چند روز بود که ذهنم گیر داده بود ازش عکس بگیرم و برای مطلبی که در مورد «کوچه»می خواهم بنویسم عکسش را توی وبلاگم بگذارم.این فکربا سماجت توی ذهنم می آمد و می رفت.
واقعا تاسف باره!!دیروز که می خواستم بروم کلاس ،بعد از سی سال ندیدمش.چشمم که به دیوار افتاد جا خوردم.چند لحظه همین طور هاج و واج ماندم.
سر کوچه که رسیدم متوجه شدم که نیست!!یعنی با رنگ سفید سرتاسرش را یک از خدا بی خبربا رنگ پوشانده بود.
به خودم گفتم :دیدی قبل از اینکه فیلم یا عکسی ازش بگیری از بین رفت!!یعنی از بین بردنش.نمی دانم وجودش بعد از اینهمه سال یک دفعه برای چه کسی این همه آزار دهنده شده بود یا نظافت دیوار یک دفعه برای چه کسی مهم شده بود که آمده بود و پاکش کرده بود.
یکی از شعارهای انقلابی دوران شاه را می گویم:مرگ بر آریامهرجلاد پهلوی.
سال ها بود که به وجودش عادت کرده بودم و به خودم می نازیدم که محله ما یکی ازمحله های مهم مبارزه در زمان انقلاب بوده است و مردمش اصیل، مومن و انقلابی!!!این هم سند معتبر برای اثبات ادعا .حالا شعار نارنجی رنگ را که آفتاب رنگش را برده بود ،با رنگ سفید پاک کرده بودند.
این کار فقط از یک آدم سفیه و نادان برمی آمد که یک آثار تاریخی-فرهنگی را به خیال خودش برای تمیز کردن دیوار پاک کرده بود.
یاد مرحوم رسول ملاقلی پور افتاده بودم که درخاطراتش تعریف می کرد، وقتی بعد از بازپس گیری خرمشهر به شهر رفته بودند عراقی ها در یکی از قسمت های شهر نوشته بودند:ما آمده ایم که بمانیم.کنار دیوار هم چکمه هایشان افتاده بود که ظاهرا"اینقدر هنگام فرار غافل گیر شده بودند که فرصت نکرده بودند آنها را بردارند.
و این فرار خفت بار ،از نگاه هنرمندانه ملاقلی پور دور نمانده بود و پیشنهاد داده بود که آن قسمت را حصار شیشه ای بکشند تا به یادگار بماند.نمی دانم مسئولین این کار را کرده بودند یا نه؟
بعد یاد یکی از دوستانم افتادم که می گفت چند سال قبل شهردار یکی از مناطق یا یکی از شهر ها اینقدر نادان و سفیه بود که دستور داده بود شعارها را برای زیباسازی پاک کنند!!
با خودم فکر کردم چرا نباید شهرداری تدبیری برای این شعارهای دوران انقلاب بیندیشد تا یک نفر نادان بیاید و اینقدر راحت روی آن را رنگ کند.(حالا به هر نیتی تو بگو :نظافت شهر،اصلا کار یک سلطنت طلب بوده)
شعار روی دیوار یک منزل شخصی نوشته شده بود.شهرداری می توانست تا زمانی که مالک منزل مسکونی اقدام به ساخت مجدد آن کند تدبیری برای آن بیندیشد .نمی دانم چه تدبیری! ولی شاید درحد کشیدن شیشه روی دیوار،سرتاسر قسمتهای نوشته شده.
حیف شد .یک اثرتاریخی بی سر و صدا اما پر از خاطره و یادآور سالهای مبارزه از بین رفت.
در محله ما این شعارها بعد از سی سال کم نیستند. کاش به حال آن فکری شود...ناسلامتی...
لطفا"مابقی دیوار نوشته ها را در یابید...اگر ممکن است...

سالها بود که در راهپیمایی 13آبان شرکت نکرده بودم .تا آنجا که یادم می آید تنها دو بار در این راهپیمایی شرکت کرده بودم و آخرین بار در حدود 5-6سال قبل بود.اما امسال از هفته قبل برنامه دیروزم مشخص بود.تمامی برنامه هایم را کنسل کرده بودم تا بتوانم در راهپیمایی 13آبان امسال که مثل هر سال جلوی سفارت آمریکا یا به قول انقلابی های اصیل لانه جاسوسی بود شرکت کنم.حوادث بعد از انتخابات و شرایط حساس کشور که آمریکا دندان تیز کرده بود تا از حوادث جاری به نفع خودش استفاده کند نشان داد که آمریکا هرگز از دشمنی با ایران دست برنداشته است و آقای اوباما با وجود شعارهایی که داده بود بعد از سی سال همچنان راه آقای کارتر را ادامه می دهد.به همین دلیل ضرورت شرکت در این مراسم را خیلی جدی احساس کرده بودم.احساس می کردم حضور در این تجمع به اندازه سال 58 که دانشجویان به لانه جاسوسی حمله کردند مهم است،به هر حال حوادث بعد از انتخابات ایران کمتر از دهه 60 نبود.و آمریکا بعد از سی سال هنوز یاد نگرفته است که ایران عربستان یا مصر نیست بلکه ، کشوری مستقل است.
صبح ساعت 10:05دقیقه در مراسم حاضر بودم .نمی دانم چرا مدام به13آبان سی سال قبل و وقایع ان روز فکر می کردم .این که در آن روز در این خیابان و در این سفارتخانه چه حس و حالی بود .مردم و دانشجویان پیرو خط حضرت امام با چه هیجانی کار می کردند و دانشجویان چه خوب تشخیص داده بودند که چشم فتنه کجاست و می خواستند آن را کور کنند.گرچه سالها بعد همان دانشجویان چند گروه شدند:عده ای که وفادار به حرکت اصیل و انقلابی خود ماندند و عده ای که از کار خود پشیمان شدند.و عده ای از این دانشجویان مانند:رجب بیگی،وزوائی و بسطامی در جریان جنگ شربت شهادت نوشیدند.
حس خاصی داشتم .به یاد همه شهدایی بودم که حالا جایشان میان ما خالی بود.اما به طور حتم روحشان ناظر بر احوال و کارهای ما بود.
جمعیت کم کم از راه می رسید.دانش آموزان با شور و حرارات شعار می دادند. هر چه به سفارت نزدیک تر می شدیم جمعیت و ازدحام بیشتر می شد برایم جالب بود که بسیاری مثل خودم تنهایی یا در جمع های دو-سه نفره دوستانه آمده بودند با عکس هایی که از حضرت امام دستشان بود یا رهبر معظم انقلاب و یا جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم ،نه یک کلمه زیاد(به نقل از حضرت امام). بعضی هم پلاکاردهایی دستشان بود که قسمتی از وصیت نامه شهید همت روی آن نوشته بود:روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه برایش زحمت و رنجی متحمل شده اند.دست نوشته هایی هم از شهید مظلوم دکتر بهشتی در دست عده ای بود.ظاهرا" حساسیت موضوع امسال برای خیلی های دیگر مهم بود و خیلی ها را غیر از اداره ای ها و دانش آموزان را به آنجا کشانده بود..دانش آموزان با شور و هیجان شعار می دادند .
