به یاد رجب سال ۸۶که مکه و دربیت الله الحرام بودم وخودم دیدم که مسلمانان
در سراسر دنیا وقتی به جایگاه تولد مولا امیرالمومنین می رسند با چه شوقی
نام ایشان را بر زبان می آورند.نمی توانستم تشخیص دهم که شیعه هستند یا سنی!!!
فقط ارادتی خالصانه می دیدم.
با ورود سید محمد خاتمی به عرصه ریاست جمهوری درسال 76مفاهیم جدیدی وارد فرهنگ لغت زبان سیاستمداران و دانشگاهیان بخصوص اساتیدو روشنفکران شد.مفاهیمی مانند:قانون،قانون گرایی،آزادی بیان ،دموکراسی و...
اما بیش ازهرچیزنام خاتمی با نظریه«گفتگوی تمدنها»درمقابل نظریه «برخورد تمدنها»ی ساموئل هانتینگتون پیوند خورده است و این داعیه منحصر به فرد در ایران به نام او ثبت شد. با طرح این موضوع و دیگر مفاهیم و اساسا «گفتگو»به خودی خود مورد بحث قرار گرفت.اما وقایع اخیر نشان داد که این امر تنها در حد حرف مطرح بود:
درست از روز اول پس از اعلام نتایج انتخابات که موجی جدید را با خود به همراه آورد وجمعی به اعتراض علیه نتایج آرا برخاستند برخلاف انتظاری که از وی می رفت سید محمد خاتمی نیزبا حرکتی شتابزده وعجولانه همپای دیگرطرفداران موسوی از سطح مردم و سیاسیون به عنوان یکی ازمعترضان اصلی به نتیجه اتنخابات ،برای ابطال انتخابات به این معرکه وارد شد.ابتدا او نیزمانند سایرین بدون هیچگونه تغییری در جهت گیری سیاسی روش قهر و عتاب را برگزید ،سپس در تجمع و راهپیمایی روز دوشنبه 25 خرداد حاضر شد و بعد بیانیه ای نیز به عنوان تایید تقلب در انتخابات صادرکرد. خاتمی با موضع گیری رادیکال نسبت به انتخابات بلافاصله خود را از بدنه نظام جدا کرد و قبل از اثبات جرم شورای نگهبان ودولت و ارئه مدارک محکم و مستند از سوی شاکیان ،رو درروی دولت ایستاد.این در حالی بود که بسیاری انتظار داشتند که خاتمی موضع منطقی تر و آرام تری را نسبت به سایرین داشته باشد ودر این میان چون تافته ای جدا بافته عمل نماید و شعارهای خود را اکنون و در این لحظات حساس جامه عمل بپوشاند و نتیجه بسیار مهمی را به نفع خود در حافظه تاریخی ملت ایران ثبت نماید.اما این اتفاق نیفتاد.
این حرکت رادیکال از سوی وی از دو منظر قابل نقد و بررسی است:
1.خاتمی از امتیازی بهره مند بود که دیگریاران وی فاقد آن بودند.او 8سال اداره کشور به عهده داشت و روزی جزیی از ارکان اصلی نظام محسوب می شد، ارتباط خوبی با سران اصلی حکومت داشت ، از یک سو به ساز وکارهای قانونی انتخابات وارد تر بود و از سوی دیگر شعار وی از ابتدای ورود به عرصه سیاست «احترام به قانون»بود.وی حتی درسخنرانی روز16/9/79یعنی روز دانشجو دردانشگاه تربیت مدرس گفته بود:«تغییر در قانون اساسی خیانت به نظام وملت است.» پس دروضعیت بحرانی روزهای بعد از انتخابات که شور و احساسات مردم و حتی سیاستمداران تحریک شده بود و در این بین نیازبود که کسی به میانداری برخیزد که مورد اعتماد و وثوق هر دو طرف باشد وی می توانست به عنوان حلقه واسط میان دولت ، شورای نگهبان و رهبرازیکسو و موسوی ویارانش از سوی دیگر قرار گیرد و به اصطلاح چانه زنی را به عهده گیرد و راه قانونی را تا رسیدن به نتیجه دنبال کند و در صورت عدم نتیجه مطلوب، در جبهه ابطال انتخابات وارد شود .ضرورت این امر بخصوص از آن رو مهم بود که در جبهه اصلاح طلبان نیزازهمان شب نخست اعلام نتایج در مورد نتیجه انتخابات دو دستگی وجود داشت و برخی از آنان از جمله محسن آرمین عضو ستاد موسوی و از اعضا جبهه مشارکت به راحتی نتیجه حاصل شده از انتخابات را پذیرفتند واعلام شکست کردند .بنابراین رعایت جانب احتیاط از سوی کسانی چون خاتمی که مورد وثوق و اعتماد حتی مخالفینش بود در این شرایط لازم بود. .
2.خاتمی با مطرح کردن گفتگو مسئولیت سنگینی را نسبت به هواداران وموسوی و به طور کلی کل مردم ایران داشت وباید با دقت نظر بیشتری وارد عرصه می شد .با به میدان آمدن وی به عنوان کسی که نظریه «گفتگوی تمدنها»را در ایران و در سطح جهان مطرح کرد واساس «گفتگو»را در ایران به گونه ای جدی مطرح نمود ارتباط حرف با عمل در زمینه «گفتگو»مورد توجه قرارمی گرفت.وکاربرد این نظریه در داخل کشور برای همیشه ثبت می شد و به یادگار می ماند.و در آینده از سوی گروههای مختلف به منزله راهی موثر و نتیجه بخش حداقل تا مرحله ای مورد بهره برداری قرار می گرفت.
اما متاسفانه در شرایطی که گفتگو از سوی کسانی که فکر می کردند در حق آنان ظلم شده است منتفی بود خاتمی نیزنتوانست منطق گفتگو را جایگزین قهر کند و با نرمی جلو برود تا نتیجه بهتری از این وضعیت گرفته شود.و با همان رفتار احساسی جلو آمد .درحالیکه اینجا مقطعی بسیار مهم و حساس برای فردی چون خاتمی بود که می توانست تلاش همه جانبه ای را برای عبور از بحران داشته باشد اما به نظرمن نتوانست از آن موفق بیرون آید و نتوانست نهایت استفاده را به نفع خود وشعارهایی که در دوران ریاست جمهوری خود داده بود داشته باشد و طرح وی در عمل عقیم ماند ونشان داد که او نیزمردعمل به نظریه خود در شرایطی که بخشی از جامعه به بن بست رسیده نیست.
نقش خاتمی و موضعگیری وی ازاین جهت می توانست حائز اهمیت باشد:
***آرام کردن جامعه و فاصله گرفتن از جو تشنج .و هواداران موسوی و کروبی و رضایی وحتی احمدی نژاد با پذیرش وی به عنوان یکی از مهره های اصلی در تایید یا رد انتخابات با آرامش بیشتری به دنبال مطالبات خود بودند و جامعه ومعترضین ومخالفان آنها با آرامش بیشتری حرکت می کردند و ما شاهد خسارات کمتری بودیم و بسیاری از رفتارهای احساسی که خساراتی جبران ناپذیر را به کشور ومردم (از طرف هر دو جناح) وارد کرد رخ نمی داد.از سویی چنانچه بعد از تلاش وی نتیجه مطلوب بدست نمی آمد همراهی بیشتر آحاد جامعه از جمله طرفداران احمدی نژاد را نیز درپی داشت.
