تبليغاتX
زبان و زندگی روزمره

زبان و زندگی روزمره

صدای خاموش
به ذره گر نظر لطف بو تراب کند

کم کم دارم بارسفرم را می بندم و برای رفتن آماده می شوم.وسایل مورد نیاز و ضروری را یک به یک توی چمدان می گذارم ؛حتی چیزهایی را که حدس می زنم ممکن است به آن احتیاج پیدا کنم را هم  کنار می گذارم.کم و بیش دارم از دوستان و آشنایان و اقوام خداحافظی می کنم .بالاخره مسافرم دیگر.مسافر به توشه نیاز دارد؛به خداحافظی از کسانی که روزگاری را با آن ها گذرانده است!!

اما نمی دانم از نظر معنوی چه چیز باید بردارم؟هر چه نگاه می کنم چیزی که قابل ِ استفاده در این سفر باشد و قابلیت صاحبخانه ها را داشته باشد ندارم.برای میسر شدن دیدار آن بزرگواران نمی دانم از چه کسانی و چه چیزهایی برای همیشه باید وداع  کنم.از کدام موانع عبور کنم؟

وقتی فکر می کنم به این فرمایش حضرت صادق که:القلب حرم الله فلا تسکن غیر الله فی حرم الله:قلب خانه خداست،غیر از خدا کسی را در آن راه نده... می بینم که دلم پر است از هر چه غیر خدا...

در این سفر هم که فقط خدا پرستان را راه می دهند... دلشوره دارم.دلشوره از اینکه دست خالی بروم و دست خالی تر و با یک دنیا پشیمانی و حسرت برگردم.

نمی دانم شاید توشه راهم ،همین دست خالی بودن و تهی دست بودنم است.همین احساس نیازمندی و عجز.شاید هم از ضعف و بی ایمانی است که اینطورم.

تنها به یک چیز دلخوشم ،آن هم به شفاعت و ولایت حضرت امیرالمومنین...و شاید هم امید به شفاعت و دستگیری ایشان. که اگر این شفاعت نباشد حتم دارم دست خالی می روم و دست خالی  تر بر می گردم.

همیشه در حساسترین و سخت ترین لحظات زندگیم شفاعت و ولایت امیرالمومنین علی دستم را گرفته و نجاتم داده است.مولای من اگر مرا دعوت فرموده ای ، این بار هم برایم پدری کن...

 به ذره گر نظر لطف بوتراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت19:42توسط فائزه ساسانی خواه |
و سفری که برایم مبهم است...

 

خیلی دور نیست همین دو-سه دهه پیش بود که جوان ها توی جبهه ها می خواندند:

کربلا ؛کربلا ما داریم می آییم ...

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله…

کربلای جبهه ها یادش بخیر ...

چه جوانهای نازنینی با الگو گرفتن از امام حسین و یارانش به جبهه های جنگ عازم شدند و به عشق امام حسین به جبهه ها رفتند و به عشق امام حسین شهید شدند.

این سفر برای خیلی از آن ها در این دنیا نیمه کاره ماند و در بعد معنوی و در بهشت به زیارت امام حسین در کربلا رفتند.

بعد هم در بازگشت پیکر پاک و مطهرشان هم محله ای ها،فامیل و دوستان برایشان در مراسم تشیع می خواندند:این گل پرپر از کجا آمده از سفر کرب و بلا آمده...

آنها نرفتند به این سفر اما به حقیقت این سفر رسیدند...

...

هفته آینده عازم سفر هستم. سفری که برایم مبهم است.فکر می کنم این سفر حق من نیست.و آنجا جای من نیست.حق همان هایی است که به عشق امام حسین رفتند به جبهه ها و به عشق امام حسین شهید شدند.جای آن هایی است که عظمت حرکت امام حسین را درک کردند.

احساس می کنم رفتن به این سفر و برگشتن از آن بار سنگینی بر دوشم می گذارد...باری که سنگینی آن از سنگینی باری که در مسجد شجره بر دوشم  نشسته بود بیشتر است...

هفته آینده به لطف الهی و به عنایت خاصه امام عصر اگر برگه عبورمان توسط حضرت،امضا شود مشرف می شوم به عتبات عالیات...اما با دست خالی و بدون هیچ توشه ای ...

بیش از رفتنم نگران بازگشتم هستم...

مدینه که بودم در برابر عظمتی که از حرم نبوی می دیدم و انبوه جمعیتی که در انجا مشاهده می کردم شرمنده امام حسین می شدم که ثمره  تمام از خودگذشتگی های ایشان همین بود که تا امروز اسلام بماند و به دست ما برسد.آنجا در حضور پیامبر این بیت شعر را می خواندم:

زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست

خار و خاشاک زمین منزل و ماوای تو نیست

حالا وقتش رسیده که بروم در حرم امام حسین و این شعر را برای ایشان بخوانم.

من مستحق این سفر نبوده و نیستم.من باید به یاد آن هایی که به عشق امام حسین رفتند برم.به یاد همه شهدا که داغ زیارت امام حسین و اصحاب و یارانش بر دل های آن ها ماند...

جوانان روستا و جنگ...

جوانان روستا در جبهه

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون.

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت11:35توسط فائزه ساسانی خواه |
جمهوری اسلامی و حج

آوازه جمهوری اسلامی بیش از آنکه به تصور ما بیاید در جهان اسلام و نزد ملت های مسلمان پیچیده است.

آن هایی که به حج  می روند بیش ا ز هر کسی این را لمس می کنند. مسلمانان به انحاء مختلف می خواهند سر صحبت را با ایرانی ها باز کنند و از مسائل دنیای اسلام وموضع گیری رهبران ایران در قبال آن سخن بگویند.حتی از مسائل داخل کشور ما ؛مسائلی که به نظر کاملا داخلی است مطلعند و می دانند دقیقا در هر برهه ای از زمان چه چیز برای ما مهم است.و این مسئله به خصوص در میان اعراب دیده می شود.