از حامیان جنبش سبز هم خبری نبود.می دانستم که احتمالا در جای دیگری مستقر هستند و با جمعیت ما مخلوط نمی شوند .هرچه به ظهر نزدیک تر می شدیم جمعیت بیشتر و بیشتر می شد.در این بین برخی فعالانه نشریه پخش می کردند که از جمله آن نشریه«صراط» مربوط به بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد بود که بخش زیادی از صفحه اول آن را به عباس عبدی-از دانشجویان سابق خط امام که بعدها از کار خود اظهار پشیمانی کرد- اختصاص داده شده بود.صفحه دوم هم به وصیتنامه شهیدان گرانقدر باکری و همت اختصاص داه شده بود و مطلبی با عنوان:بسیجی واقعی همت و بود باکری...نوشته شده بود.می دانستم از کجا آب می خورد و چرا به این موضوع پرداخته اند.نشریه دیگر «هــــــــزاره سوم »بود.بسیج دانشجویی دانشگاه علمی کاربردی هم بیکار نمانده بود کتابچه هایی شکیل با ورق های گلاسه که یک سی دی هم دران گذاشته بودند با نام «قطب نمای11» پخش می کردند.که به افشاگری اسراییل در حوادث 11سپتامبر پرداخته بود.
دختر جوانی هم نزدیک لانه جاسوسی نامه حضرت امام خطاب به آقای منتظری را پخش می کرد که در بخشی از نامه حضرت امام نوشته بودند: از آنجا که روشن شده است شما این کشور و انقلاب اسلامی عزیز مردم مسلمان ایران را پس از من به دست لیبرال ها و از کانال آنها به منافقین می سپارید صلاحیت و مشروعیت رهبری آینده و نظام را از دست داده اید.شما در اکثر نامه ها و صحبت ها و موضعگیری هایتان نشان دادید که شما معتقدید لیبرال ها و منافقین باید بر کشور حکومت کنند.به قدری مطالبی که می گفتید دیکته شدهءمنافقین بودکه من فایده ای برای جواب آنها نمی دیدم....چیزی که برایم جالب بود این بود که این نامه توسط هیچ تشکل دانشجویی تکثیر نمی شد بلکه آخر نوشته شده بود: (این نامه،به طور خودجوش و با هزینه شخصی تعدادی از جوانان نسل سوم تهیه شده است.اگرشما هم عاشق امام هستید با تکثیر ،ایمیل کردن و قرار دادن این نامه در اماکن عمومی ، سایت ها یا وبلاگتان قاصدکی باشید برای پخش این نامه. )
در این گیر و دار رقیه میاندره ،یکی از هم کلاسی های دوران کارشناسی دانشگاه علامه طباطبایی را هم دیدم . کلی یاد دوستان و قدیمها کردیم ،خوبی اینجور مراسم ها همین است که بعضی از دوستان و آشنایان قدیم را هم گاهی می بینیم.میاندره از سمت هفت تیر امده بود و با حامیان جنبش سبز برخورد کرده بود که به تخمین او حدود صد نفر بودند.
نمی دانم دیروز چرا عکاسها گیر سه پیچ داده بودند به من و تا توانستند عکس انداختند.خبرگزاری فارس،خبرگزاری عکس ،روزنامه جوان و یکسری عکاس دیگر که نپرسیدم برای کجا کار می کنند.
مراسم که تمام شد و جمعیت پراکنده شد آقا «دوربینی »را هم بین جمعیت دیدم.در این بین یکی –دو نفردیگر از دوستان را هم دیدم که گفتند هفت تیر شلوغ شده بود و جمعیت در حدود صد نفری صبح به ۲۰۰۰-۱۰۰۰نفر تبدیل شده بود و شعار مرگ بر روسیه و...را سر داده بودند.چند نفری هم شعار می دادند:نه موسوی -نه احمدی فقط رژیم پهلوی!!!!!!!!!
همراه و در معیت دوستان که از بچه های بسیج دانشجویی بودند و به راحتی می توانستند وارد سفارت آمریکا شوند وارد لانه جاسوسی شدیم.برای اولین بار بود که آنجا را می دیدم.حسی که از صبح همراهم بود حالا قوی تر شده بود به عمق تاریخ پا گذاشته بودم.به مرکز تحولات که سی سال قبل در چنین روزی قلب آمریکا و متحدانش را از جا کنده بود.بعضی از قسمت ها را با پلاستیک پوشانده بودند و در حال تعمیر بود .بعضی جاها روی در و دیوار کاریکاتور نصب کرده بودند.زیر پا خاک و خل بود که مرا عصبی می کرد.یعنی آن حس را از من می گرفت.مجسمه آزادی آمریکا نزدیک یکی از ساختمانها نصب شده بود.با دیدن مجسمه گفتم :آزادی ای که شما آمریکایی ها وعده اش را می دهید ارزانی شما و متحدانتان در اقصی نقاط عالم.
نماز را خواندیم و پس از مدتی از انجا بیرون آمدیم و راهی منزل شدیم.
در مسیر بازگشت چشمم به پلیس ضد شورش می افتاد که در گوشه و کنار دیده می شدند.برایم اسباب تاسف بود که چرا امروز که باید روز وحدت ما برای ابراز خشم نسبت به دشمن اصلی مان باشد باید تبدیل به درگیری شود و عده ای علیه امام و خط امام شعار انحرافی بدهند.از یک طرف خود را پیرو خط امام معرفی کنند و از سویی شعار جمهوری ایرانی بدهند.یا شعار مرگ بر آمریکا را حذف می کنند و به جای آن مرگ بر روسیه بگویند.جالب اینجاست که اگر از چهار نفرشان بپرسی چرا می گویید مرگ بر روسیه هر کدام یک جواب می دهند و وحدت نظر ندارند .این نشان می دهد که اکثریت خودشان هم دقیق نمی دانند چرا این شعار را می دهند .حالا بر فرض که دلایل موجه داشته باشند گفتن مرگ بر آمریکا به جایی بر می خورد که آن را حذف می کنند؟این درست است که حرمت حضرت امام را اینطور بشکنند؟آقایان موسوی و کروبی ادعای پیروی از خط امام را دارند ولی شعارهایی که هوادارانشان می دهند چنین فکری را به ذهن متبادر نمی کند .اگر هم این عده حاضر در خیابان ضد انقلاب و سلطنت طلب ها هستند که چشم نخست وزیر امام روشن که در معیت او این افراد جان گرفته و به جان نظام جمهوری اسلامی افتاده اند.در حالی که آقایان از آنها اعلام برائت نمی کنند.اوایل تشکیل دولت محمد خاتمی،وی چندان راضی به شعار مرگ بر آمریکا نبود و دلایل خاص خودش را داشت ولی طی این دو سه ماه اخیر طرفداران اصلاح طلبان مرگ بر این و آن ورد زبانشان شده ،ظاهرا تنها مرگی که برگرده آقای خاتمی و دوستانش سنگینی می کند مرگ بر آمریکاست.مرگ بر همه ،غیر از آمریکا که به هر نحوی می خواهد سر به تن هیچ یک از ایرانی ها نباشد...بگذریم...
دیروز هم برای خودش روزی بود...یک روز برای من و یک روز برای آقای اوباما...
خدا را شکر که مردم ما هنوز بیدارند و راه را از چاه تشخیص می دهند.خدا را شکر که اکثریت آمریکا را دشمن خود می دانند.