چرا خاتمی اینقدر ضعیف عمل کرد؟
در دوران قبل از انتخابات شاهد آن بودیم که مناظرات از روند منطقی به دور بود و نامزدها با پرداختن به مسائل حاشیه ای و دور شدن از برنامه های خود و زیر سئوال بردن یکدیگربه جای تبادل نظر و زیر سئوال بردن برنامه های آینده شان برای اداره کشور و نقد این برنامه ها این نظررا تقویت کردند که باب «گفتگو»در ایران چندان باز نیست و ما در این زمینه در سطح روشنفکران و تحصیل کرده ها و سیاسیون دچار مشکل هستیم ومفاهیمی که از سوی آنان مطرح می شود از سوی خودشان مصداق عملی ندارد زیرا این مفاهیم برای آنها نهادینه (درونی) نشده است. در این شرایط نباید از مردم انتظار داشت که در طول زندگی روزمره بتوانند بدور از نزاع و جنجال برانگیزی با مخالف خود سخن بگویند و به نتیجه برسند.و این مسئله باید ابتدا در سطح طبقه متوسط تمرین شود و مورد توجه قرار گیرد. .
در مورد عملکرد سید محمد خاتمی نیز دقیقا همین اتفاق افتاد خاتمی نیز درعمل ثابت کرد صرف طرح «گفتگو»از سوی وی به معنی نهادینه شدن این نظریه در وجود او و مشاورینش نیست و وی تنها چند نظریه را در این باب خوانده وحفظ کرده است و درنتیجه همانگونه که درعمل دیدیم این تنها به منزله یک شعاربه نظرمی رسد .دلیلش هم اینست که او زمان دقیق استفاده از آن و کاربرد آن را در مقطعی حساس نمی دانست و از راه گفتگو وارد نشد. واضع نظریه گفتگو در ایران همان رفتاری را از خود نشان داد که از دیگران در شرایط بحرانی سر زد و جالب اینکه در این میان دکتر علی لاریجانی تا حدودی نقش خاتمی را برعهده گرفت و از این رو از سوی روزنامه های جناح راست از جمله وطن امروز به شدت مورد انتقاد قرار گرفت ومتهم به هم سویی وجانبداری از مخالفان دولت شد.
جمع بندی ونتیجه گیری
وقایع اخیر چه قبل و چه بعد از انتخابات نشان داد که روند دموکراسی در ایران حداقل در زمینه گفتگوراه زیادی را در پیش دارد وپیش از آنکه بتوان جناح راست را زیر سئوال برد و متهم به یک جانبه گرایی،گریز ازمنطق گفتگو و...کرد عملکرد کسانی را که در شرایط عادی از مفاهیم پر معنا استفاده می کنند اما در بحران نمی توانند ازتوانایی خوداستفاده کنند بیش ازدیگران زیرسئوال و ذره بین است.
کمتر از بیست و چهار ساعت به شروع رای گیری برای دهمین دور انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران مانده است در حالی که بسیاری لحظه شماری می کنند تا ببینند رییس جمهور آینده کشور کیست.بعد از اولین دور ورود آقای خاتمی (با توجه به سن خودم می گویم)برای دومین بار است که شور انتخابات این چنین مردم را فرا گرفته و حتی جمع زیادی از افراد حتی شهروندان بی تفاوت وارد گود سیاست شده اند.
تا قبل از شروع مناظرات رقابت به طور جدی میان سه کاندیدا بود:دکتر احمدی نژاد ،حجت الاسلام کروبی ومهندس موسوی .اما با شروع مناظرات بخصوص پس از مناظره آقای موسوی و آقای احمدی نژاد یکباره تمام معادلات بهم ریخت و رقابت به طور جدی به این دو نفر تقلیل یافت.به طوری که آقایان کروبی وموسوی که تا پیش از آن در مقابل یکدیگر بودند بعد از آن در کنار یکدیگر و علیه نفر سوم در یک جبهه قرار گرفتند.
در شرایطی که کاندیداها باید جلوی دوربین وبرای مردم برنامه های خود را تشریح می کردند به موضوعاتی پرداختند که در حاشیه بود وجز اینکه کشور را به اغتشاش بکشاند وباعث ایجاد ناامنی روحی وروانی شود ثمر دیگری نداشت و موجی را ایجاد کرد که در دراز مدت اثرات خودش را نشان خواهد داد:
دکتر احمدی نژاد با زیر سئوال بردن آقایان رفسنجانی ،ناطق نوری و کروبی در واقع هویت فردی آنها را زیر سئوال نبرد بلکه لباس روحانیت وروحانیت را زیر سئوال برد و از طرف دیگر مسئولین نظام جمهوری اسلام را و به دنبال آن و برای تلافی ،میرحسین موسوی نیز با پیش کشیدن وبزرگ کردن مسئله تورم از میان تمام کارهای رییس جمهور وطرح این ادعا که او به مردم دروغ می گوید با خواندن دو حدیث از معصومین دومین شخص مسئول در کشور یعنی رییس جمهور را دروغگو خواند و پس از آن دامن زدن به این جو توسط هواداران وارزیابی هر دو نامزد و هوادارانشان به عنوان روندی مثبت از این واقعه بود که طرفداران بسیاری به جمع آنها پیوسته اند. جوانان و گروه های سیاسی روز وشب را به تبلیغ وشعار دادن در خیابانها به نفع کاندیدای خود و برعلیه کاندیدای رقیب پرداختند. این در حالی است که به همان نسبت جمع دیگری از طرفداران این دو نامزد در رای دادن به هریک از طرفین به تردید افتادند زیرا آنچه زیرسئوال رفت اخلاق بود. وآنچه بیش از هرچیز در این مناظرات اهمیت داشت توجه و بی توجهی به اصول اخلاقی بود.زیرا هر یک از طرفین برای بیرون کردن رقیب از صحنه به روشی زننده و خشن به قیمت زیر پا گذاشتن مصالح نظام حرف هایی را در حضور مردم زدند که نه تنها نتیجه مثبت ندارد بلکه اثرات سو هم خواهد داشت. آنها با این رفتارها نشان دادند که فراموش کرده اند تمام نامزدها فرزند انقلاب وجمهوری اسلامی اند و انتخاب هر یک از آنها انتخاب یکی از آرمان های برجسته نظام جمهوری اسلامی است.در واقع این «منازعات»و نه «مناظرات»هیچ برنده جزیک نفر.