سال 86 که ما برای عمره به عربستان سعودی سفر کرده بودیم مواردی از این قبیل دیدیم.

یکی از شیعیان لبنان ،با یکی از دوستان و همسفرهای ما سر صحبت را باز کرده بود و ازارداتش به انقلاب اسلامی و رهبرفعلی ایران،حضرت آیت الله خامنه ای سخن به میان آورده بود.

عده ای دیگر از همسفرها  در مکه برای خرید چادر به مغازه  یکی از فروشنده های  یمنی که در همسایگی هتل ما قرار داشت رفته بود که وقتی فروشنده فهمیده بود آن ها ایرانی هستند حسابی تحویلشان گرفته بود و به آن ها گفته بود:قدم شما ایرانی ها در یمن روی چشم ما.بعد هم عکس حضرت امام و حضرت آیت الله خامنه ای را از لای کتابش در آورده بود و به او نشان داده بود تا نشان دهد چقدر به رهبران ایران ارادت دارد.

حتی خودم بیرون از مسجد ذوقبلتین در مدینه فروشنده جوان سودانی را دیدم که برای تبلیغ کالاهای خود و جمع کردن مشتری از میان ایرانی ها روی صندلی زیر آفتاب ایستاده بود و با صدای بلند فریاد می زد «انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!یا می گفت خدایا ...خدایا...تا انقلاب مهدی ...»که نشان می داد مسائل داخلی کشور ما که گاه از نظر ما بی اهمیت می نماید چقدر برای آنها مهم است و چقدر هم جدی پیگیری می کنند.

آنچه برای آن ها مهم است ،این است که ایران در مقابل امریکا و اروپا ایستاده است و به جای آن که مثل کشورهای منطقه و سایر ملت ها به آمریکا از لحاظ اقتصادی و سیاسی باج بدهد بدون اینکه در مقابل چیزی بدست آورد با تمام توان از حقوق خود سخن می گوید؛از امریکا و اسراییل نمی ترسد و در تمامی امور، نظری کاملا مستقل را دارد.چیزی که  ملت های مسلمان از دولتهای خود انتظار آن را دارند و حسرت چنین استقلالی را دارند.

این ملت ها می بینند که کشورشان روز به روز در گرداب وابستگی بدون اجر و مزد فرو می رود.دولتمردانشان به برکت هم پیالگی با امریکا حتی رگ غیرت عربی-اسلامی شان در مقابل اسراییل هم ته کشیده است.و اکنون سالهاست با وجود لاف عربیت –اسلامیت در مقابل مسئله فلسطین به جای اتحاد با مردم مظلوم این کشور و حمایت از آن ها یا حتی سکوت در مقابل آن ها خیانت را پیشه خود نموده اند. برخی از آن ها با وجود اینکه سالهاست با امریکا رفت و آمد خانوادگی دارند و برای نوشیدن یک لیوان آب باید از آمریکایی ها اجازه بگیرند از وجود انتخابات بی بهره اند و مردم شان از ساده ترین حقوق خود محرومندند!!!در حالی که آمریکا به برقراری دموکراسی در کشور ایران که 30سال است به دخالت های او «نه»گفته است علاقمند است.کسی نیست از آمریکا بپرسد شما که به برقراری دموکراسی در جها پای بند هستید چرا اول از کشورهای متحد خود شروع نمی کنید و الفبای دموکراسی را به آن ها نمی آموزدی؟

آنچه اکنون سی سال است که برای ما عادی است و غیر از آن انتظاری نمی رود که دولتمردانی شجاع و مستقل و تصمیم گیرنده مطابق با منافع ملی و نه سرمایه داری غرب است برای آن ها یک رویا و آرزوست.دولتمردانی که تا کمر در مقابل آمریکا و اسراییل خم می شوند برای آن ها مایه ننگ است.

انقلاب اسلامی ایران مثل سنگی است که در آب پرت کرده باشند وارتعاش آن حتی در آخرین حلقه ها نیز اثر خود را گذاشته است .به همین دلیل است که اغلب دولت های عربی –مخصوصا هر چه بیشتر تحت سلطه آمریکا باشند-در کارشکنی کردن علیه ایران بیش از دیگران تلاش می کنند و از نفوذ ایران در کشوشان می ترسند ؛بیش از همه دولت وهابی عربستان از شیعیان ایرانی می ترسد و نسبت به آن ها سختگیری می کند.تا همین چند سال قبل برقراری ارتباط با شیعیان عربستان سعودی برای ایرانی ها خیلی سخت و حتی می توانم بگویم محال بوده است .و مامورین اجازه حضور ایرانی ها را به مسجد شیعیان مدینه که تحت مسولیت شیخ امری است نمی دادند و با گفتن«ممنوع!ممنوع»از حضور آن ها در این محل جلوگیری می کردند.

کشور عربستان حتی بعد از فجایع اسراییل در غزه امسال مطابق سالهای قبل مراسم برائت از مشرکان را مانند سالهای قبل برگزار کرد. حتی یکی از مفتی های این کشور برای ایران حط و نشان کشیده بود .در حالی که باید امسال منی و عرفات از فریاد خروشان ملت های مسلمان به لرزه در می آورد و خواب راحت را از اسراییل می گرفت.

این وضعیت در تسلیم و ذلیل بودن در ایران سی سال قبل نیز تا قبل از آمدن حضرت امام به ایران وجود داشت و در بدترین وضعیت قانون کاپیتولاسیون بود.