آقای اوباما دیروز طی سخنرانی اصرار داشت که ایران باید گذشته را فراموش کند...اما راهکار نداده بود چه طور؟از بس که گذشته برایشان خفت بار است...چطور می شود گذشته را بدون جبران آنهمه خطا فراموش کرد در حالی که آمریکا شاه را به ایران تحویل نداد،آتش جنگ ایران و عراق را به راه انداخت،به عراق اسلحه و مهمات داد و به افسر امریکایی خود که هواپیمای مسافربری ما را مورد هدف قرار داد جایزه داد،جوان های عزیز این مملکت را به تلافی سیلی که از حضرت امام و ملت ایران خورده بود به کشتن داد...گفتم کشتن جوانان ...یادم آمد دیروز سالگرد شهادت پسر دایی نوجوانم محسن بود که در روزهای ابتدایی جنگ در 13 آبان چند ماه بعد از آغاز حمله عراق به ایران درسن هفده سالگی درس را رها کرد و برای مبارزه با صدام و دفاع از خاک پاک وطن عازم منطقه شد و در مدرسه متحدین اهواز(هنوز پایشان به جبهه نرسیده بود) به شهادت رسید ...خبر شهادت محسن را محمد برادرم برای دختر دایی ام برده بود...آقای اوباما چگونه از ما می خواهد گذشته را فراموش کنیم در حالیکه خون محسن و داغ او بعد از سی سال هنوز برای ما تازه است؟ایشان احتمالا خبر از دست رفتن جوانی را برای خواهر و مادرش نبرده اند که بفهمند این کار یعنی چه؟پشت درخانه شهید هی دستهایشان را به هم نمالیده اند و با خودشان کلنجار نرفته اند چطور این خبر را به خانواده شهید بدهند...
آقای اوباما دیگر بس است.این بازی ها دیگر کهنه شده است.
1.وقتی در تاریخ 10 آبان سال 1358 حضرت امام به ملت ایران پیام دادند:«بردانش آموزان مسلمان،دانشگاهیان و محصلین علوم دینیه است که با قدرت تمام ،حملات خود را علیه آمریکا و اسراییل گسترش داده و آمریکا را وادار به استرداد این شاه مخلوع نمایند و این توطئه بزرگ را بار دیگر ،شدیدا" محکوم کنند.»دانشجویان پیرو خط امام در 13 آبان همان سال به سفارت آمریکا حمله کرده و آنجا را به اشغال خود در آوردند.اسناد جاسوسی امریکایی ها رو شد. این حرکت چنان عظیم بود که حضرت امام از آن به عنوان انقلاب بزرگتر و انقلاب دوم ایران یاد کردند.بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شکست شاه خائن در واقع این آمریکا بود که از ایران شکست خورده بود و حرکت جوانان در تسخیر سفارت سیلی دوم و البته غیر منتظره و محکم تری بود .
اکنون سی سال از آن روز می گذرد و هر ساله از ما می خواهند که این روز را زنده نگه داریم.حالا بعد از سی سال از گذشت آن وقایع ،سوال اینجاست که واقعا نیاز داریم که حتما این روز را که -بعضی از دانشجویانی که همان زمان وارد سفارت آمریکا شده بودند سال ها بعد از حرکت خود ابراز پشیمانی کردند- را گرامی بداریم؟واقعا چه ضرورتی دارد؟اصلا ضرورتی دارد؟
سی سال است که از انقلاب ایران گذشته است،سال ها ست که از جنگ ایران وعراق می گذرد و دیگر نقش آمریکا در شیطنت و دشمنی با ایران مثل سابق نیست پس ضرورت این حرکت در کجاست؟اصلا" بی خودی سعی در دشمن تراشی نمی کنیم؟آیا شرایط آن زمان ایجاب نمی کرد که دانشجویان به گونه ای رفتار کنند و امروز به گونه ای دیگر؟
وقتی که روز 13 آبان و ضرورت گرامی داشت یا به فراموشی سپردن ان فکر می کنم می بینم وقایع اخیر بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری اجازه فراموش کردن این روز را نمی دهد و جای هیچ شک و شبهه ای را باقی نمی گذارد که امریکا همان امریکاست فقط با متناسب با شرایط جهانی در رفتارش تغییراتی را ایجاد کرده است .در شرایط بحرانی کشور ما که بعضی از کاندیداها به هر دلیلی نتیجه انتخابات را زیر سوال برده بودند و مملکت در وضعیت ناآرامی به سر می برد آمریکا به جای سکوت کردن و عدم دخالت در امور ایران هر روز یک جنگ روانی را علیه ایران روشن می کرد و به جای اینکه اجازه دهد مردم ایران خودشان برای سرنوشت کشورشان تصمیم بگیرند در امور ایران دخالت می کرد . جناب اوباما که با شعار تغییر به عرصه ریاست جمهوری تشریف فرما شدند هر روز برای دموکراسی در ایران مرثیه می خواند.
کیست که از اینکه دیگران به نام دموکراسی از او حمایت کنند ناراحت باشد؟اما باید دید آمریکا که قبلا دو بار از مردم ایران در جریان انقلاب 57 و تسخیر لانه جاسوسی سیلی خورده بود ،وسیلی آنچنان محکم بود که هوش نه تنها از سر خودش که تمام مردم جهان پریده بود و غرورش در مقابل تمام دنیا خورد شده بود ،و در این سی سال نتوانسته به نحوی مقتضی که دل خودش را خنک کند و آبروی رفته اش را بازگرداند کاری انجام دهد و انتقام خود را بگیرد ، چه خیری دیده بود که حالا دلسوزانه جلو امده بود و از ملت ایران حمایت می کرد؟علاوه بر آن مردم این کشور هرساله در روز جهانی قدس و روز بیست و دوم بهمن ماه شعار مرگ بر آمریکا سر می دهند .ورود سر زده و پر از هیجان آمریکایی ها در جریانات اخیر این سوالات را در ذههن تداعی می کند که اگر آمریکا دلسوز مردم ایران است پس چرا آن ها را از حق مسلم شان محروم کرده و برای انرژی هسته ای این چنین ما را مورد آزار قرار می دهد؟اگر دلسوز ملت ایران است چرا اموال ما را از قبل انقلاب تاکنون به خودمان برنمی گرداند؟چرا خاندان پهلوی را که اینهمه ستم کردند برای مجازات و تشکیل دادگاه بر نمی گرداند؟چرا تنها یک سال بعد از پیروزی انفلاب صدام را وادار به جنگ با ایران کرد؟
جناب اوباما که همراه با سران سایر قدرت ها از جمله انگلیس،فرانسه و آلمان در کار ما دخالت می کرد و از دموکراسی و حقوق بشر در ایران سخن می گفت چرا این حق را برای سایر متحدان خود قائل نیست؟بیشتر کشورهای عربی یا تمام آن ها متحد آمریکا هستند که به طرز عجیبی اصلا با دموکراسی میانه ای ندارند ،نه انتخاباتی،نه استقلالی ،...این کشورها حتی اجازه تظاهرات به مردم خود را برعلیه آمریکا و اسراییل را در روز جهانی قدس نمی دهند.حالا یکدفعه مردم ایران برای آن ها عزیز می شوند و دموکراسی در ایران باید رعایت شود؟
جریانات اخیر نشان داد که آمریکا هرگز قصد مصالحه با ایران را ندارد.
برای آمریکایی ها ما وقتی بشر هستیم و دارای حقوق که نفعی برای آنها داشته باشیم و کمی سر کیسه را برای آن ها شل کنیم وگرنه 8سال جنگ که ما مظلومانه با دست خالی با آمدن جوانهایمان به جبهه آن را اداره کردیم بشر نبودیم.زمانی که پدران و اقواممان در زندان های ساواک زیر شکنجه بودند برای امریکایی ها آدم نبودیم.8سال جنگ و سال های بعد از آن که رزمنده های ما در عراق در بدترین شرایط در زندان های عراق زندانی بودند بشر نبودیم.در جریان حمله آمریکا به عراق که ایرانی ها را دستگیر کرده بودند و آمریکایی ها آن ها را شکنجه روحی می دادند ما بشر نبودیم .حالا که اوضاع مملکت ما به هم خورده بود و هر لحظه انتظار یک خبر هولناک چون کودتا یا شورش می رفت ما بشر شدیم و امریکا در گرفتن حق مان فروگذار نمی کرد.