در همین جا علاوه بر وضعیت دو قطبی طرفداران(احمدی نژاد- موسوی)قطب سومی نیز در این انتخابات شکل گرفت که حاصل زده شدن از وضعیت موجود است.و یا اعتراض به روندی که روز به روز گسترش یافت و آن ترویج «بی اخلاقی »بود.دکتر رضایی با سکوت در برابر رفتاردکتراحمدی نژاد و پرهیز جدی از مقابله به مثل برنده اخلاقی این مناظرات بود.او چه رای بیاورد وچه نیاورد پیروز این مناظرات بود و از خود خاطره وتصویری خوش را به یادگار گذاشت.
قطب سوم کسانی هستند که به سمت دکتر رضایی تمایل پیدا کرد ند.من خودم را جز این دسته می دانم. با تشدید تنش میان موسوی واحمدی نژاد از انتخاب آن دو فاصله گرفتم. آخرین مناظره که میان دکتر احمدی نژاد و ایشان بود برای من مهم بود که ببینم او نیز وارد همین گود می شود و حریف را از این راه به در می کند یا به شیوه ای دیگر که در عین حال اخلاقی است متوسل می شود که روش دوم را برگزید.با دیدن رفتار اخلاقی او و ارائه برنامه هایش من او را به عنوان کاندیدای اصلح برگزیدم . کسی که از ابتدای طرح شدن نام کاندیدا ها اصلا" گزینه انتخابی من نبود. در واقع من با انتخاب وی به عنوان کاندیدای اصلح به نوعی بی اخلاقی که دارد در جامعه ترویج پیدا می کند رای منفی می دهم و اعتراض می کنم.اعتراض به این فرهنگ که هر کسی برای تصاحب قدرت هر کار که بخواهد بکند یا هر چه دلش خواست بگوید. من به عنوان یک معترض به وضعیت غیر اخلاقی موجود در جامعه به ایشان رای می دهم هرچند اگر همین یک نفر باشم. در واقع رای من به رضایی رای به اخلاق آری و بی اخلاقی نه است.برای من مهم نیست که اوبا زیرکی این کار را کرد یا از سعه صدر وجود خودش بود.بلکه آنچه مهم بود رعایت اصول اخلاقی توسط وی جلوی میلیونها انسان بود. در ضمن دکتر رضایی تنها کسی بود که بدور از جنجال برنامه خودش را اعلام کرد.و اصلا فهمیدم چه می گوید و چه طرحی دارد.او برای تصدی این پست با برنامه جلو آمده و نیز به ائتلاف و استفاده از تمام نیروهای سیاسی و نه فقط یک جناح اعتقاد دارد.
تنها من نیستم که از وضعیت موجود عصبانی است حتی از طرفداران دو آتشه هر دو رقیب کسانی را می شناسم که از مدت ها قبل برای آنها فعالیت می کردند و بعد از مناظره ها تصمیم گرفته بودند یا در انتخابات شرکت نکنند یا به شخص دیگری رای بدهند که از میان این دو نفر نباشد.
جالب است که دکتر عماد افروغ هم که طرفدار میرحسین بود نظر مرا داشت وبه این سمت تغییر جهت داد.و مسئله اخلاق را مطرح کرد.
ای کاش این تغییر جهت واین اعتراض به شکلی تاثیر گذار و جدی بود تا برای همیشه بساط بداخلاقی و بی اخلاقی در انتخابات ما برچیده می شد.
گرچه می دانم رای من وامثال من تاثیری در پیروزی رضایی ندارد ومن باید یکی از آن دو کاندیدا را به عنوان رییس جمهور آینده کشورم بپذیرم ولی به وظیفه خود عمل می کنم.به قول امام ما مامور به وظیفه ایم ونه نتیجه!!
ما پیرو دینی هستیم که خداوند در وصف پیامبرش در قرآن می فرماید بدرستی که تو صاحب اخلاق بزرگی هستی.
یا حتی حدیث از خود پیامبر داریم : «من برگزیده شدم برای مکارم اخلاق»
برای سکوت جامعه دانشگاهی در قبال این رفتارهای غیر اخلاقی هم متاسفم. .
برایم جالبه که بیشتر اساتید دانشگاه و روشنفکران نه تنها در مقابل روش های اعمال شده از سوی برخی کاندیداها سکوت کردند بلکه از آن حمایت نیز کردند.گویی به روش ماکیاولی معتقدند که هدف وسیله را توجیه می کند.
با وجود اعتراضم به رفتار کاندیداها به رای مردم کشورم به طرف هرکس که باشد احترام می گذارم.زیرا معتقدم میزان رای ملت است.با رای ملت جمهوری اسلامی پا گرفت.با رای ملت بنی صدر اولین رییس جمهور ایران شد وپس از مدتی مردم فهمیدند که چه اشتباهی را مرتکب شدند.گرچه به قیمت هزینه ای سنگین و آن شهید شدن جوانان بسیاری بود.در غیر این صورت اگر امام از شناخت خود استفاده می کرد واجازه کاندیداتوری او را نمی داد یک عمر مردم فکر می کردند که بنی صدر چه آش دهان سوزی بود که نصیبشان نشد!و امام متهم به دیکتاتوری می شد.
رای مردم دولت اصلاحات روی کار آورد و فضایی جدید را که در آن شعار قانون،آزادی و دموکراسی و... را می داد روی کار آورد و دوباره رای مردم به اصولگرایان اصلاح طلبی را پروژه ای خام وناپخته نشان داد و در دور قبل رای مردم شهردار تهران را رییس جمهور ایران کرد.
حالا هم باید دید مردم چه کسی را برمی گزینند و کدام فضا را دامن می زنند؟
مهم این است که ما تاقبل از انتخابات برای کاندیدای اصلحمان تلاش کنیم وبعد از انتخابات به رای و اراده مردم ایران احترام بگذاریم زیرا رییس جمهور آینده ایران هر کس که باشد به حمایت تمام نیروهای سیاسی و مردم احتیاج دارد.
تبدیل کردن اختلاف عقاید سیاسی به دشمنی فشردن و بوسیدن دست بنی صدر ویاران تروریست اوست.ما هم که دوست بنی صدر نیستیم.
این شرایط ملتهب را که می بینم یاد شعری از مرحوم قیصر امین پور می افتم و با همان متن را به پایان می برم:
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد این روزها
شادم
که می گذرد.
با وجود آنکه هشت سال دفاع مقدس برای مردم و مسئولین ما بسیار مهم است اما این مسئله مهم در تاریخ کشور ما به موضوعی کلیشه ای بدل شده است.برگزاری پیاپی همایش هایی تکراری با موضوعات تکراری پیرامون جنگ،بزرگ نمایی چهره هایی خاص از شهدای جنگ و شاخص نمودن آن ها وپخش مداوم برنامه های تلویزیونی که گاه اثری سوئ بر روی مخاطب می گذارد(مثل برخی از سریالهای تلویزیونی ) و ساخت بعضی از فیلم های سینمایی در این امر بی تاثیر نیست. عدم جذابیت این دست آثار و فاصله گرفتن مخاطب از آن ها به طور عمده به دو دلیل است.