تا همین سی سال قبل ایران نیز تا خرخره زیر سلطه امریکا بود و هیچ کشوری نام ایران را نمی برد. اما به لطف خدا و برکت وجود حضرت امام اکنون ما خودمان تصمیم گیرنده ایم و در مقابل کشورهای غربی ایستاده ایم و حرفی برای گفتن داریم.باز هم عده ای بی انصاف بگویند:امام برای ملت ایران چه کار کرد؟جز جنگ...کشته شدن جوانها...امام چه کرد؟

واقعا امام چه کرد؟به حج که رفتید ،از مسلمانان کشورهای دیگر بپرسید تا به شما بگویند امام که بود و چه کرد؟جمهوری اسلامی یعنی چه؟و فرق آن با دولتهای مصر،پاکستان،عربستان و...چیست؟بپرسید تا ببینید چطور ساعت ها برایتان حرف برای گفتن دارند.آن قدر که از خوشحالی نمی دانید چه باید بکنید؟و چه جوابی باید بدهید؟

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت19:13توسط فائزه ساسانی خواه |
زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست

 

هربار در مدینه که وارد مسجد نبوی می شدم و چشمم به شوکت  و جلال حرم نبوی و جمعیت انبوه حاضر در صحن و حرم می افتاد که از اقصی نقاط عالم به آنجا آمده بودند یاد این فرمایش حضرت محمد می افتادم که می فرمودند:«حسین از من است و من از حسینم».از خودم می پرسیدم حضور میلیونها مسلمان و عاشق در اینجا بعد از هزار و چهارصد سال تعبیر فرمایش ایشان نیست؟اگر امام حسین بعد از انحرافی که به سبب خلافت یزید و معاویه و دیگران در اسلام پدید آمده بود از خودشان و عزیزانشان نمی گذشتند چیزی به نام اسلام می ماند که امروز کسی از آن یاد بکند؟اگر این فداکاری ها و از خودگذشتگی ها نبود جایی به نام مسجد نبوی و مزار پیامبر مانده بود که مسلمانی به انجا برود؟خدا می داند همین امسال چند میلیون نفر مسلمان از قاره های مختلف به مدینه و مکه رفته اند!!!!که خود امام حسین فرمودند:«اگر دین جدم زنده نمی شود مگر با ریختن خون من،پس ای شمشیر ها مرا در یابید».

زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست

خوار و خاشاک زمین منزل و ماوای تو نیست

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت23:57توسط فائزه ساسانی خواه |
بدون شرح

1

۱.امروز یاد حضرت زینب افتاده بودم که در مجلس عبید الله در جواب آن ملعون که شهادت امام حسین و اصحابش را به خدا نسبت داد و گفت :دیدی خدا با برادرت چه کرد؟ فرمود:من جز زیبایی ندیدم.زنی که داغ 6برادر دیده بود ؛آنهم چه برادرهایی…چطور با یک جواب ساده و پر مغز آن منافق گستاخ را سر جایش نشاند.

2.کم پیش می آید که یک نفر بتواند مرا مسحور خودش بکند یا به شدت تحت تاثیر کسی یا چیزی قرار بگیرم.کم پیش می آید که با دیدن فردی یا صحنه ای هیجان به شدت به وجودم چنگ بیندازد و آن قدر تحت تاثیر آن صحنه  یا چیز یا کسی قرار بگیرم که از شدت هیجان احساس کنم می خواهم قالب تهی کنم.اما دو شب قبل دقیقا این احساس را داشتم.

سه شنبه شب اخبار 20:30 و بعد از آن خبر 21 فردی به نام کاک دارا قادر خان زاده از اهالی «بانهِ»کردستان را نشان داد که در دفاع مقدس یک پایش را از دست داه بود ومهم تر از همه برادر6برادر و 28نفر از اقوامش در جنگ شهید شده بود.برادر هایی که به قول خودش همه باسواد و یکی دو نفرشان مسلط به زبان های خارجی بودند.همه داوطلبانه در اوایل انقلاب عضو بسیج شده بودند و در مدت دو سال همه شهید شده بودند:اردشیر،بهنام،دلاور،بختیار،کوروش و یک نفر دیگرشان که اسمش به خاطرم نماند. کاک دارا آدم معمولی اما عجیبی به نظر می آمد.صلابت خاصی داشت.با آرامش خاصی حرف می زد.

روحیه محکم و قویی داشت،وقتی از برادرانش حرف می زد انگار این داغها بعد از بیست و خورده ای سال تازه بودند اما توانسته بود با آن کنار بیاید. به قول خودش اصلا نمی شود تحمل کرد مگر اینکه «ایمانی» پشت سر آن باشد.وقتی از پدرشان که به رحمت خدا رفته بودند حرف می زد ،آدم بیشتر تحت تاثیر قرار می گرفت .پدری که در یک زمان پیکر سه فرزند دلبندش را برایش آورده بودند نه تنها روحیه اش در هم نشکسته بود بلکه مایه تسلی خاطر دیگران بوده و به آنها درس صبر و استقامت می داده.

وقتی او را در حال قدم زدن کنار مزار برادر هایش نشان می دادند قدم که برمی داشت انگار زمین ،زیرپایش از این همه استقامت می لرزید.