2.این روزها به برکت رفتارهای نسنجیده بعضی از سیاسیون باب انتقادهای غیرمنصفانه روی مسولین رده بالای نظام باز شده. عده ای معلوم الحال نیز حضرت امام را نشانه رفته اند.که امام برای ایران چه کار کرد،جز اینکه هشت سال جنگ را برای ما رقم زد و جوانها را به کشتن داد؟محض یادآوری این عده باید عرض کنم 13آبان مناسبت دیگری هم دارد و آن سالروز تبعید حضرت امام از ایران به ترکیه است.به خاطرسخنرانی تاریخی ایشان در مورد قانون کاپیتولاسیون.به خاطر قراداد ننگینی که آمریکا در ایران داشت به امضا می رساند که اگر یک امریکایی یک ایرانی را اعم از مرجع تقلید یا شاه یا مردم عادی راز زیر ماشین بگیرد انگار نه انگار ولی اگر یک ایرانی یک سگ آمریکایی را زیر بگیرد باید محاکمه شود .تبعید امام آنقدر برای آمریکا مهم بود که کاردار سفارت آمریکا طی پیامی به امریکا اظهار خوشحالی کرد و نوشت:«سرانجام توانستیم از شر آن پیر مرد که چوب لای چرخ ما می گذاشت راحت شویم».
جالب این که روشنفکران که داعیه نجات ایران را دارند در این مورد سکوت کرده بودند و تنها امام بودند که جرات کردند فریاد بکشند.شاید هم روشنفکران ضرورتی نمی دیدند...بالاخره باید تسلیم قدرت بالاتر بود.و برای دسترسی به امکانات غرب باید تن به هر خفتی داد.این همان آمریکایی است که امروز عده ای سنگ ارتباط با آن را به سینه می زنند.امریکایی که ما را پست از سگ هایش می دانست.
امام چه کرد؟غیرتمندانه بلند شد و زیر بار پست تر از سگ شدن نرفت.و نگذاشت ما را تا به این حد خوار کنند.گاهی فکر می کنم روشنفکران ما چه خدمتی برای ایران انجام دادند جز ناله کردن و غرو لندهای مخرب و غیرسازنده.
راستش سالها بود که در راهپیمایی 13 آبان شرکت نکرده بودم.اما الان احساس می کنم آمریکا دوباره نیاز به درس عبرتی اساسی دارد که باید به او بدهیم تا یاد بگیرد در دعوایی که درون گروهی است دخالت نکند.یک سیلی دیگر تا فراموش نکند ما بیداریم و یادمان نرفته که آمریکایی ها سال 42 می خواستند با تصویب قانون کاپیتولاسیون چه خفتی را به ما تحمیل کنند و محمدرضا پهلوی ملعون با چه بی شرمی این قانون را می خواست به تصویب برساند!!!یادمان نرفته که حضرت امام فرمودند:شیطان بزرگ امریکاست...یادمان نرفته که ایشان فرمودند:ما امروز در جنگ با امریکا و تفاله های آن هستیم.عده ای شعار مرگ بر شوروی می دهند تا مرگ بر آمریکا فراموش شود...
شعار مرگ بر آمریکا گویی به واسطه رفتار گستاخانه آمریکا با ملت ایران هرگز حذف نخواهد شد،یا دست کم حالا حالا ها قصد حذف شدن ندارد.
واقعا آمریکا چه آش دهن سوزی است که رابطه برقرار کردن با آن برای ما نفعی داشته باشد؟آمریکا برای کشورهای متحد خود در منطقه چه کار خاصی انجام داده است که ما از آن محرومیم؟جز این که آن ها را بیش از پیش وابسته به خود و نفت شان کرده است؟درست است که سالهای بعد از انقلاب سال هایی بود که با سختی گذشت ولی به خیلی چیزها که اول آن استقلال و شرف است می ارزد.به این که ما را مفت و مسلم به خفت نمی کشند و به خیلی چیزهای دیگر...
بعد از سی سال فکر می کنم این آمریکا... همان آمریکایی است که امروز عده ای سنگ ارتباط با آن را به سینه می زنند.امریکایی که ما را پست از سگ هایش می دانست.
فکر می کنم فردا به اندازه روز 13 آبان سال 58 مهم است...
این روزها،بعد از جریانات اخیر بعد از انتخابات بازار بحث بر سر اینکه علوم انسانی خوب است یا بد؟با علوم غربی چه کنیم و چه نکنیم داغ است و هرکس با توجه به نگاه خود سعی می کند این موضوع را دنبال کند.علوم غربی را به چالش بکشد یا از آن دفاع کند.من فکر می کنم در قدم اول و برای ورود به نقد منصفانه در این مسیر خواه موافق علوم غربی باشیم ؛خواه نه.اول باید تعصب را کنار گذاشت تا بتوانیم خیلی از مسائل را آزادانه بررسی کنیم.
به نظر من برای رسیدن به یک نگاه اجمالی و مختصر باید دید علوم انسانی متاثر از غرب یا سراسر غربی برای ما چه ارمغانی آورده است.
من در قدم اول وارد محیط دانشگاهی متاثر از علوم غربی می شوم و خود محیط دانشگاه را بررسی می کنم.اکثر اساتیدی که در این حوزه ها تدریس می کنند و در معرض این علوم-به نوعی تحت تاثیر مدرنیته غربی- قرار می گیرند را به طور کلی می توان به چهار دسته تقسیم کرد:
1.استادانی که بین دین و مدرنیته درگیرند و این درگیری را به کلاس نمی آورند.
2.استادانی که بین دین و مدرنیته درگیرند و خودشان به نتیجه نرسیده دانشجوها را هم شستشوی مغزی می دهند.
3.استادانی که کلا از بیخ سکولار هستند.درصورتیکه هر سه سنخ اکثرا از خانواده هایی مذهبی بوده اند.
4.اساتیدی که تعدادشان معمولا کم است خود را در مقابل مدرنیته حفظ کرده اند.
دسته چهارم همواره از خود می پرسند چگونه هم از امکانات دنیای امروز استفاده کنم و هم دین و ایمان خود را حفظ کنم و تحت تاثیر این علوم به فردی لاقید یا در خوش بینانه ترین وضع به فردی سکولار تبدیل نشوم؟متاسفانه باید بگویم تعداد اساتیدی که در دسته آخر جا می گیرند بسیار کم اند.کسانی که دغدغه مند باشند و بخواهند خود را در دنیای جدید سانسور نکنند.دائم در حال باز اندیشی هستند.خود را چک می کنند.اعتقادات خود را از حمله های بی مهابای دنیای مدرن مصون می دارند و اگر این اعتقادات دچار خدشه شوند سریع آن را بازسازی می کنند.اگر زمانی میان مدرنیته یا علوم غربی و دین شان تناقض و تصادفی پیش آید در سخت ترین حالات به نفع دین کنار می کشند.
این وضعیت در مورد دانشجویان هم صادق است .به خصوص این تنوع بیشتر هم می شود.به نظر من به ریشه خانوادگی بر می گردد که دینداری را چقدر محکم به فرزندانشان اموزش داده باشند.هر چه دانشجویان و اساتید در خانواده هایی با بافت مذهبی اصیل و قوی بیشتر بار آمده باشند مقاومت بیشتری را در مقابل علوم غربی نشان می دهند.و هرچه دینداری شان سنتی تر و تابع تقلید باشد بیشتر در معرض خطرند.
نتیجه ای که می خواهم بگیرم این است که بحث «قدرت »در علوم غربی وارد شده در ایران بسیار قوی است.این موضوع مهمی است که کمتر به آن توجه می شود.حتی بسیاری از اساتید هم در نقد علوم انسانی یا به این موضوع توجه نمی کنند یا عامدانه نمی خواهند زیر بار این گونه بحث ها بروند.