اول:تولید کنندگان این آثار خودشان دغدغه ای برای موضوع جنگ نداشته اند بلکه از آنجایی که این موضوع در میدان قدرت اهمیت دارد وآن ها نیزمی خواهند خود را به این میدان نزدیک کنند آن را ساخته اند. به همین دلیل صحنه های غیر واقعی و رزمنده هایی غیر واقعی ترخلق می کنند که نشان می دهد خالقان اثر تا چه حد از جنگ و آدم هایش دور بوده اند وهرگز خودشان آدم های حاضر در جنگ را از نزدیک ندیده و درک نکرده اند. بنابراین شخصیت های اصلی داستان به دل نمی نشینند و با مخاطب ارتباط برقرارنمی کنند و عمده شخصیت ها کلیشه ای هستند که یا عنوان «سید» را به یدک می کشند یا «حاجی.»و موضوعاتی که در آن مطرح می شود شمه ای کلی وروشن از جنگ است که برای مخاطب نیز شفاف است و حرفی جدید برای گفتن در فیلم وجود ندارد.
دوم : سفارش از بیرون آن ها را وادار به ساخت مجموعه هایی با مضمون جنگ نموده است.
گمان می کنم آخرین باری که فیلمی را راجع به جنگ ایران وعراق دیدم وبه دلم نشست ،روز سوم ساخته محمد حسین لطیفی بود.آدم هایی که لطیفی در فیلم به تصویر کشیده بود باورپذیر،ساده و مردمی بودند . آنچه از فیلم بر می آمد برخاسته از وجود کارگردان و نویسنده اثر بود و این امر به روز سوم اعتبار می بخشید.کسانی چون ابراهیم حاتمی کیا و مرحوم ملاقلی پور و احمدرضا درویش نیز ازجمله کسانی هستند که ادبیات ناب جنگ را تولید کردند که دغدغه ها،رنج ها و مشاهدات خودشان را در اختیار مخاطب قرار می دادند.و چون از عمق وجودشان بر می خاست به خوبی با مخاطب خود نیز ارتباط برقرار می کرد.
پس از مدت ها دور بودن از یک اثر خوب درباره هشت سال دفاع مقدس دوباره،اثری هنری توانست روح مرا در باب جنگ آرام ،شاد و راضی کند و آن مطالعه کتاب «دا »خاطرات خانم سیده زهرا حسینی از روزهای اول جنگ و امتداد دردسرهای آن برای خانواده های جنگ زده وشهید داده بود.
کتاب حاوی چند نکته اساسی است:
اول اینکه:مهمترین خصلت اثر،روایت صمیمیانه وبه دور از تکلف است و راوی آنقدر زیبا خاطرات خود را بیان می کند که خواننده احساس می کند که نه خاطرات شخصی یک فرد بلکه یک جلد رمان می خواند، مرز خاطره گویی و داستان بسیاری از لحظات روایت از بین می رود به طوریکه در قسمت هایی از داستان خواننده فراموش می کند که در حال خواندن خاطرات شخصی یک فرد حقیقی است. زیباترین صحنه کتاب زمان وداع پدر از زهرا و دیدار پیکر او وتشریح بی قراری او برای دیدار با برادرش علی و روایت مجروحیت خودش است. کشش متن به قدری زیاد است که به سختی می توان تا پایان آن ،کتاب را که بیش از هشتصد صفحه است زمین گذاشت. قلم زیبای سیده اعظم حسینی در تدوین وبازنویسی این اثر نیزعالی است. لحن طنز گونه راوی در طول روایت نیز در جذب مخاطب و ترغیب او به اینکه بخواهد بداند بعد چه می شود نیز موثر است.راوی نه تنها به مسائل مهم پرداخته بلکه به توضیح مسائلی که به ظاهر جزیی و پیش پا افتاده هستند نیز توجه نشان داده است.مانند واکنش حیوانات با شنیدن صدای خمپاره ها و بمب هایی که در سطح شهر و در نزدیکی آن ها به زمین می ریزد،حمله سگ هایی که برای دریدن جنازه ها به قبرستان می آیند ،بیان وضعیت درخت هایی که روزی زیبایی وسرسبزی خرمشهرمدیون آن بود.
دوم اینکه : راوی در بخش اول کتاب از دوران کودکی و وضعیت خانوادگی خود و روابط اعضاء آن با هم و صمیمیت حاکم بر این روابط سخن گفته است و به این ترتیب خواننده با کسانی که قرار است شخصیت های اصلی داستان او محسوب می شوند آشنا می شود.و با این آشنایی در طول کتاب با شخصیت ها رابطه برقرار می کند. این مسئله به مخاطب کمک می کند تا بسیاری از مسائلی را که در طول داستان اتفاق می افتد برای خود تفسیر و هضم کند.
تصویری که راوی از خود ارائه می دهد موجودی آسمانی ،غیر قابل تصور و دست نیافتنی که مخاطب را از خود براند نیست بلکه خصوصیات مشترکی با مخاطبانش دارد:خویشتندار،بامسئولیت وشجاع است که در مواردی هم به راحتی گریه می کند،می ترسد،عصبانی می شود،از وحشت فرار می کند ،در مقابل بعضی از مسائل بی تاب می شود وحتی اعصاب تحریک شده اش او را مجبور می کند کار در غسالخانه را ترک کند. از این رو راوی به شخصیت ما بسیار نزدیک است و از خود،پدر،مادر ،برادر وخواهرانش موجودی خارق العاده نساخته بلکه مانند بسیاری از آدم ها از خانواده ای معمولی است.