من اهل غلو کردن نیستم،خانواده شهید و شهید ندیده هم نیستم .مصاحبه های زیادی هم از تلویزیون و سایر رسانه ها دیده ام .حتی بعضی از این برنامه ها را از بس کلیشه ای و تکراری شده اند را تماشا نمی کنم.اما این مرد اصلا توان را از من گرفته بود.یک تاثیر دیگری روی من و همه کسانی که این برنامه را تماشا می کردند داشت.این همه قدرت و صلابت با از دست دادن شش برادر شعار نیست،بازی جلوی دوربین نیست.خیلی جگر می خواهد که در مقابل نارسایی ها و کمبود ها ،حرفها،زخم زبان ها و…کم نیاوری به شهادت برادرانت افتخار کنی.و بعد بگویی اگر دوباره جنگ شود با وجود این که دیگر پیر شده ام باز هم اسلحه به دست می گیرم و از وطنم دفاع می کنم.من خودم پدر شهیدی را می شناسم که بعد از شهادت پسرش کم آورده بود.و تا حوادث اخیر دلش با امام صاف نمی شد.اما حوادث اخیر و فتنه های بعد از آن شُک بزرگی به او وارد کرد و دوباره با نظام و انقلاب با شدت هرچه تمام تر آشتی کرد.حالا فکرش را بکن که 6برادر دسته گل را از دست بدهی و کم نیاوری!!!!مگر می شود؟خدایا چه ایمانی به بعضی ها می دهی؟ دلم می خواست همان شب از خانه بیرون می زدم و ساعتها روی حرفهای کوتاه اما پر مغز او و نحوه تفکرش که ذره ای از اهداف انقلاب منحرف نشده بود وحتی  به طرز راه رفتنش فکر کنم.

کاک دارا از آن آدم هایی است که آدم ندیده به او دل می بندد.ندیده دلش می خواهد با او همرا ه شود و در سکوت با او راه برود و در سکوت از او بهره بگیرد.حتی اصلا او نباشد اما در همان جاهایی که او راه رفته و قدم زده قدم بزند و فکر کند.بعد از گذشت دو شب از آن برنامه هنوز هر بار یاد او و نحوه قدم زدنش می افتم دلم می خواهد قالب تهی کنم.

با وجود افرادی مثل کاک دارا که نه فرزند امام و نه معصومند و چنین استوار و نیرومند از عقاید خود دفاع می کنند چطور عده ای منکر بسیاری از وقایع عاشورا و بعد از آن هستند؟

چند روز قبل با یک دندان پزشکِ روشنفکر دوم خردادی در مورد وقایع اخیرحرف می زدم .خیلی راحت می گفت این نگرانی دارد که پایه های این نظام سست بشود؟خب بشود؟واقعا شما باید روی این چیزها فکر کنید؟اصلا باورم نمی شد که با این صراحت حرف خودش را بزند.

امثال این آدم ِ…فکر کرده اند که این انقلاب مفت به دست آمده که مفت هم از دست برود…به خیالشان رسیده که شهدا رفتند و تمام شده…نمی دانند که خونشان می جوشد و نمی گذارد که «این انقلاب به دست نامحرمان و نا اهلان برسد».

بگذریم...

برای معرفی کاک دارا و برادرانش ۶-۵دقیقه خیلی کم بود.باید با او ساعت ها حرف زد.ان هم نه روی مبل خانه اش.باید با او در شهر قدم زد و حرف زد.

بعد از او جدا شد و ساعت ها قدم زد و فکر کرد…

با وجود انسان های شریف و بی ادعایی مثل ایشان چرا باز هم می گوییم؟کجایند مردان بی ادعا؟

کمی دور و برمان را نگاه کنیم می بینیم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت17:0توسط فائزه ساسانی خواه |
حلقه مفقوده میان ما و طرفداران جنبش سبز

 تکلیف ما با جنبش سبز و تکلیف سبزها با ما..

 

عکس :مربوط به تجمعات قبل از انتخابات

 دیروز یکی از دوستان دیدم و ساعتی با هم از هر دری سخنی گفتیم و از جمله بحث به سیاست  و مسائل بعد از انتخابات کشید .سر درد و دلش باز شد که بعد از وقایع انتخابات با بسیاری از اقوام ارتباطمان کمرنگ و حتی قطع شده است.و دیگر در محافل و مهمانی هایشان حاضر نمی شویم.آن ها در یک طیف سیاسی هستند و ما در یک سر طیف.بحث ها اعصاب پدرم را ناراحت می کند.یاد خودم و خانواده ام افتادم که تا مدت ها با بعضی از اقوام روبرو نمی شدیم تا مبادا بحثی میان ما سر بگیرد و کار به کدورت و دعوا بکشد.ولی بعد با خودم فکر کردم این چه کاری است؟آخرش چه؟به خاطر مسائل سیاسی که نمی توان قطع رحم کرد.علاوه بر فامیل بسیاری از دوستان نزدیکم در جبهه مقابل هستند نمی شود به خاطر این گونه مسائل پیوندهای دوستی را که سال هاست میانمان شکل گرفته را از بین ببریم.

شاید شما هم -به هرکس که رای داده باشید یا عضو هر گروه و جناحی که باشید-بعد از وقایع انتخابات از کسانی باشید که  به خاطر موضع گیری سیاسی تان با کسانی که از نزدیکانتان هستند اما در طرف مقابل شما هستند خواه دوستان؛اقوام ،همسایه و آشنا و...فاصله گرفته باشید و به هر دلیلی رابطه اتان با آن ها کمتر و حتی قطع شده باشد.یا اگر هم با یکدیگر رو در رو می شوید بدون شنیدن سخن یکدیگر،-شنیدن به معنای واقعی که اندیشیدن را همراه داشته باشد و پرسش و پاسخ های منطقی حول و حوش آن شکل بگیرد- کار به جر و بحث های بی حاصل کشیده می شود که از آن یک حرف و یا نتیجه درست و حسابی در نمی آید.گاه بعضی از عصبانیت ها به جا و طبیعی است و برخی دیگر ناشی از عدم تحمل طرف مقابل که باید روی آن بیشتر کار کرد.