نمی توان قدرت و سیطره ای که علوم غربی بر اعتقادات ما دارد را انکار کرد.اگر کسی منکر آن باشد منکر تقسیم بندی افرادی است که وارد دانشگاه می شوند و با تغییر بسیار خارج می شوند.
با این وصف ،وقتی علوم انسانی متاثر از جهان غرب مثل فلسفه و علوم اجتماعی تا این حد بر ما تسلط دارد چگونه می توان از رهایی بخشی و آزاد بودن آن در تمامی عرصه ها سخن به میان آورد؟
رهایی بخشی این علوم شاید در غرب مورد توجه باشد اما در کشورهای اسلامی مورد شک و تردید است.زیرا در ابتدا اعتقادات مذهبی و سنتی ما را نشانه می گیرد. آیا جز این است که علوم اجتماعی دانشی رها و آزاد از قدرت نیست؟و به آسانی ما را نشانه می گیرد؟
این علوم هرچه پیوندشان با امور روزمره ما بیشتر باشد تاثیر گذاری و حتی رادیکال شدنشان بیشتر است.مثلا" تاثیرحوزه جامعه شناسی دین ،خانواده یا جنسیت بیش از ادبیات یا زبان تخصصی یا نظریه های جامعه شناسی و غیره است .مگر اینکه نظریه ها نزدیکی زیادی با امور روزمره یا زندگی امروزی و جهان معاصر ما داشته باشند.در اینجا دو مثال از تجربیات خودم استفاده می کنم:
1.خود من قبل از ترم سه سه حوزه در حیطه مطالعات فرهنگی را برای ادامه در نظر گرفته بودم:دین،رسانه،ادبیات.
جامعه شناسی دین را که همان ترم پاس کردم به هیچ وجه آن چه من فکر می کردم نبود.برعکس استادی که در این حوزه تدریس می کرد بیشترین تنش را با دانشجویان مذهبی داشت.از طرفی تاثیرات موقتی و شاید دائم را روی اعتقادات دانشجویان داشت.در همان ترم دو تا از دانشجویان کلاس ،بعد از کلاس برای نماز رفتند ،بعد از بازگشت هر دو گفتند:هر یک رکعت نمازی که خواندیم در هر سجده گفتیم:خدایا بالاخره هستی یا نیستی؟نکته جالب تر این که نوعی سر در گمی در اعتقادات خودش نیز به چشم می خورد.همین امر باعث شد که من از جامعه شناسی دین به منزله حوزه ای که بخواهم تخصصم را در آن حیطه قرار دهم کاملا فاصله بگیرم.
2.وقتی دکتر سعید حجاریان در دادگاه نام ماکس وبر و نظریه سلطانسیم را مطرح کرد من تعجب نکردم و برایم غیر منتظره نبود.تنها چیزی که برایم عجیب بود ظرافت کاری بود که حجاریان انجام داده بود.دلیل تعجب نکردنم هم این بود که نظریه های جامعه شناسی را که می گذراندم استاد در بحث وبر در بحث کاریزما بودن یا نبودن یک رهبر به حضرت امام اشاره کردند و حتی دوره امام را هم در لفافه بعد از انقلاب زیر سوال برده و تمام شده تلقی کردند و موقعیت حضرت آیت الله خامنه ای را به طور کامل با توجه به نظریه وبر زیر سوال بردند.البته به گونه ای کنایه وار مطرح کردند که تنها کنایه فهم ها آن را دریابند.بعد هم برای این که این حرف برایش اسباب دردسر نشود گفت:این حرف را وبر می زند.(نکته جال اینکه همین حرف را با تفصیل بیشتری یکی از دانشجویان در وبلاگ یکی از اساتید دانشگاه تهران نیز مطرح کرده بود و او را متهم کرده بود با همین نگاه به آن ها وبر را آموخته است.)
بنابراین برای دفاع از علوم اجتماعی باید با دقت و حساسیت بیشتری سخن گفت.البته من منکر استفاده های مفیدی که از علوم غربی می کنیم نیستم .تنها در اینجا به دو نکته مهم که روی نگرش ما پس از مواجهه با دنیای غرب و علوم انسانی متاثر در غرب تاکید کردم.
*********************************************************************
خوشحال می شوم دوستان کمک کنند تا این بحث پخته تر شود و کاستی ها و نقاط قوت آن روشن شود.
سال86 به لطف خداوند مشرف شدم به سفر عمره مفرده.قبل از سفر خیلی اصرار داشتم تا سفری به مشهد داشته باشم و از حضرت علی بن موسی الرضا اجازه بگیرم واز ایشان بخواهم برای این سفر مهم کمکم کنند.اما نشد.تلاشم بیهوده بود.این را در کتاب سفرنامه ام هم نوشته ام.چند سالی هم بود که خدواند توفیق زیارت حضرت را از من گرفته بودند.
مدینه هم که رفتم وارد مجدالنبی شدم بی اختیار یاد حضرت رضا افتادم و بی اختیار اولین سلام را از جانب ایشان به حضرت رسول اکرم،محمد مصطفی خاتم پیامبران دادم.نه اینکه چون به فکر امام رضا بودم این کار را کردم نه آرامش حرم نبوی من را بی اختیار یاد حضرت رضا انداخت.خب در آن سفرباز هم پیش آمد که آقا را یاد کنم .بعد از بازگشت به ایران فکر می کنم دو-سه هفته ای از آمدنم گذشته بود که به طورغیرمنتظره بعد از آن سالهای هجران و دوری حضرت در عرض یکی-دو ساعت برایم دعوتنامه فرستادند و مرا به حضور پذیرفتند.مردد بودم.تا به حال این طوری و بدون آمادگی قبلی سفر نرفته بودم.به خصوص مشهد.اما رفتم و چه رفتنی!!!حضرت در پذیرایی شان سنگ تمام گذاشتند.علاوه بر آن مرا با دست پر و با هدایای معنوی بسیار مهم و بزرگی رهسپار تهران کردند.بعد از بازگشت از سفرم بعضی از مشکلاتی که داشتم که حتی با دعا در خانه کعبه هم حل نشده بود ،حل شدند .معجزات عجیبی را از حضرت یک به یک در زندگیم دیدم که قابل بیان کردن در اینجا نیست. بعد از آن سفر دوبار دیگر هم ایشان به گونه ای غیر منتظره مرا پذیرفتند و من را مورد لطف بسیار قرار دادند.بعد ها با خودم فکر کردم من فقط در درون خودم نیت کرده بودم که به زیارت حضرت بروم و درعمل کاری انجام ندادم اما حضرت اینقدر به حال ما اشراف دارند که بدانند در قلب و درون ما چه خبر است و در جبران این نیت این همه مرا مورد لطف و تفقد خودشان قرار دادند.این خانواده آنقدر بزرگوار و کریم اند که اگر یک قدم هرچند کوچک و ناچیز در راهشان برداریم ما را رها نمی کنند و در مقام جبران برمی آیند. نمی دانم اگر تمام زندگی مان را فدای آنها کنیم چه می کنند.
اما یک نکته را حیفم می آید که نگویم.مدینه که باشی نمی توانی پشت بقیع بیایی و یاد امام رضا نکنی.نمی توانی قبرهای ساده و بی آلایش امامان مظلوم بقیع را ببینی و با عظمت و شکوه حرم ثامن الحجج مقایسه نکنی و دلت آتش نگیرد.می دانم شاید این نگاه عوامانه باشد .غربت و مظلومیت امام رضا در مقایسه با حرم امروزشان چیزی نیست و چیزی از آن غربت را کم کند ولی نمی توانی امام حسن را با امام رضا مقایسه نکنی.