سوم :جریان از روزهای آغازین جنگ و از زبان یک فرد ساکن در شهر خرمشهر و نه یک رزمنده یا فرد بیرونی که در جریان جنگ وارد شهر شده است روایت می شود.کسی که با بیشتر قسمت های شهر آشناست و به راحتی می تواند بین گذشته و اکنون شهر(روزهای جنگ)رابطه برقرار کند و جزییات آشنایی خود با محله ها و خیابان ها و کوچه ها وحتی افراد را به یاد بیاورد و از این رو خواننده را با گذشته شهر و آنچه در زندگی روزمره مردم می گذشته آشنا کند.و با یاد آوری خاطرات افرادی که به عنوان شهید وارد غسالخانه می شوند و آنچه در پیرامون زندگی خانوادگی آن ها رخ داده روی احساسات ما تاثیر بگذارد :«چهره آشنایی دیدم.تنم لرزید.یکی از زن های همسایه مان بود که قبلا در محله ما زندگی می کرد.جسد دو بچه اش هم کنارش بود...»راوی زندگی روزمره خود و مردم شهرش را روایت می کند و از زندگی شهدا چیزهایی می داند که فردی بیرونی که به عنوان کمک به شهر وارد شده بی خبر است وتاثر او از روبرو شدن با پیکر شهدا علاوه بر کشته شدن آن ها و دیدن اجسادشان ،یادآوری زندگی پر فراز و نشیب آن هاست. روبرو شدن با پیکر شهدا از این جهت که در جنگ کشته شده اند تنها تاثر او ومخاطبان را برنمی انگیزد بلکه آنچه او از زندگی آن ها به یاد می آورد بسیار مهم است.«یادم آمد تقی با چه حجب وحیایی در خانه مان می آمد .در می زد و می پرسید:سید علی خونه اس؟توی دلم گفتم :خدا به داد مادرت برسد تقی»به تعبیری دیگر راوی از آنچه زیر پوست شهر می گذرد روایت می کند.همچنین او در جریان داستان از گذشته وشغل مبارزان تا آنجایی که اطلاع دارد خبر می دهد و خواننده را با شغل های آنان آشنا می کنند:کارگر شهرداری،جوشکار و... این امر یکی از مهمترین امتیازات این کتاب است زیرا حتی در آثار جالب توجهی که تا پیش از این تولید شده کمتر با پیشینه رزمنده ها آشنا می شویم و روایت داستان از آنجایی آغاز می شود که گروهی دورهم جمع شده و در حال مبارزه هستند.و در قبولاندن این باور کمک می کند که این افراد انسان هایی آسمانی که فرسنگ ها با انسان های دور وبر خود فاصله داشتند تصویر نشده اند یا افرادی خشن که به دنبال بهانه ای برای اسلحه به دست گرفتن باشند بلکه افرادی هستند که بنا به شرایط موجود از زندگی روزمره خود کنده می شوند وبرای دفاع از میهن رو در روی دشمن می ایستند. این شکل از ادبیات جنگ به موضوعاتی می پردازد که تا پیش از این هرگز مطرح و دیده نشده بود و مخاطب را به دنیایی می برد که تا قبل از آن از چنین حوادث و وقایعی بی خبر بوده است.
چهارم آنکه :راوی داستان بین روحیه زنانگی و خنثی بودن درمتن شناور است.از آنجایی که راوی داستان یک زن است ،ما را با فضا و مسائلی از جنگ آشنا می کند واز جاها وچیزهایی خبرمی دهد که دنیای مردانه و راویان مرد از بیان آن عاجزند زیرا نه آن را مشاهده کرده و نه آن را احساس و درک می کنند.واین امر به انحاء گوناگون در متن ولابلای کتاب دیده می شود.حضور درمکان هایی که تنها زنان اجازه حضور دارند مانند غسالخانه زنانه و تشریح دیده های خود ،محدودیت ها وترس هایی که برای زنان در طی حضور در خرمشهر وجود داشته مانند حضور در محله طالقانی که راوی حضور سربازان عراقی را احساس می کند و هر آن انتظار آن را دارد یک سربازعراقی جلوی او سبز شود وهمراه داشتن دو نارنجک برای استفاده درچنین لحظه ای و بیان احساس خود از این وضعیت،نحوه برخورد مردها نسبت به حضور زنان درشهر ،اصرار او بر حفظ چادرش درتمامی لحظات که به اعتقاد شخصی وی برمی گردد جز زمانی که می خواهد جنازه متلاشی شده ای را که مردها از روبرو شدن و دست زدن به آن اکراه دارند و حفظ حریم میان مرد و زن حتی در سخت ترین شرایط و صحبت از فداکاری و مقاومت زنان ونقش آنان در دوران دفاع مقدس همه از این نوع است واثری کاملا" زنانه وخارج از چارچوب گفتمان مردانه را خلق کرده که در آن راوی زن حرف های مهمی برای گفتن دارد.و در واقع سوژه زنانه شکل می گیرد.گویی خورشید دیگری در کنار خورشید مرکزی که روایت مرد ها از جنگ است تابیدن گرفته است وامکان دیگری را برای روایت از جنگ برای ما فراهم کرده است.حقیقت های دیگری که پس از سالها روی دیگری از چهره جنگ و آدم های درگیر با آن را نشان می دهد.سوژه زنانه غائب از جنگ یا روایت شده به واسطه مردان اینک خود به میدان آمده و از جنگ سخن می گوید. اما وقتی راوی زن بودن خود را فراموش می کند وبه انجام کارهایی می پردازد که مردها نیز می توانند و یا گاهی از آن ها جلو می افتد او را تنها به نقش یک انسان حاضر در جنگ که دیگر نمی توان تشخیص داد که زن است یا مرد نزدیک می کند.(مثل جمع آوری پیکرهای متلاشی شده مجروحان در سطح شهر،حضور در خط مقدم جبهه و یا رفتن به اتاق جنگ)و این امر ما را به این واقعیت رهنمون می سازد که راوی میان دو وضعیت قرار دارد:یک وضعیت به عنوان یک جنس مونث که از این زاویه دید به روایت می پردازد و تلاش می کند سهمی برابر با مردان را برای حضور در خرمشهر به دست آورد:مثل تلاش برای ماندن در شهر با وجود مخالفت مردان.و گاه به عنوان کسی که تابع گفتمان مردسالارانه است حرکت می کند و کاری را مهم می داند که مردها از عهده انجام آن بر می آیند مثل حضور در خط مقدم و اسلحه به دست گرفتن.
پنجم: از دیگر نقاط قوت داستان باید به وجود عکس های انتهای کتاب و ضمائم آن اشاره کرد .
ششم:راوی در طول داستان این است که بدون هیچ ملاحظه وپرده پوشی ای از اعتقادات مذهبی وسیاسی خود سخن می گوید و به ابهام زدایی پیرامون بسیاری از شخصیت ها ومسائل آن دوران می پردازد.
اما با این همه ،کتاب ضعفی اساسی دارد و آن اینکه داستان با زخمی شدن زهرا به اوج می رسد اما پس از آن کم کم با آمدن آن ها به تهران داستان جذابیت سابق خود را از دست می دهد .گویی کتاب با شتاب و عجله می خواهد به پایان برسد.و نکاتی برای مخاطب نا گفته می ماند مانند :شنیدن خبر رحلت امام با وجود آنکه راوی در طول بیان خاطرات خود بارها به نام ایشان اشاره می کند و حتی در دفاع از ایشان حاضر است هر تبعاتی را ،حتی اعدام بپذیرد.یا اینکه پس از بازگشت به خرمشهر آیا توانست لباس برادر را از زیر خاک سالم بیرون بیاورد یا خیر؟
دیگر اینکه نویسنده و راوی هر دو زن هستند در داستان اثر مثبتی دارد واز آنجایی که کار تدوین کتاب را یک زن انجام داده است انتقال لحظات عاطفی و هیجانی در آن به خوبی لحاظ شده است.اما حضور نویسنده در کنار راوی گاهی در داستان به وضوح دیده می شود.در بعضی از بخش های داستان راوی با لهجه جنوبی صحبت می کند:«ها،ماما چی شده این وقت صبح؟گفتم:ها،چی؟هیچی؟»و در جای دیگر راوی بدون هیچ لهجه ای سخن می گوید انگار دختری تهرانی سخن می گوید و وضعیت دوم غلبه بیشتری در متن دارد.