با این وصف، اکنون شرایط کشور از هر دو طرف به سمت رادیکال شدن در حرکت است. یعنی طرفداران هر دو طرف با تعصب از کسانی که به آن ها علاقه دارند هواداری می کنند و حاضر به کوتاه آمدن هم نیستند .و بدتر اینکه از «گفتگوی دوستانه »با طرف مقابل که اندیشه متضاد با آنها دارد خودداری می کنند.مسئله مهم این است که هر دو طرف(هواداران )با دلبستگی به ایران مسائل را پیگیری را پیگیر می کنند و قصد دلسوزی دارند.گفتگوها در حوزه سیاسی در میان ما  اکنون در دو وضعیت است:

 

1-با کسانی است که در حوزه موافق ما قرار دارند که با هم مشکلی نداریم و کمی اختلاف سلیقه درعقاید ما دیده می شود که مشکل آفرین نیست .

2.با گروه مقابل است که عمدتا برای دعوا و جر و بحث و محکوم کردن یکدیگر است.

کمتر پیش می آید که مخالفین در کنار هم بنشینند و دوستانه در مورد وقایع اخیر با یکدیگر گفتگو و تبادل نظر کنند.کامنت هایی که از روی عصبانیت در وبلاگ ها گذاشته می شود موید این حرف من است.

الان صحبت من بر سر این نیست که چه کسی بر حق است و چه کسی نیست.اول جناح راست شروع کرد یا چپ یا برعکس.اصل حرف من چیز دیگری است.

بعضی از دوستان معتقدند که گفتگو باید در فضای همدلی باشد .امابرای جلوگیری از فضای رادیکال که ممکن است بعضی ها را بی دلیل با یکدیگر دشمن کند باید باب «گفتگو» را باز کرد.محض رضای خدا نگویید و یا منتظر نباشید این فضا از بالا و از سوی گردانندگان این فضای سیاسی فراهم شود؛پس خودمان چه کاره ایم؟ خودمان باید شروع کنیم و منتظر کسی هم نباشیم.شرط اولیه برای فراهم شدن چنین زمینه ای داشتن «منطق گفتگو» و «کمی صبر و تحمل» و«سعه صدر»و« پرهیز ازعصبانیت» است؛حتی اگر به خود حق بدهیم. در این شرایط است که هر دو طرف می توانند با هم گفتگو کنند بدون آنکه مشکلی جدی پیش آید.نقطه نظرات یکدیگر را بشنوند و با استدلال منطقی یکدیگر را قانع کنند و یا نظرات یکدیگر را نقد و رد کنند.خودم بارها امتحان کرده ام.در این فضا هم بسیاری از سو تفاهمات برطرف می شود و هم دو طرف از بحث کردن لذت هم می برند حتی اگر در موضع ۱۸۰درجه ای مخالفت هم باشند.در این شرایط هر دو طرف می توانند با هم گفتگو کنند بدون آنکه مشکلی جدی پیش آید.نقطه نظرات یکدیگر را بشنوند و با استدلال منطقی یکدیگر را قانع کنند..ند

عکس:مربوط به تجمعات قبل از انتخابات.

گفتگو کمک می کند تا فضای ذهن آرامتر شده و با آرامش بیشتری موضوعات جاری در کشور را حلاجی کند.برخی از سو تفاهمات برطرف شود و راه برای دست یابی به حقیقت باز تر شود.درغیر این صورت شما می توانید تا قیامت به این دعوا،خشم و کینه با مخالفین خود تا صبح قیامت ادامه دهید .منزل دایی جان ؛عمو جان؛عمه جان ...و فلان دوست صمیمی خود برای همیشه نروید اما مطمئن باشید شما خود ضرر می کنید .بعدها می فهیمد که چه روزهایی را بی دلیل از دست داده اید.

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت11:58توسط فائزه ساسانی خواه |
همایش بی برنامه

سخنرانی بدون دعوت «جایگاه زن در جهان معاصر»

فکرش را بکن کمتر از 24ساعت به ساعت سخنرانی ات مانده باشد اما خودت خبر نداشته باشی زمان سخنرانی کی و کجاست؟!

دیروز همایش «جایگاه زن در جهان معاصر»بود.که در دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد.در این همایش من و آقای دکتر شهرام پرستش هم با موضوع:«بازنمایی جنسیت در رمان های دوران اصلاحات» شرکت کرده بودیم و قرار بود آقای دکتر در این همایش سخنرانی کنند.

تاریخ برگزاری همایش 1و 2آذر ماه بود اما چون خبری از همایش نشد گفتم لابد همایش عقب افتاده است که بعد فهمیدم خیر همایش به قوت خود باقی است.

برنامه ریزی قبل از همایش افتضاح بود.دعوتنامه برای من که هیچ،برای آقای دکتر پرستش هم نفرستاده بودند تا حداقل سخنرانشان مطلع باشد چه زمانی باید سخنرانی کند و کجا برنامه اجرا می شود.

روز شنبه (یک روز قبل از همایش)با دکتر پرستش کار داشتم و پوسترهمایش را در حیاط دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران دیدم.( یعنی اگر من دانشگاه نرفته بودم اصلا از برگزاری همایش خبر دار نمی شدم.)با خودم فکر کردم لابد به آقای دکتر خبر داده اند غافل از اینکه آقای دکتر هم پوستر را دیده بودند و از من می پرسیدند که به شما زمان و مکان سخنرانی را اطلاع داده اند یا خیر؟

هر دو متعجب بودیم از این که ما خودمان خبر نداریم و برای ما برنامه ریزی کرده اند.(مسخره نیست که اساتید یا دانشجویانی که این پوستر را دیده بودند از دکتر پرستش ساعت سخنرانی اش را بپرسند و ایشان بگوید من بی خبرم؟!!)قرار شد من خودم با مسئول همایش تماس بگیرم که حالا بگذریم که با چه بدبختی ساعت5 غروب پیدایش کردم که طبق معمول گفت:«چه خوب شد زنگ زدید...به موقع تماس گرفتید... »از قول من به آقای دکتر اطلاع بدهید که فردا ساعت 5:30تا5غروب نوبت سخنرانی ایشان است.توی دلم گفتم شانس آوردید که طرف شما آقای دکتر پرستش است اگر دکتر[...]بود آن وقت می دانست چه رفتاری باهاتون داشته باشد.تنها گله ای که کردم این بود:فکر می کنم منصفانه باشد که این گله را داشته باشم که چرا نباید زودتر خبر بدهید...شاید ایشان قبلا جای دیگری وعده داده بودند.و جواب ایشان یا بهتر است بگویم توجیه ایشان که سرم اینقدر شلوغ است که...