هر دو بزرگوار با مکارترین خلفای دوران خود زندگی کردند اما غربت امام حسن تا امروز باقی مانده است.
سال گذشته که رفته بودم مشهد توی حرم با هزار زحمت رو به ضریح جایی برای ایستادن پیدا کرده بودم و داشتم دعا می خواندم که صدای پیرزنی ازپشت سرم توجهم را جلب کرد که داشت به امام سلام می داد:السلام علیک یا علی بن موسی الرضاالسلطان یا اباالحسن السلام علیک یا شمس الشموس السلام علیک یا انیس النفوس السلام علیک یا غریب الغربا...به غریب الغربا که رسید چند لحظه مکث کرد بعد بی اختیار گفت:«یا امام حسن...یا امام حسن یا امام حسن»نمی دانم چرا یاد امام حسن افتاد؟غربت بقیع را دیده بود و با حرم امام رضا مقایسه می کرد؟
یا امام حسن انگار از ازل روی پیشانی ات نوشته اند غریب...
نمی دانم چرا ولی یک جورایی احساس کردم خود امام رضا می خواستند توجه مرا به مظلومیت امام حسن و سایر ائمه بقیع جلب کنند.
یا امام رضا که این قدر مهربان و رئوفید امشب ،شب تولد شماست.شما امید ما شیعیان در ایران و در تمام دنیا هستید.خودم در عربستان دیدم که شیعیان عربستانی به عشق شما با ما ایرانی ها چه برخوردی دارند به حق مادرتان فاطمه و فرزندتان جواد الائمه امشب نیم نگاهی به ما بیندازید و دست تان را از سر لطف و کرم بر سر ما بکشید.
یا امام رضا ما جز شما هیچ کس دیگری را نداریم و به این فقر و عجز افتخار می کنیم.
ما را دریاب.
این روزها مراحل پایانی کار پایان نامه ام را می گذرانم.پایان نامه ام تقریبا" به دمش رسیده و در مرحله تحلیل رمان ها هستم.احتمال می دهم که تا آخر آبان ماه دفاع کنم.
راستش بعد از دفاع یکی از همکلاسی ها که اواخر شهریور ماه صورت گرفت و با نمره عالی فارغ التحصیل شد درحالیکه در کمتر از 3-4ماه آن هم در شرایط بعد از انتخابات- که خودش یک پای قضیه و مدافع سرسخت یکی از نامزدها بود-کار را بسته بود انگیزه کار روی پایان نامه ام که حدود یک سال رویش زحمت کشیده بودم را از دست دادم.با خودم گفتم وقتی قرار نیست براساس عدالت و انصاف نمره بدهند و ملاک میزان تلاش نیست بلکه آشنا و پارتی ملاک است چرا باید این قدر زحمت بکشم و وقتم را تلف کنم.می خواستم کار را ببندم و هرچه زودتر تحویل بدهم ولی شنبه هفته بعد از این جریان با استاد مشاورم دکتر غلامرضا کاشی قرار داشتم و نتیجه تحقیقم روی رمان «انگار گفته بودی لیلی »را برده بودم وقتی رضایت ایشان را دیدم که چندین بار اعلام کردند «خیلی خوبه»،«خیلی عالیه»و نکات بسیار مهم و کلیدی را که اصلا به ذهنم نرسیده بود را یاد آوری کردند،آتش خشمم خوابید.به خودم گفت نمره را ول کن.مهم این است که در کنار این اساتید کار یاد می گیری و این اندوخته ها برای آینده ات مهم است.به خصوص که تصمیم دارم به امید خدا در آینده نیز در مورد زنان پژوهش و تحقیق کنم.
هفته گذشته هم وقتی با دکتر شهرام پرستش،استاد راهنمای پایان نامه ام برای رمان «پرنده من» صحبت کردیم احساس کردم خیلی از کار راضی هستند.به طوری که گفتند من می خواهم دکتر یوسف اباذری را به عنوان داور در جلسه دفاع شما دعوت کنم.تا ایشان ببینند کارهایی مثل کار شما هم در کنار پایان نامه هایی که سرسری نوشته می شوند و از سطح به عمق نمی روند و ایشان خیلی از آنها شاکی هستند وجود دارد.
حرف ایشان یکی جورهایی قوت قلب برایم بود.این که دکتر پرستش دکتر اباذری را که خیلی از اساتید خود را شاگرد ایشان می دانند و خیلی ها معتقدند که ایشان جامعه شناسی است که همطراز ندارد برای دفاع پیشنهاد می دهند خیلی برایم ارزش داشت.مهم نیست که دکتر اباذری بیایند یا نه!!!مهم این است که دکتر پرستش ِ سخت گیر که خودش هم آدم بسیار عمیق و باسوادی است کار را در سطحی دیده اند که چنین پیشنهادی را داده اند.
فکر می کنم پاداشم را پیشاپیش گرفته باشم.
آنچه بیش از همه اینها مهم است بینشی است که در خلال کار روی این رمان ها بدست آوردم،این نوع نگاه به من کمک کرد تا از پوسته به هسته کار برسم.چه چیزی از این مهمتر و اصلا گامی را در راه خودشناسی داشته باشم. در این باره بعد از دلایل چرایی انتخاب موضوع پایان نامه ام خواهم نوشت. از آنجایی که جلسات دفاع برای من از اعتبار ساقط هستند دیگر برایم مهم نیست به پایان نامه من 20 بدهند یا 18 یا 14.وقتی عدالت نیست چه فرق می کند چه نمره ای بدهند.جالب این است که این نمره از سوی کسانی داده شد که ادعایشان این بود که در کشور قانون مندی نیست .حق دادنی است و نه گرفتنی و…در این کشور قانون و عدالت نیست.ما نیاز به دموکراسی داریم و...(بگذریم)
این نیز بگذرد…
نظریه پرداز مشهور ،آنتونیو گرامشی در بحث هژمونی و این که در جوامع سرمایه داری چرا انقلاب رخ نمی دهد به چند نکته اشاره می کند که برای تبیین مساله انتخابات ایران تنها ازسه نکته آن کمک می گیرم.
1.هژمونی به عنوان ابزار فرهنگی و ایدئولوژیک متمرکز است که گروههای حاکم –از جمله طبقه حاکم –سلطه خود را با تضمین «رضایت خودجوش»گروههای تابع از جمله طبقه کارگر حفظ می کند.
2.هژمونی طبقه سیاسی برای او به این معنی است که این طبقه بتواند طبقات جامعه را به پذیرفتن ارزشهای اخلاقی،سیاسی و فرهنگی خود ترغیب کند.اگر طبقه حاکم موفق باشداین کار مستلزم حداقل خشونت خواهد بود.
3.این نظریه می گوید که گروههای تابع،عقاید ،ارزشها و رهبری گروههای حاکم را نه به دلیل فیزیکی یا ذهنی و از سر اجبار می پذیرد بلکه به این دلیل که گروههای حاکم به گروههای تابع امتیازاتی را می دهند می پذیرد.در واقع باید رهبران باید دست به فداکاری هایی بزنند تا بتوانند دیگران را با خود همراه سازند.