با وجود اینکه اثر بار ایدئولوژیکی قوی و پر رنگی دارد طیف زیادی را مخاطب خود سازد که به لحاظ عقیدتی و سیاسی در کنار یکدیگر قرار دادنشان سخت است و کسانی را وادار به تشویق وتحسین کرده است که تا پیش از این در مورد جنگ و ساخت آثاری در این باب سکوت کرده بودند.مانند:تهمینه میلانی و داریوش مهرجویی. وچنین اثری توانسته طی تنها یک سال ونیم با قیمت یازده هزار تومان دست کم شش بار تجدید چاپ شود.
حضور چنین کتابی میان انبوه کتابهای چاپ شده در طول سال های اخیر با چنین توجه و اقبالی از سوی مخاطبان خبر از ادبیات جدیدی می دهد که اتفاقا" ناب است واستقبال چشمگیر از کتاب نشان می دهد که مردم نسبت به جنگ هشت ساله ایران وعراق همچنان دلبستگی وغیرت دارند اما به دنبال ادبیات ناب می گردند.ادبیاتی که بر آمده از اعماق وجود نویسنده و گوینده آن باشد.
****این مطلب روز یکشنبه سوم خرداد در روزنامه وطن امروز همراه با مصاحبه ای از سیده زهرا حسینی به عنوان یادداشت به چاپ رسیده است.
وقتی کار یا مسیری را در زندگی آغاز می کنیم انتظار نداریم که آن مسیربه تغییر مسیر زندگی ما منجر شود و راهی جدید را جلوی پای ما بگذارد و آن حرکت را جزیی از مسیر قبلی زندگی می دانسته ایم .در صورتی که آن کار یا مسیر می تواند خود جاده ای مستقل باشد.بلاخره پس از نزدیک به یک سال کار نوشتن سفرنامه و ویراستاری آن به پایان رسید. پس از آن چند نفری از دوستان زحمت خواندن آن را کشیدند ونقد کردند. نقد دوستان که در برخی موارد بسیار تند وتیزبود کمک زیادی به اصلاح متن کرد.که همینجا ازهمه آنها تشکر می کنم. دراین مدت شاید نزدیک به ده یا پانزده باردیگر متن را مطالعه کردم وتغییراتی در جمله ها و پاراگراف بندی ها دادم.بعد از مطالعه ونقد دوستان یکی از اساتید بزرگوارم،جناب آقای دکتر شهرام پرستش نیزبا بزرگواری هرچه تمام ترآن را خواندند ونقد کردند.که کمک بزرگی به بهبود آن وتوجه دادن من به نکات از قلم افتاده بود.
من در این متن که به سبک خاطره نویسی است،سعی کرده ام علاوه بر پرداختن به مناسک حج وبرداشت خودم از این مناسک حوادث ومسائلی که درآنجا برایم پیش آمده بود ومسائل مختلف فرهنگی و اجتماعی را از منظر جامعه شناختی و مطالعات فرهنگی بررسی کنم:عرفی شدن حج،حج و سکولاریسم یا به طور کلی تاثیر مدرنیته بر حج،خرید ومصرف،روابط جنسیتی و...
نوشتن سفرنامه دریچه ای جدید را برویم گشود ومسیر جدیدی را در زندگی ام پیش رویم قرار داد وآن جدی گرفتن استعداد داستان نویسی ام بود.که شاید مسیر دیگری در زندگی ام باز کند.پیش از این در دوران دبیرستان گاهی چیزی می نوشتم و دوستانم می خواندند اما هیچ وقت آن را چاپ نکردم.اما نوشتن سفرنامه ناخواسته مرا به این مسیر سوق داد تا شاید این بار این استعداد خدادادی را جدی بگیرم.دکتر پرستش هم بعد از مطالعه سفرنامه اولین جمله ای که گفتند همین بود که : چرا با استعداد داستان نویسی که دارم تاکنون رمان یا داستان ننوشته ام؟ و توصیه کردند که این استعداد را جدی بگیرم وبه این سمت حرکت کنم.به هر حال با تمام علاقه ای که به نوشتن دارم باید اعتراف کنم که درعین حال کار بسیار سختی است.نوشتن یعنی تفکرو تمرکز.درگیر شدن با تمامی وجود روی یک متن وبریدن ازهمه چیزهای دیگر.آخرش هم معلوم نیست چه از آب درآید و چقدر رضایت نویسنده وخوانندگان را فراهم کند.
به هر حال امیدوارم آنچه نوشته ام کتابی مفید برای علاقمندان به سفر حج باشد.
این روزها هم دنبال ناشرهستم.تا چه پیش آید و خدا چه خواهد.
تو دور افتاده ای ولی تو را هم صدا می زنم.ای دلیر مردان معرکه
ها!
ای شجاعان روزگار،مگر به خاطر من نبود که از زن وبچه دست
برداشتید وزندگی را رها کردید چرا اکنون جوابم را نمی دهید؟
سید الشهداء -عصر عاشورا.
· یکی از اقوام که خویشاوندی بسیار دوری با من دارد چند سالسیت که با زن عربی فلسطینی تبارازدواج کرده است که نا مش فیدا ست.پدر ومادر فیدا در فلسطین به دنیا آمده اند.اما قبل از تولد او در اثر فشارها وآزار واذیت های اسرائیل انجا را ترک کرده وبه یکی از کشورهای عربی مهاجرت کرده اند.وفیدا در همان کشور به دنیا امده است.بعد از سالها اوبه امریکا مهاجرت کرد ودر انجا با مردی ایرانی ازدواج کرده وحاصل ازدواجشان دختری به نام نرگس است.الان هم چند سالیست که همراه همسرش به ایران امده است. ابتدای ورود به ایران فیدا یک زن عرب تبار بود.چادر عربی می پوشید.به زبان عربی یا نهایتا" انگلیسی صحبت می کرد اما بعد از مدتی ماندن در ایران مثل هر انسانی که نیازمندسازگاری با محیط است؛ به جای سر کردن چادر عربی ،چادر ایرانی سر می کند.و به جای درست کردن غذاهای عربی غذای ایرانی درست می کند به اموختن آشپزی به شیوه ایرانیان پرداخته که اتفاقا"موردتشویق اطرافیانش هم قرا گرفته. عذاب آور ترین زمان که من در کنار او می گذرانم زمانیست که با دختر هفت ساله اش نرگس صحبت می کند.در آن واحد با هم عربی،انگلیسی وفارسی صحبت می کنند؛یک جمله عربی ،یک جمله فارسی ویک جمله انگلیسی. نرگس برای بازی کردن با کودکان هم سن وسال خود در فامیل وبعد هم برای درس خواندن در مدرسه واصلا" گذراندن زندگی روزمره زبان فارسی را یاد گرفته وبه زبان انگلیسی وعربی اضافه کرده است.فیدا معمولا"ترجیح می دهد با زبانی غیر از فارسی با ما سخن بگوید.به زبانی که با آن متولد شده وبزرگ شده که متاسفانه هیچ کدام از ما قادر به تکلم نیستیم.وبعد انگلیسی که باز هم تعداد کمی از ما می دانیم وبنابراین مجبور است به زبان فارسی صحبت کند.