این دومین بار بود که ایشان می گفتند «خیلی به موقع زنگ زدید»،بار اول زنگ زده بودم که چرا با وجود اینکه دو ماه است ما خلاصه مقاله را برای تان فرستاده ایم هیچ خبری از پذیرش یا رد شان ندادید که باز هم مسئول همایش گفت :خیلی به موقع  زنگ زدید!!!!من اصلا ایمیلم را چک نکرده بودم !!!و کار شما را ندیدم امشب می خواستیم پوسترهای همایش را برای چاپ بفرستیم...گفتید اسم استاد چی بود؟ذوق زده شد از اینکه نام یک استاد دیگر در دقیقه 90 به فهرست اضافه می شود...

فکر می کنم دفعه بعد که زنگ بزنم تا ببینم کتابچه های همایش آماده شده یا نه؟ایشان باز هم بگویند خیلی به موقع زنگ زدید همین الان کتابچه از زیر چاپ در آمده و اسم شما و آقای دکتر پرستش را فراموش کردیم در مجموعه چاپ کنیم!!

بگذریم ...

حیف از زحمت خودشان بود که کلی سخنران و موضوعات خوب داشتند اما کسی خبر د ار نشده بود.

محور سخنرانی استاد

دکتر پرستش با توجه به نظریه بوردیو در مورد این که چرا در طی دوره اخیر زنان به نویسندگی روی آورده اند و با موفقیت در این عرصه فعالیت می کنند صحبت کردند .نام تنی چند تن از آنها را بردند و اشاره کوتاهی به سه رمان:پرنده من؛انگار گفته بودی لیلی و چراغها را من خاموش می کنم کردند و اشاره کردند به این که این نوشتار خیلی استقلال زنانه دارند و در اینجا خود و فردیت شکل گرفته است.

ایشان با اشاره به نوشته ویرجینا ولف «اتاقی از آن خود»به تحلیل این رمان ها و نویسندگان زن پرداختند.

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت19:39توسط فائزه ساسانی خواه |
با یاد یار مهربان

دیروز ظهر یکی از دوستانم تماس گرفت که یکی از دوستانم به من بن کتابی به مبلغ یکصد هزار تومان داده که از نمایشگاه یاد یار مهربان می شود خرید کرد.اگر می آیی با هم برای خرید کتاب برویم.با هم رفتیم نمایشگاه.

چند کتاب در حوزه جامعه شناسی که مدتی بود قصد خرید آن را داشتم را در لیست خریدم قرار داده بودم و بیشتر برای تهیه آنها رفتم.

نمایشگاه در پارک گفتگو بود.زیر زمین از تازه واردین پذیرایی می کردند که به خاطر عجله ای که برای خرید کتاب ها داشتیم آنجا خیلی نماندیم.

در همان جا قسمتی را اختصاص داده بودند به معرفی کتابهایی که در غرفه ها وجود داشت و افراد کتاب های مورد نیاز را با کد و شماره غرفه یادداشت می کردند .با خوشحالی هرچه تمام تر به طرف غرفه علوم اجتماعی حرکت کردم ولی به محض رسیدن به آنجا مثل یخ وا رفتم.انگار دیواری کوتاه تر از علوم اجتماعی پیدا نکر ده بودند.

اولا :که تنها یک متر از آن فضا را به این رشته اختصاص داده بودند .

دوم:کتابهایی که در غرفه بود اصلا با نیازهای روز و حتی با نیازهای دیروز هم همخوانی نداشت!!!نمی دانم مناسبت آن کتاب ها با جامعه شناسی چه بود نمی دانم.

باورم نمی شد کتاب های علوم اجتماعی این ها باشند،زن و شوهر جوانی آنجا ایستاده بودند و کتاب ها را تورق می کردند .از آن ها پرسیدم کتاب های مربوط به علوم اجتماعی تنها در این قسمت هستند؟آقا با ناراحتی جواب داد:بله!!!روز جمعه مان را خراب کردند.

از بین کتاب ها یک کتاب در مورد الگوی فرهنگی سبک زندگی را یادداشت کردم و به سمت سایر کتاب های سالن حرکت کردم.

بخش فلسفه و روانشناسی هم چیز دندان گیری نداشت .کتابهایی از نظریه پردازان متاخر مثل هایدگر حتی فوکو و دیگران.

بخش ادبیات از همه پر و پیمان تر بود.انواع رمان ها و کتاب ادبیات کودکان ونوجوانان.

بازدید کنندگان نظم برخی از قفسه ها را به هم زده بودند مثلا صحیفه سجادیه درقفسه کتاب های علوم اجتماعی بود.

بعد از نگاه به لیست کتابها  آمدیم طبقه بالا و از چند غرفه را بازدید کردیم.فکر کردم شاید این طور بهتر باشد.در غرفه ها می چرخیم و در لابلای بازدید شاید کتابهای مورد نیاز را پیدا کردیم.

راستش من که برای خرید کتاب های حوزه مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی به نمایشگاه رفته بودم حالا در نبود کتاب های اصلی مورد نیازم گیج و متحیر مانده بودم چه کار باید بکنم و چه کتابهایی را انتخاب کنم؟

در غرفه های متعدد می گشتم و تک و توک کتاب هایی را بر می گزیدم. بیشتر آن ها رمان یا داستان بودند.از میان کتاب ها رمان «دیدار»احمد محمود ؛«نفرین زمین» و «زن زیادی »جلال آل احمد را انتخاب کردم.مدتها بود که دنبال مجموعه داستان های کوتاه نویسندگان زن بودم که مجموعه داستان «دختران گیتی» منصوره شریف زاده و «افسانه نهال و خوشید »سمیرا اصلان پور را هم انتخاب کردم.

