهان نشده است.
اسطوره چیزی را پنهان نمی کند بلکه کارکرد اسطوره تحریف ومخدوش کردن است.تحریف
کردن ومخدوش کردن به معنای نا پدید کردن ومخفی کردن نیست.
مطالعات فرهنگیcultural studies
در دهه 1970 توجه به مفهوم فرهنگ در انگلستان شکلهای تازه ای پیدا کرد.در اواسط قرن 19
مفهوم فرهنگ مایه اصلی مباحث در باب ماهیت هنر ورابطه ان با جامعه شد.ریشه های این
مفهوم در عقاید رمانتیک در باب هنر ونقش هنرمند در جامعه ای بود که این عقاید بر محافل
هنری ان در نیمه اول قرن 19 سلطه پیدا کرده بود.
ماتیو آرنولد
ارنولد مفهوم فرهنگ را به عنوان اصلی راهنما معرفی کرد.اصلی که بر همه فعالیتهای جامعه
نظارت می کند.انها از جامعه صنعتی مدرن به این دلیل که احترام لازم به ارزشهای
انسانی .ارزشهای فراتر از رضایتهای فردی نمی گذارد انتقاد می کردند.به نظر ارنولد
فردگرایی و مادیگری سلطه پیدا کرده اند وبا ارزشترین کیفیتهای روح انسانی را به تباهی کشیده
اند.
با پایان گرفتن قرن19 مفهوم فرهنگ ودعاوی مربوط به ارتباط هنربا جامعه از گفتار
روشنفکران حذف شد.
در دهه 1930 روشنفکران اهل ادب در پی احیا مفهوم فرهنگ بر امدند.این مفهوم دوباره مرکز
اصلی انتقاد هایی شدید از جامعه مدرن صنعتی شد .علایم این حرکت ابتدا در دهه 1920
ظاهر شد.اما دهه بعد با اثار لی وس جنب وجوشی پدید امد.لی وس با تعمیم انتقاد آرنولد از
فردگرایی ومادی گری افراطی جامعه به مخا لفت با نهادهای فرهنگی جدید دوره خود پرداخت.
در نوشته های ارنولد مفهوم فرهنگ موید وجود سلسله مراتب در جامعه بود.طرفداری او از
تداوم وجود طبقات در جامعه به دلیل نقش انها در ارتقای فرهنگ بود.
الیوت ولی وس
لی وس و الیوت در طرفداری از لزوم وجود نخبگان در جامعه به منظور حفظ و احیای سنتهای
والای گذشته یا فرهنگ سنتی بسیار جدی تر بودند.
تعبیر لی وس از فرهنگ به عنوان نیروی اخلاقی در جامعه شبیه تعبیر شاعران رمانتیک اوایل
قرن19 بود.
لی وس به گذشته باز گشت تا بر هر چه تغییر کرده است سوگواری کند.او از آرنولد فراتر رفت
که بر گذشته تاسف می خورد وکاری بیش از این نکرد که اریستو کراسی را به خاطر فقدان
بصیرتش سرزنش کند وبه جامعه امریکا بنگرد.برای لی وس امریکایی شدن خطری به مراتب
بزرگتر بود؛امریکایی شدن یعنی صنعتی شدن،مادی گرایی و پراکندگی جامعه صنعتی مدرن که
نفس وجود فرهنگ سنتی را تهدید میکند.
در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم ،تفکر سیاسی چپ ،نیرویی قوی در محافل روشنفکران را
به تکاپو وامی داشت ماهیت بحث انگیز نقش روشنفکران بود.
ریموند ویلیامز
ویلیامز در دهه های50و60 بر ان شد تا سنت ادبی رمانتک نقد اجتماعی را بر اساس مساوات
طلبی سامانی دوباره دهد.او با تکیه بر سوابق خود در طبقه کارگر مفهوم فرهنگ مشترک را
پیشنهاد کرد.او [فرهنگ]را بر حسب الگوهایی که ذهن می اموزد ومی افریندووسایل ارتباطی
در یک گروه اجتماعی تعریف می کند.او در اواخر دهه 60 فرهنگ را به عنوان ابزار نظارت
وتسلط در نظر گرفت.با تغییر موضع به کاوش در امکانات یک نظریه مارکسیستی از فرهنگ
روی اورد.مفهوم هژمونی که از گرامشی گرفته بود اهمیت خاصی در کار او یافت.او در
اثارش در دهه60و70 می خواهد معلوم کند فرهنگ تا چه اندازه درباره انواع تعارضهاست وتا
چه اندازه درباره انواع زندگی در جامعه.