انگار هویتی شناور پیدا کرده .یک زن عرب با موقعیتی جدید.با این حال از پیشینه خود مطلع است وبرای سرزمین ابا واجدادیش نگران ودلتنگ است.اما نرگس چه ؟یک دختر ایرانی است یا عرب؟یا امریکاییست؟او که به ظاهر مثل ایرانی ها زندگی می کند وبه این فرهنگ« آورده»شده و«نه اینکه آمده باشد»هویتش چیست؟او که هنوز نتوانسته در این سنین کودکی زبان سخن گفتنش را انتخاب کرده وتنها به یکی از آنها تکلم کند یا لااقل دو تا چه؟اگر کسی از او بپرسد اگر عرب هستی به کدام کشور تعلق داری باید شجره نامه اش را بیرون بکشد وقصه اش را برای همه بگوید؟بگوید پدربزرگ ومادربزرگم در فلسطین متولد شده واز آنجا اخراج شده اند.مادرم در اردن به دنیا آمده ومن در امریکا؟اصالت وهویت نرگس به کجا بر می گردد؟یک فلسطینی است؟یک امریکاییست؟یک اردنی است؟یاایرانیست؟ در طی سالهای بعد از انقلاب روز وشبی نیست که ما از سوی رسانه های کشورمان از اخبار دردناک فلسطین مطلع نشویم واز حمله اسرائیل به مسلمانان وخراب کردن خانه وکاشانه وکشته ومجروح کردن آنها چیزی نشنویم.همه ما انقدر شنیده ایم که اگر یک روز صدا وسیما چیزی نگوید تعجب می کنیم وحتی نسبت به آن بی تفاوت شده ایم. انگار که غیر از این نمی تواند وضعیتی را در آنجاتصور کرد.اما آیااز دست دادن هویت تدریجی وحس بلاتکلیفی نسبت به اینکه انسانی نداند کیست بدتر از کشته شدن نیست؟نمی خواهم منکر وحشیگریهای امروزاسراییل وسکوت جوامع بین المللی باشم اما چرا به تبعات پنهان ولایه زیرین زندگی آوارگان فلسطینی توجهی نمی شود؟وسئوال دیگر اینکه در سراسر دنیاتنها فیدا و دخترش هستند که به این وضعیت گرفتارهستند؟ به نظر شما چند صدهزار نفر مثل فیدا ونرگس در سراسر دنیا پراکنده اند؟که هویتشان قربانی آوارگی اشان می شود یا در حال قربانی شدن است؟
این مطلب را برای سایت پنج روز دات کام نوشتم.از من یادداشت وبلاگی یا مقاله خواسته بودند من هم اینرا نوشتم وتحویل دادم.
کاش دوباره برمی گشتم به کلاس پنجم .کاش دوباره باید انشایی با این عنوان می نوشتم:می خواهید در آینده چه کاره شوید؟آن موقع نوشتم که می خواهم پزشک شوم!چرا؟نمی دانم شاید برای اینکه پزشکی پرستیژداشت ومطرح ترین شغل بود.شاید هم چون با مشاغل گوناگون آشنا نبودم.شاید هم به تقلید از دیگران.
البته فقط من در آن کلاس نبودم که می خواستم پزشک بشم خیلی های دیگرهم بودند که به این شغل علاقه داشتند.اصلا" انگار شغلهای دنیا تقسیم شده بودند به معلمی وپزشکی.وکل کلاس علاقه اشان را به این دو شغل ابراز می کردند.
بزرگتر که شدم با دنیای جدیدتری آشنا شدم.دنیایی که به دور از کلیشه ها بودوسرشار از تنوع.درست در همان زمان بود که «خودم»در وجود من می خواست شکل بگیرد.آنهایی که از نزدیک من را می شناسند می دانند که آدمی هستم که محور همه انتخابهایم «خودم »هستم. کتابی که« خودم» دوست دارم می خوانم .استادی که« خودم» دوست دارم باهاش کلاس می گیرم.زمانی که« خودم» دوست دارم کاری را انجام بدم انجام می دهم واین حالت تقریبا" از دوران دبیرستان در من بوجود آمد.«خودم»ازآنجا خودش رانشان داد..دررشته ای که« خودم» دوست داشتم برخلاف مخالفتهای خانواده؛فامیل ؛دوستان درس خواندم.(علوم انسانی) در این دوران بود که احساس کردم که نه تنها به پزشکی علاقه ای ندارم بلکه اصلا" روحیه من با آن وبه طور کلی با محیط بیمارستان بیگانه است.برعکس کم کم متوجه شدم که استعدادی که در وجود من هست نوشتن است ودر همان دوران دبیرستان داستان می نوشتم یا شعر می گفتم.هنوز دست نوشته های دوستان دوران دبیرستانم را که امیدوار بودند روزی به عنوان یکی از نویسندگان مطرح نامم را بشنوند وآنها به دوستی با من افتخار کنند ؛را دارم.البته از کودکی تا دوران دبیرستان از نوشتن انشا بیزار بودم.دلیل اصلی اش شاید این بود که چیزی اجباری بود و«خودم»میلی به نوشتن نداشتم وبنابر این چیزی در من نمی جوشید که به سطح کاغذ بیاید!زمانی هم که می خواستم دانشگاه برم با وجود اینکه رتبه خیلی خوبی در کنکورکسب کردم می توانستم بهترین ودهن پرکن ترین رشته ها مثل حقوق رابزنم ویک روز اسمم در ردیف وکلای برجسته باشد اما با توجه به علاقه« خودم» انتخا ب رشته کردم وباز صدای عده زیادی را در آوردم.
در دورانی که درس می خواندم ؛در مقطع کارشناسی کار نمی کردم و هیچ وقت هم دست به قلم هم نبردم.احساس می کنم در آن زمان دانشگاه استعداد مرا بلعید وکشت. اما بعد از فارغ التحصیل شدن از مقطع کارشناسی رفتم دنبال علاقه ام.
همیشه به کار به عنوان بخشی از زندگی روزمره ام نگاه کردم که باید «خودم»از آن لذت ببرم.وقتم دست «خودم»باشد. یکی دیگر از معیارهای انتخاب شغلم تنوع بود از شغلهایی که از من آدمی تکراری بسازه متنفرم.از پشت میز نشینی.از عادی ویک نواخت شدن کارم وحتی همکارام.
دوست داشتم همیشه کارم برام حرف جدیدی داشته باشه.من را رشد بده ودائم در پویایی باشم.بنابراین دوباره دست به قلم بردم ولی این بار نه به عنوان نویسنده داستان یا رمان.بلکه به عنوان یک خبر نگار وروزنامه نگارشغلی که هیچ وقت تا آن زمان به آن فکر نکرده بودم. این ویژگی را فقط در روزنامه نگاری دیدم. روزنامه نگاری همین خصلت را دارد البته اگر کسی باعلاقه به آن وارد شده باشه واز بد حادثه به دنیای آن وارد نشده باشد.دنیایی که به من آرامش می دهد چون می نویسم ودر عین حال گاه به گاهی آرامش را از من می گیرد چون درگیر با مسائل ومشکلاتی می شوم که تا قبل از آن از آن دور بوده ام.