یادی از صمد بهرنگی کردم و« داستان های صمد» را که مجموعه داستان های صمد بود را برگزیدم.

چند کتاب قصه برای خواهر زاده ها و یک مجموعه دوجلدی از «زنان دربار» در مورد فرح پهلوی و یک جلد هم در مورد شمس خریدم.

سایرین هم خرید هایشان را کردند و از نمایشگاه بیرون آمدیم.البته فرصت نشد به تمام قسمت ها سر بزنیم. 

کارت شارژ شده را تحویل دادیم وبه قسمت خروجی رفتیم که کتابها را توی کارتن می گذاشتند و تحویل می دادند.

حضور دائمی این نمایشگاهها خیلی خوب و مفید است و ق4ابل تقدیر است.بخصوص که 25%تخفیف برای کتاب ها با خرید آزاد هم می دادند اما دو نکته در مورد نمایشگاه قابل توجه بود:

اول :نحوه توزیع بن ها.این بن را به یک نفر داده بودند که احتمالا مدیر یک مدرسه بود.یعنی 4 تا بن یکصد هزار تومانی.چون ایشان احتیاج نداشت به دست ما رسیده بود.واقعا اسباب تاسف بود که نحو توزیع بن باید این گونه باشد.که به یک نفر چهارصد هزار تومان بن بدهند.آن هم نمی دانم به چه حسابی . او هم نیاز نداشته باشد و... اینقدر بچرخد تا به دست ما برسد. در مملکتی با این همه دانشجو واقعا این طرز تقسیم بن کتاب واقعا شاهکار است.در نحوه توزیع می تواند عدالت بیشتری باشد مثلا" دانشجویان ممتاز یا فعال یا در سطح کارشناسی ارشد یا حتی دکتری.یا دانشجویان شاغل در حوزه ....

دوم:کتاب ها ،برای دانشجوهایی مثل ما تهیه کتاب مورد نیاز واقعا در حد صفر بود.

این شکایت را به یکی از بچه هایی که در سایت پاسخگوی سوالات بود گفتم!!!طفلک او انگار این وسط نقشی داشت.گفت :این بن ها در دو بخش برای فرهنگیان و حوزویان است.و برای دامنشجویان به طور مستقیم نیست.

فرصت نشد بگویم درست؛اما سهم حوزویان و فرهنگیان هم که باشد مطالعه این جور کتاب ها برای آنها گناه است یا انها نباید با نظریات روز اشنا باشند؟علوم اجتماعی این قدر ضعیف ؟

به هرحال حتی اگر این نمایشگاهها بر پا باشند و بن ها به دست دانشجویان و فرهنگیان برسد فرصت می ئکنند کتابهایی را که به مطالعه آن علاق دارند ولی در طول سالفرصت خرید آن را ندارند یا در کنار سایر هزینه ها اینگونه خریدها کمی زرو داردکمکی باشد.

به هرحال برای خودم در سطح فردی خوب بود. کتاب هایی را تهیه کردم که دلم می خواست فرصتی بیابم و این جور کتاب ها را تهیه کنم.خیلی هم مزه داشت که ظرف چند ساعت از انجایی که انتظارش را نداشتم فرصتی پیدا کردم که در نمایشگاه کتاب قدم بزنم و بعد هم صاحب چند جلد کتاب نفیس بشوم.

اما خرید با عجله و بدون برنامه ریزی مثل این بود که آدم مطابق با نیاز نرود خرید و چیزی را بخرد که خودش هم انتظار ندارد.برای خرید گوشت به فروشگاه رفته باشد ولی چون در فروشگاه گوشت عرضه نمی شود به خاطر اینکه بن حرام نشود باید اجیل و ظرف و ظروف بگیرد.

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت16:3توسط فائزه ساسانی خواه |
آینه های من همه دیوارند

 

 

خدا حج یا عمره را قسمت همه آنهایی که آرزومند هستند بکنه.اسرار عجیبی در هر یک از اعمال هست که یک دنیا حرف و تحلیل در آن هست.یکی از این اعمال که در عمره خیلی توجهم را به خود جلب کرده بود آینه ها بودند.

درست از اولین لحظه ای که چشمم به آینه های آسانسور هتل مان افتاد قلبم ریخت پایین.حتی روزهای بعد هم که از سکونتمان در مکه و در هتل می گذشت باز هم به وجود آینه های پوشانده شده با پلاستیکهای ضخیم در آسانسور ها عادت نکرده بودم. حتی زمانی هم که محرم نبودم هر بار که در آسانسوری باز می شد و داخل می شدم تا چشمم به آینه های پوشانده شده می افتاد دلم تکانی می خورد.

 برخلاف آسانسورهای مدینه که داخل آن ها اصلا آینه ای کار گذاشته نشده بود؛ آنجا انگار مخصوصاً آینه نصب کرده بودند.

فردی که مُحرم است به محض مشاهده خود در آینه باید بلافاصله بگوید: استغفر الله ربی و اتوب الیه. که یعنی خدایا من در مقابل تو خودم را نمی بینم.و «من» و خواسته «من«در مقابل خواسته تو وجود ندارد.

در طول محرم بودن هر وقت چشمم به آینه اتاق یا پنجره اتوبوس می افتاد باخنده ای پر معنا بر لبم رویم را برمی گرداندم، که من و خود را ندیدن؟استغفرالله ! چرا که از درونم با خبرم.واز کاربرد آن در زندگی ام نا امید .