ادوارد تامپسون
در دهه 70 کارش را به بررسی سنت اومانیست روشنفکران اهل ادب اختصاص داد.در اثار او
اگرچه مفهوم طبقه اهمیت بنیادی دارد اما تحلیل او محدود به سطوح سیاسی وفرهنگی جامعه
است وسایل اقتصادی سهم اندکی در ان دارند.
کار خود را از واقعیت مسلم مالکیت خصوصی اغاز می کند.ولی توضیحی درباره ان نمی
دهد.این نظریه روند مادی را که مالکیت خصوصی در عمل طی می کند با فرمولهای کلی
وانتزاعی که بعدا" به شکل قانون ارائه میشوند را بیان می کند.ولی علت تقسیم بندی کار
وسرمایه .سرمایه وزمین را بیان نمی کند وانها را به مثابه پیامدهای عرضی واز پیش اندیشیده و حاد در نظر می گیرد.
مارکس برای توضیح وضعیت کار از واقعیت اقتصادی دوران خود شروع می کندومعتقد است
هر چه کارگر ثروت بیشتری تولید کندومحصولاتش از لحاظ قدرت ومقدار بیشترمیشود وخود
کمتر صاحب ان می شود.وبیشتر زیر نفوذ ان در می اید.
او میان کارگر ومحصولی که تولید می کند رابطه معکوس برقرار می کند.بدین معنا که کار او
هرچه کارگر از خودبیشتر در کارمایه بگذارد اشیائی که می افریند برخودش و ضد خودش
قدرتمند تر می شود وزندگی درونیش تهی تر می شودواشیای کمتری از ان او می شوند.بی
گانگی کارگر از محصولش به این معناست که کار او تبدیل به شیئ و یک هستیخارجی شده
است که خارج از او ودارای هستی مستقل وقدرتی مشرف بر اوست.در نتیجه کارگر خود را
به جای اثبات نفی کرده و احساس رنج می کندودر این راه جسم وروح خود را زائل شده می
بیند.در واقع افزایش تولید او منجر به کمتر مصرف کردن او از آن کالا .بی مهاروبی ارزش
شدن او منجر میشود.در واقع برای کارکر زمانی که خارج از محیط است اسایش وجود
دارد.وبرای او اختیاری نیست.و ابزاری صرف برای اورده شدن نیازهایی ست که نسبت به ان
خارجی هستند.او اجبار را عامل محرک محرک کارگر میداند که اگر نباشد کارگر به ان نمی پردازد.
پس ازادی انسان کجاست؟او می گوید :ادمی در کارکردهای حیوانی نظیر خوردن وپوشیدن عمل
می کندودر کارکردهای انسانی خود چیزی جز حیوان نیست.در واقع انچه انسانی است حیوانی
می شودوانچه حیوانی است انسانی می شود.البته خوردن وخوابیدن و...کارکردهای حقیقتا"
انسانی هستند اما هنگامی مه از سایر فعالیتها منتزع می شوند وبه غایتی صرف بدل شوند کارکرد حیوانی می باشند.
سومین جنبه که از دوتای قبلی منتج میشودانسان ازطبیعت واز خود یعنی از کارکردهای عملی
وفعالیت حیاتی اش نوع انسان را از خودبیگانه می کند.
او برای تشریح این مطلب فعالیت انسان را از حیوان متمایز می کند.
فعالیت حیوانی بدون اگاهی.پاسخگویی به نیاز فوری خود یا فرزند.یک سویگی تولید ودرهم
امیختگیبلاواسطه با فعالیت حیاتی وعدم جدایی از است.
در مقابل فعالیت انسان تابع ازادی.اگاهی وخودجوشی است.ولی زمانی که کاربیگانه شد ازادی
واگاهی از بین می رودوبه وسیله تبدیل میشود.
پیامد مستقیم این واقعیت به جنبه ۴که بیگانگی ادمی از ادمی است منجر می شود.او می
پرسد:اگر کار من به من تعلق نداشته باشد پس به چه کسی تعلق دارد؟کسی که صاحب کار
است.که نسبت به کارگر دشمن.قدرتمند.بیگانه و مستقل است.او می گوید رابطه کارگر با کار
رابطه سرمایه دار را با ان خلق می کند.از این رو مالکیت خصوصی محصول.نتیجه وپیامد
ضروری کار بیگانه شده استورابطه خارجی کارگر با طبیعت وخویش است.
مارکس مالکیت خصوصی را با انسان بیگانه شده.کاربیگانه شده وانسان وزندگی از خود بیگانه
معنا می یابد.
دست نوشته های اقتصادی:کارل مارکس.