برای تبیین مساله انتخابات ایران با توجه به این سه نکته می توان به یک جمع بندی رسید.چنانچه قرار بود که دکتر احمدی نژاد تقلب انجام دهد با توجه به شرایط حاکم بر کشور و بخصوص بعد از فضایی که بعد از مناظره ها پیش آمد که جامعه به شدت دو قطبی شد و طرفداران نامزدها با قدرت هرچه تمامتر از کاندیدای خود حمایت می کردند باید به هر سه اصل مطرح شده در اینجا دقت نظر می گرفت.زیرا به روشنی مشخص بود فضای حاکم بر جامعه فضای معمولی و مانند انتخابات دور قبل نیست زیرا نه تنها کاندیداها که مردم نیز با دقت و هوشیاری موضوع را پیگیری می کردند بخصوص که بذر شایعه ِ تقلب از چند روز قبل در جامعه پاشیده شده بود.بنابراین تقلب گسترده باید با حساب و کتاب دقیق صورت می گرفت که هم رضایت مردم وهم کاندیداها را در برداشته باشد .یعنی این تقلب به گونه ای صورت گرفت که کسی متوجه آن نشود و یا اگرهم باشد به گونه ای تلقی شود که تاثیری بر نتیجه کلی و اصلی نداشته باشد.بنابراین این شکل از تقلب که برخی مدعی آن هستند و بر وجود آن بدون ارائه ادله محکمه پسند تاکید می کنند ،ساده لوحانه ترین شکل است.زیرا بر فرض وقوع تقلب، طبقه حاکم-دکتر احمدی نژاد –برای کسب مجدد قدرت دست به تقلب،آن هم به شکل گسترده زده است اما به فکرعواقب آن نبوده است.و معلوم نیست به چه دلیلی 24میلیون را برای خود در نظر گرفته است و رقیب را با ذلت و خواری از صحنه به در کرده است.
آنچه برای طبقه حاکم اهمیت دارد کسب قدرت است و نشستن بر صندلی خود.پس چه ضرورتی دارد که با اختلاف بالای 11میلیون که اسباب دردسر خواهد بود قدرت را به دست گیرد؟آقای احمدی نژاد با توجه به نظریه گرامشی اگر می خواست تقلب کند و حق نفر دوم را بگیرد باید رضایت خودجوش مردم و کاندیداها را به دست می آورد تا با حداقل خشونت و هزینه بر مسند قدرت تکیه کند.مثلا به جای اینکه رای 24میلیونی برای خود منظور کند و تنها 300هزار رای را برای آقای کروبی و 600هزار رای را برای دکتررضایی لحاظ کند 20میلیون را برای خودش منظور می کرد .7میلیون تفاوت رای بین او رقیب اصلیش میرحسین موسوی کافی بود و تا همین حد هم برای حفظ برتری بر او حائز اهمیت بسیار بود و نیازی به دست بردن در رای های میرحسین نبود.اما برای بستن دهان سایر رقبا و راضی نگه داشتن دو کاندیدای دیگر فداکاری می کرد و 4میلیون رای باقی مانده را بین دو کاندیدای آخر که رایشان به یک میلیون هم نرسیده بود بخصوص آقای کروبی که دور قبل هم رقیب جدی او بود و حرف و حدیث هایی را با هم داشتند تقسیم می نمود و نه این که آن ها را فراموش کند .
از سویی شرکت مردم دراین دور از انتخابات بسیار چشمگیر بود به همین دلیل دولت می توانست به جای اعلام 40میلیون شرکت کننده 41 یا 42 میلیون نفر را اعلام کند و 1تا2میلیون را به آرائ کاندیداهای رقیب اضافه نماید تا موازنه بیشتری برقرار شود.و فاصله میان 24 میلیون رای و سیزده میلیون،ششصد هزار و سیصد هزار رای سایرین را کاهش دهد.برای کسی که قرار است تقلب کند این اصل ساده فراموش شدنی نیست و باید فکر تمام جوانب کار و بخصوص رضایت رقبا را می کرد،تقلب باید به نحوی صورت می گرفت تا برای مردم باور پذیر باشد.در حالیکه این نحوه نه تنها مردم و کاندیداها را ناراضی نگه می دارد بلکه این خسارت به خود دولت هم هست زیرا ناراضی ها همواره –مثل همین امروز-اسباب دردسر دولت هستند و به انحا مختلف با متشنج کردن جامعه،فضا را امنیتی –سیاسی می نمایند و دود آن اول از همه به چشم کسی می رود که چنین اشتباهی را مرتکب شده است.
بنابراین تقلب به این شکل در انتخابات ما امکان پذیر نیست زیرا:
1.رضایت گروههای تابع فراهم نشده است.
2.حداقل خشونت را شاهد نبودیم . بلکه حداکثر آن را از سوی معترضان خشمگین را با سوزاندن وسایل نقلیه،شکستن شیشه بانک و…و از سویی خشونت نیروهای دولتی را با ضرب وشتم مردم و…دیدیم.
۳.دولتی که می داند این دور از انتخابات مشارکت مردم فراتر از حضور سید محمد خاتمی است و این برای مردم عادی بدون دستگاههای امنیتی ،سیاسی و…با مشاهده مردم و بخصوص جوانان و شور و هیجان آن ها در سطح شهر قابل رویت است چگونه برای ساکت کردن رقیب که خیلی جدی جلو آمده و پیشاپیش بحث تقلب را مطرح کرده و سر زبان هواداران این شعارها مطرح شده:اگه تقلب نشه موسوی اول می شه...اگه تقلب بشه ایران قیامت می شه و...هیچ اقدام مثبتی انجام نداده است؟
**********************************************************************
نکته:
۱- من می دانم نظریه هژمونی گرامشی خاصتر است و کاربرد آن می تواند متفاوت باشد اما این سه نکته از کار قابل برداشت و مطابقت با انتخابات ایران بود.۲
- با توجه به اینکه 8سال سابقه حضور پای صندوقهای رای را دارم برای تببین عدم تقلب در انتخابات ایران دلایل قوی تری دارم .مثلا با توجه به منابع موثقی که در مسجد لرزاده تهران داشتم می دانم که آقای کروبی از 3000رای(عدد ها را رند کرده ام) این مسجد تنها حائز 11 رای شد.از1600رای مدرسه شهید خلیل طهماسبی در منطقه 14 تنها 4رای داشت.از 1400رای حوزه ما در مدرسه شهادت واقع در منطقه 12 ایشان تنها حائز 5رای بود.یکی از صندوقهای تهران نیز با وجود 2نماینده ای که آقای کروبی پای آن صندوق داشته تنها 1رای به او داده اند!!!که معلوم نیست آن 1 رای را یکی از آن دو داده اند یا رای مردم بوده است و...اینکه ساعت 11شب که از سوی یکی از کاندیداهای معترض اعلام پیروزی صورت می گیرد اصلا با نحوه شمارش ارا فعلی هماهنگی ندارد.ولی تنها خواستم از این زاویه مساله عدم تقلب را هم مورد بررسی قرار داده باشم.