به ایران هم که برگشتم یکی از اعمالی که خیلی خوب و پررنگ در ذهنم نقش بسته بود همین آینه ها بودند.تا مدت های طولانی وقتی میان خواسته های خودم و خدا باید یکی را انتخاب می کردم و انتخاب آنچه خدا برایم در نظر گرفته بود سخت بود یادم می افتاد در لباس احرام که بودیم باید روی آینه ها را می پوشاندیم.آن وقت خیلی راحت تر به آنچه خداوند از من می خواست راحت تن می دادم.

آنجا که می رویم می بینیم اعمال حج چیزی جدا از زندگی ما نیستند.کافی است نگاهی به دور و برمان بیندازیم و نگاهی هم به اعمال حج بیندازیم و ببینیم که مسیر زندگی رزمره ما و مسیر عبودیت ما با اعمال حج هم خوانی عجیبی دارد. به زندگی خودم که نگاه می کنم می بینم گاهی که در طول زندگی در مسیر عبودیت و بندگی ، بخصوص  در آن لحظاتی که امتحانات الهی سخت و سخت تر می شود و به سیم آخر میزنم و کاسه صبرم لبریز می شود؛ دلم می خواهد برگردم به سمت آینه ها ، به خودم و خواهش نفسم نگاهی بیندازم ؛ دلم می خواهد به شتاب چنگ بزنم به حوله ها و پلاستیکها و پرده های کشیده روی آینه ها و آن ها را کنار بزنم و خودم را ببینم. بعد پشیمان می شوم .

نمی دانم از همه آن اعمال چه دستاوردی برایم مانده است.باور کنید حج رفتن آسان است ولی حاجی ماندن سخت است.

خوشا به سعادت آن هایی که همیشه حاجی بوده و هستند ،حتی اگر هرگز پا به سرزمین وحی نگذاشته باشند .
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت14:25توسط فائزه ساسانی خواه |
بعد از سی سال نبود!!!

چند روز بود که ذهنم گیر داده بود ازش عکس بگیرم و برای مطلبی که در مورد «کوچه»می خواهم بنویسم عکسش را توی وبلاگم بگذارم.این فکربا سماجت  توی ذهنم می آمد و می رفت.

واقعا تاسف باره!!دیروز که می خواستم بروم کلاس ،بعد از سی سال ندیدمش.چشمم که به دیوار افتاد جا خوردم.چند لحظه همین طور هاج و واج ماندم.

سر کوچه که رسیدم متوجه شدم که نیست!!یعنی با رنگ سفید سرتاسرش را یک از خدا بی خبربا رنگ پوشانده بود.

به خودم گفتم :دیدی قبل از اینکه فیلم یا عکسی ازش بگیری از بین رفت!!یعنی از بین بردنش.نمی دانم وجودش بعد از اینهمه سال یک دفعه برای چه کسی این همه آزار دهنده شده بود یا نظافت دیوار یک دفعه برای چه کسی مهم شده بود که آمده بود و پاکش کرده بود.

یکی از شعارهای انقلابی دوران شاه را می گویم:مرگ بر آریامهرجلاد پهلوی.

سال ها بود که به وجودش عادت کرده بودم و به خودم می نازیدم که محله ما یکی ازمحله های مهم مبارزه در زمان انقلاب بوده است و مردمش اصیل، مومن و انقلابی!!!این هم سند معتبر برای اثبات ادعا .حالا شعار نارنجی رنگ را که آفتاب رنگش را برده بود ،با رنگ سفید پاک کرده بودند.

این کار فقط از یک آدم سفیه و نادان برمی آمد که یک آثار تاریخی-فرهنگی را به خیال خودش برای تمیز کردن دیوار پاک کرده بود.

یاد مرحوم رسول ملاقلی پور افتاده بودم که درخاطراتش تعریف می کرد، وقتی بعد از بازپس گیری خرمشهر به شهر رفته بودند عراقی ها در یکی از قسمت های شهر نوشته بودند:ما آمده ایم که بمانیم.کنار دیوار هم چکمه هایشان افتاده بود که ظاهرا"اینقدر هنگام فرار غافل گیر شده بودند که فرصت نکرده بودند آنها را بردارند.

و این فرار خفت بار ،از نگاه هنرمندانه ملاقلی پور دور نمانده بود و پیشنهاد داده بود که آن قسمت را حصار شیشه ای بکشند تا به یادگار بماند.نمی دانم مسئولین این کار را کرده بودند یا نه؟

بعد یاد یکی از دوستانم افتادم که می گفت چند سال قبل شهردار یکی از مناطق یا یکی از شهر ها اینقدر نادان و سفیه بود که دستور داده بود شعارها را برای زیباسازی پاک کنند!!

با خودم فکر کردم چرا نباید شهرداری تدبیری برای این شعارهای دوران انقلاب بیندیشد تا یک نفر نادان بیاید و اینقدر راحت روی آن را رنگ کند.(حالا به هر نیتی تو بگو :نظافت شهر،اصلا کار یک سلطنت طلب بوده)

شعار روی دیوار یک منزل شخصی نوشته شده بود.شهرداری می توانست تا زمانی که مالک منزل مسکونی اقدام به ساخت مجدد آن کند تدبیری برای آن بیندیشد .نمی دانم چه تدبیری! ولی شاید درحد کشیدن شیشه روی دیوار،سرتاسر قسمتهای نوشته شده.

حیف شد .یک اثرتاریخی بی سر و صدا اما پر از خاطره و یادآور سالهای مبارزه از بین رفت.

در محله ما این شعارها بعد از سی سال کم نیستند. کاش به حال آن فکری شود...ناسلامتی...

لطفا"مابقی دیوار نوشته ها را در یابید...اگر ممکن است...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت11:42توسط فائزه ساسانی خواه |