اولین بار برای ابرار نوشتم.اما کمی بعد با جایی آشنا شدم که هنوز برایم پر از خاطره است.یک تجربه جدید وعجیب.واین لذت را تنها در همان یک جا کسب کردم.ازمیان روزنامه های مختلف فقط همشهری محله بود که این نیاز درونی ام را تامین می کرد.با اینکه در صفحات لایی همشهری وهفته ای یکبار در می آمداما تنها جایی بود که می نوشتم برای دل «خودم.». بزرگترین حُسن این روزنامه در این بود که با زندگی روزمره مردم پیوند خورده بودم.با آنها زندگی می کردم وبا خودشان ونه بواسطه ءواسطه ها. با آنها در ارتباط بودم.اینرا به عنوان کسی که تجربه کار در روزنامه های مختلف را داشته می نویسم.روزنامه نگاری؛ روزنامه نگاره که در درجه اول جامعه شناس خوبی باشه که آنرا هم در نتیجه حشر ونشر با مردم به دست آورده باشه.والانوشته شدن اسم وکسب شهرت هیچ حسنی نداره.از نظر من روزنامه نگاری که با جستجو کردن توی گوگل مطلبش را پیدا می کنه و24 ساعته کارش را تحویل سردبیر میده روزنامه نگار نیست.و خودش صاحب ایده نیست!من در آن زمان برای نوشتن 1یا 2دو صفحه مطلب ساعتها پرسه میزدم در کوچه ها وخیابانها مردم را می دیدم واز نزدیک لمسشان می کردم.گاهی پیش می آمد که بعضی از شب ها از بعضی حرفهایی که می شنیدم ورنجهایی که می دیدم خوابم نمی برد.(وهنوز هم بعضی از همان خاطرات عذابم می دهد.)آنوقت وقتی می نوشتم حرف دلها را می نوشتم دوباره می شدم «خودم».وگاه با نوشتن یک مطلب یک محله را به هم می ریختم وافراد آن محل برای از میان برداشتن آن مشکل به تکاپو می افتادند.بزرگترین کشش من در این هفته نامه کار در محله منطقه12 بود.جایی که متولد شده ودر انجا بزرگ شده بودم .گذشته از آنجا تهران قدیم بود که مرا با تاریخ پیوند می داد.این حس هیچ کجای دیگر در من زنده نشد وزمانی که به روزنامه ها وصفحه های اصلی که مخاطبین بیشتری داشت مهاجرت کردم نتوانستم آنگونه که می خواهم بنویسم.آن وقت نوشته هایم شد صوری وظاهری .چرا؟شاید چون از جنس دغدغه هایم نبودند ویا مردم مستقیما" در آن دخالتی نداشتند ویک مشت حرفهای کلیشه ای می نوشتم که بیش از هر چیز عذابم می داد.رفتم به آن روزنامه ها چون حالا شده بودم روزنامه نگار حرفه ای ؛دانشجوی کارشناسی ارشدو...وهزار عنوان دیگر که مرا با موقعیت فعلی ام پیوند می داد.وهمین شد که دوباره از کار فاصله گرفتم.تا بتوانم با «خودم» کنار بیایم.فکر می کنم بعد از یک سال ونیم دوباره این فرصت برایم بوجود آمده .البته باز هم تا حدودی نسبت به آن احساس بیگانگی می کنم وجزیی از وجودم نشده اما فکر می کنم بتوانم با آن رابطه دوستانه برقرار کنم ودوباره بشوم«خودم».وقتی می شوم «خودم»مخاطب هم به آسانی به من نزدیک می شود ورابطه دوستانه پیدا می کند و این پیوند می تواند پر ثمر باشد.
حالا اگر دوباره برگرم به کلاس پنجم دبستان برای معلمم می نویسم که من شغلی را انتخاب می کنم که با روحیه واستعدادهایم هم خوانی داشته باشد.شغلی را انتخاب می کنم که هر روز با عشق برای رفتن به آنجا حاضر شوم.شغلی که مرا از سایر انتخابهایم جدا نکندومرا به درونم پیوند دهد.شغلی که بنا به انتخاب صحیح خودم از دوران نوجوانی وشناسایی استعدادم به واسطه «خودم »ونه برای دلخوشی دیگران در مسیر زندگی ام قرار گرفت.گرچه این شغل معایب خودش را داردمثل اینکه از حقوق ومزایایی که سایر مشاغل دارند فعالان این حوزه محرومند.شاید بزرگترین عیبش این باشد که هیچوقت هیچ کجا نمی تواند با آسودگی خاطر ریشه دواند.اما من از اینکه لازم نیست کاملا" جایی ریشه بدوانم لذت می برم چون احساس آزاد بودن می کنم.واینکه هر زمان که لازم بدانم می توانم آنجا را ترک کنم. شاید این حس من نسبت به انتخاب شغلم از آنرو باشد که غم نان ندارم.
البته شغل دیگری را هم به همین اندازه دوست دارم که فکر می کنم تنها در حد یک آرزو باشد وبماندوآن «گلفروشی »است که با وجود آنکه فرصت کار در آن وپیشنهادش هم داده شد از آن گذشتم.که دلیلش فرصت دیگری را می طلبد که در موردش بنویسم..
جا را فرا می گیرد.
والتر بنیامین
بعد از اینکه سفرنامه ام که در آخرین مراحل پایانی بود از بین رفت.
واقعا" دیگر در خودم نمی دیدم که تکمیلش کنم.تا اینکه انگیزه ای
که دنبالش بودم آمد وبه دادم رسید.انگیزه ای که بیشتر از سر لجبازی
کردن بود تا عشق.
مهم این بود که نوشتم وحالا چند نفری زحمت خواندنش را به دوش
گرفته اند.داوری آنها مرا به نتیجه گیری نهایی می رساند که آنرا
چاپ کنم.یا به صورت خاطره ای شخصی نگهدارم.
و مِنَ اللهِ توفیق.
سفرنامه ای را که اینهمه روش زحمت کشیده بودم.در اثر یک خطای فنی که کامپیوتر پیدا کرد از بین رفت.حالا من ماندم ویک سی دی ناقص از این متن.باورم نمیشه این همه زحمت اینطوری بر باد رفته باشه...یعنی همه زندگی ما به لحظه بستگی داره؟ اینقدر همه چیز در این دنیا ناپایداره؟
خدایا یک انگیزه .فقط یک انگیزه به بزرگی عشقه که فقط می تونه به من کمک کنه که دوباره همه چیز را از نو شروع کنم.کمکم کن بهم انگیزه بده...همه شکوفه هام از بین رفته درختم غصه دار وغمگین چشم به راه بهاره...انگیزه...انگیزه...انگیزه...