السلام علیک یا جعفر بن محمد
مرکز پژوهشی فرهنگ و هنر «رویای رستن» با همکاری دانشگاه شهید بهشتی به مناسبت روز خانواده قراره همایشی را با عنوان« زن در جهان معاصر» در روزهای 1و2 آذر برگزار کنه.در این همایش من و دکتر پرستش هم مقاله ای را ارائه خواهیم داد. با عنوان:بازنمایی جنسیت در رمان های ایرانی دوره اصلاحات.(البته امکانش هست که عنوان مقاله عوض شود)
آقای دکتر پرستش اصرار دارند که سخنران این سمینار من باشم ولی من قبول نکردم.سخنرانی من در حضوراستاد ارجمندم، دکتر پرستش مصداق این بیت شعر است:
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همــه آماده کنــــــــی
1-اولین نویسنده های زن ایرانی وقتی در دهه 40 دست به قلم و داستان نویسی بردند تعدادشان تنها بیست و پنج نفر بود .به دلیل نگاه خاص جامعه مردسالار به آنها این تعداد مجبوربودند نام مستعاربرای خود انتخاب کنند تا بتوانند مخاطبانی را برای خود بیابند:از جمله آن ها سیمین دانشور با نام مستعار «شیرازی بی نام» و شهرنوش پارسی پور با نام مستعار «شهرین» بود.اولین نوشته ها با اینکه مسئله شان هویت زنان بود اما در نهایت همان نگاه مردانه را بازتولید می کردند.مثلا در رمان سووشون که اولین رمان به رشته تحریر در آمده توسط یک زن ایرانی است، شخصیت اول داستان ،زری ، زنی منفعل است که « از خود اراده ای ندارد ، منتظر است یوسف برایش فکر کند و تصمیم بگیرد»این مسئله در ابتدا که شاهد شکل گیری ادبیات زنان هستیم امری طبیعی به نظر می رسد که شخصیت اصلی داستان ( اگر زن باشد) به ندرت دست به کاری دلاورانه بزند و بیشتر سعی در حفظ وضع موجود دارد.
کم کم ادبیات زنان شکل می گیرد و رفته رفته تعداد زنان نویسنده بیشتر می شود.به خصوص بعد از انفلاب شاهد روند رو به رشد نویسندگان زن هستیم.در کنار رمانهای نخبه پسند ،رمانهای عامه پسند نیز متولد می شوند و به سرعت بازار خود را به خصوص میان زنان خانه دار و نوجوانان می یابند.این رمانها نیز در جهت بازتولید جامعه مرد سالار اند و حرفی جدید برای گفتن ندارند.حرفی که اختصاصا از آن ِ زنان باشد.
تقریبا چهار دهه بعد از آغاز رمان و داستان نویسی زنان ایرانی نویسندگانی ظهور می کنند که برای درانداختن طرحی نو وارد عرصه نویسندگی می شوند.نویسندگانی که شیوه ای متفاوت از سایرین را برمی گزینند.نوشته هایشان از سطح کیفی بالایی برخوردار است و پی در پی جوایزی را از آن خود کرده اند.از زنان و راجع به زنان می نویسند.راوی داستانشان اول شخص و زن است و مسئله اش نیز مسئله زنان است.یعنی بعد از چهار دهه زنان مثل جویباری که در مسیر حرکت خود از موانع و سنگلاخها عبور می کنند بالاخره راه خود را پیدا می کنند و مسیر خود را جلو می روند.راه را یافته اند و مشخصه شان در ظاهر زنانه نویسی است.حال
اینکه آیا توانسته اند این روند را تا آخر بپیمایند یا نه جواب سوال پایان نامه خودم است که
احتمالا تا اواخر مهر ماه به نتیجه خواهم رسید که چقدر موفق بوده اند و چقدر خیر؟
موانعشان چیست؟و...
نویسندگانی با این مشخصه زویا پیرزاد،فریبا وفی،سپیده شاملو ،منصوره شریف زاده و
محبوبه میرقدیری اند.
2-این روزها دوستان هرجا که مرا می بینند نظرم را راجع به انتخاب خانم دکتر دستجردی به عنوان وزیر زن سوال می کنند و می خواهند ارزیابی مرا از این بابت بدانند..قبلا درهمین وبلاگ نظرم را اعلام کرده ام .این حرکت از سوی آقای دکتر احمدی نژاد آن هم در زمانی که منتقدین، که چه عرض کنم [...] از کاه کوه می سازند،حرکت شجاعانه و بسیار خوبی بود و قدم مثبتی برای زنان به شمار می رود اما همان طور که در بالا نوشتم نباید انتظار داشت که خانم دکتر دستجردی در خارج از گفتمان مردانه قدمی بردارد.من از نزدیک شناختی راجع به ایشان ندارم که ببینم که چقدر تحت حاکمیت نگاه مردانه است و چقدر خود ساخته است.اما اگر در همان رویکرد مردسالارانه قدم بزند هم چیزعجیبی نیست.زیرا ما در این مسیرابتدای راه هستیم.
مهم اتفاقی است که افتاده یعنی زنی به عنوان وزیر به مجلس معرفی شده و از فیلتر مجلس مردانه عبور کرده است.شاید نیاز باشد وزیران زن هم ،مانند نویسندگان زن در حدود دو یا سه دهه آزمون وخطا کند تا به نگاهی زنانه برسد.
البته این سوال هست که آیا وزیر زن باید رویکردی زنانه داشته باشد؟آن هم در جامعه که نیمی از آن را مردان تشکیل می دهد؟
مهم ترین حُسن حضور زنان در کرسی وزارتخانه ها به خصوص وزارت بهداشت و درمان این است که زنان به عنوان نیمی دیگر از پیکره جامعه دیده می شوند و در نظر گرفته می شوند.برای شان برنامه ریزی می شود و موضوعاتی برای رسیدگی به زندگی بهداشتی و خانوادگی آنها در دست بررسی قرار می گیرد.به خصوص که زنان در هر خانواده کانون و محور هستند.انها حتی می توانند برای کل جامعه برنامه ریزی می کنند.
به هرحال نیاز زنان متفاوت از مردان است که معمولا در زمانی که مردان بر مسند قدرتند خواه ناخواه (نه لزوما از روی تعمد)این نیازها را نادیده می گیرند.
و از سویی نوع نگاه مردان به مسائل نیز حتی از نظر علم روانشناسی نیز متفاوت است. مردان کلان نگرند و زنان خرد نگر.همین نگاه جزیی در برنامه ریزی ها به میزان بالایی تاثیر دارد.
نکته دیگر این که زنان در پستی کلیدی و در مقامی که توانایی مدیریت و راهبری را دارند می توانند ایفای نقش کنند و تنها زیر دست نباشند.به هرحال مدرنیته کانون روایت تک گویانه را شکسته است و خورشید مرکزی یعنی مردان فرو ریخته اند و خورشید های دیگری چون زنان و کودکان دیده می شوند که می توانند بخشی از بار جامعه را بر دوش گیرند و برای خود برنامه ریزی کنند و علاوه بر آن، برای مردان که روزی کانون قدرت بوده اند.مدرنیته امکان تجربه های متنوع است.مرکز زدایی در آن به شدت دیده می شود و به جای آن شعار تساوی بلند می شود.گزارش های متفاوتی هم از وضعیت زنان و به طور کلی جامعه دیده می شود.
**************************************************************
نکته:البته رویکرد من به هیچ وجه فمنیستی نیست.
القدس لنا
وقتی تنها دو-سه روز از وقایع بعد از انتخابات گذشته بود و در آن آشفته بازار هر کسی اظهارنظر می کرد ،بیانیه می داد و طرف یک گروه یا جناح یا کاندیدا را می گرفت و می خواست حق یک طرف را گرفته و به دیگری بدهد مسعود و مریم رجوی هم برای اینکه از قافله عقب نمانند و به ملت ایران خدمتی دیگر کنند ،جلو آمدند واز کاندیداهای معترض حمایت کردند و چندی بعد مسعود رجوی طاقت نیاورد و دایره حمایت را گسترده تر کرد و در قبال جان یکی از کاندیدا ها هشدار داد.
من حوادث اول انقلاب و اوایل دهه 60 را به یاد ندارم،تنها یادم می آید وقتی نام رجوی می آمد برایم تداعی گر ابوالحسن بنی صدر بود.حتی در عالم کودکی عکس این دو نفر را اشتباه می گرفتم،بین اسم این دو نوعی همنشینی و جانشینی می دیدم.
این گل پر پر از کجا آمده از سفر کرب و بلاآمده
تمام .سوت پایان ،آتش بس.
