تبليغاتX
زبان و زندگی روزمره

زبان و زندگی روزمره

صدای خاموش
انرژی هسته ای با سرمایه گذاری حق مسلم ماست
تا کی باید شاهد باشیم اسراییل نخبه های ما را ترور کند و ما هم خیلی هنر کنیم در تشییع پیکر آنها شرکت کنیم و قطره اشکی بریزیم و چند بار «مرگ بر اسراییل» و« انرژی هسته ای حق مسلم ماست» بگوییم و خیال کنیم دین مان را ادا کردیم و بعد هم برویم پی روزمرگی خودمان!خب این هم یک روش مبارزه با دشمن است دیگر.اما روش های مفیدتری هم هست که مو لای درزش نمی رود و اشک دشمن را در می آورد.چه روش هایی ؟مثلا بنشینیم و حسرت بخوریم که یکی دیگر از دانشمندان هسته ای مان را هم ترور کردند و جمع شهدای هسته ای شد چهار نفر.یا برای خنک شدن دل داغدارمان بنشینیم توی اتوبوس و تاکسی و محافل خانوادگی و فامیلی هی بدوبیراه به مسئولین بگوییم که چرا درست و حسابی از نخبه هایمان محافظت نمی کنند و محافظ آنچنانی و ماشین ضدگلوله و ضد بمب در اختیارشان نمی گذارند. اما روش بهتری هم هست اینکه توی این سایت و آن سایت برویم و کامنت گذاریم و قاتل را ناله و نفرین کنیم!

خداوکیلی این روش ها،روش درستی برای مبارزه با دشمنی است که دو سالست شعار دادن را کنار گذاشته و هدفمندانه و با تمام قوا به میدان آمده است و رسما دانشمندان مان را در روز روشن ترور می کند؟

این همه جوان در این کشور زندگی می کنند که می توانند برای مبارزه منطقی با اسراییل و آمریکا ایده و طرح بدهند، و میلیونها جوان هستند که حاضرند برای به سرانجام رساندن این ایده ها هرکار از دست شان برمی آید انجام دهند،آن وقت نشسته ایم و دست روی دست گذاشته ایم و هرکدام منتظریم دیگری کاری انجام دهد و ما برایش هورا بکشیم.

هرکدام از ما می توانیم در مقابل این طرح نخبه کشی که برای متوقف کردن پرونده انرژی هسته و ایجاد جو رعب و وحشت میان دانشمندان این حوزه است طرحی نو بدهیم و جلوی گستاخی ها و وحشی گریهای اسراییل بایستیم.

shahid2.jpg

حاشیه ها را کنار می گذارم و یک راست می روم سر اصل مطلب.برای اینکه خودم ادعا نکرده باشم در این زمینه دو پیشنهاد دارم که امیدوارم بتوانیم به سرعت آن را عملیاتی کنیم(ترجیحا تا قبل از چهلم شهید مصطفی احمدی روشن):یک پیشنهاد را در این پست مطرح و دیگری را شاید در پست بعدی مطرح کردم:

پیشنهاد اولم اینست به طور خودجوش در یکی از پروژه هایی که یکی از شهدای انرژی هسته ای می خواست آن را انجام دهد و ناتمام ماند سرمایه گذاری و مشارکت کنیم.چطور؟ساده است. اگر هرکدام از ما حداقل دوهزار تومان(می گویم حداقل و حداکثر هرچقدر کرمتان است) بگذاریم و این پولها روی هم جمع شود مبلغ قابل توجهی خواهد شد و می توانیم آن را به شهدای ترور هسته ای اهدا نماییم.فکر کنید حداقل پنج میلیون نفر هم در این طرح شرکت کنند آن وقت چه مبلغ هنگفتی جمع می شود!

حتی می توانیم طوری برنامه ریزی و تبلیغ کنیم تا به طور نمادین برای مشارکت بیشتر پول غذای یک روز،دو روز یا یک هفته دانشجویان،یا خرید مایحتاج غیر ضروری مان مانند کفش،لباس،روسری،کاپشن و غیره را فاکتور گرفته و پول آن را صرف این حرکت کنیم تا پول بیشتری جمع شود.

آنچه مهم است حفظ جنبه مردمی بودن آن است که اگر توسط یکی از نهادهای فرهنگی دانشگاه مانند جهاد دانشگاهی که از متولیان این امر بوده سرپرستی شود بسیار عالی است.جمع شدن پول زیر چتر یکی از نهادهای فرهنگی(فقط فرهنگی) از جهت اعتمادبخشی به کسانی که پول اهدا می کنند مهم است تا از طرفی هرکسی هم مدعی آن نشود و خدای ناکرده سو استفاده ای در این بین نشود.

 نهادهای فرهنگی دانشگاه صنعتی شریف یا دانشجویان یا اساتید این دانشگاه که داغدار دانشجوی شهیدش مصطفی احمدی روشن هستند جهت برعهده گرفتن مسئولیت اصلی این طرح اولویت بیشتری نسبت به سایر دانشگاه ها دارند.سایر دانشگاه ها و مراکز یا افراد هم به صورت زنجیره ای از سراسر کشور شروع به جمع آوری پولها از خانواده.دوستان و آشنایان کنند و در نهایت این پولها یکجا جمع شده و طی تشریفاتی خاص در حضور خانواده های شهدای ترور هسته ای به دکتر فریدون عباسی تقدیم شود تا جهت جلو انداختن پروژه یکی از این چهار شهید برحسب اهمیتی که برای کشورمان دارد استفاده و خرج کنند.

نتیجه ای که این حرکت برای کشور ما دارد:

1-این حرکت بازتاب جهانی خواهد داشت.

2-پایگاه مردمی انرژی هسته ای را نشان خواهد داد.

3-دانشمندان ما را دلگرم تر خواهد کرد.

4-به آمریکا و اسراییل نشان می دهد ما نه تنها از حق خود کوتاه نخواهیم آمد،بلکه در شرایط تحریم برای این حق مسلمی که طبق قوانین بین الملل برای همه کشورها از جمله کشورما تعیین شده خودمان برای این کار سرمایه گذاری خواهیم کرد.

5- به دنیا نشان می دهد اگر اسراییل و آمریکا تهدید علیه ایران را از حرف به عمل تبدیل کرده اند ما هم با شیوه ای منطقی و عملی پاسخگوی این تهدیدات هستیم،اما شیوه ای که با تمدن اصیل ایرانی-اسلامی ما سازگار و همخوان باشد.

 

دوستان و خوانندگان این پست اگر چنانچه پیشنهادی در این رابطه دارند برای بهتر عملیاتی شدن این طرح،ارائه دهند.

پی نوشت:

امروز صبح این طرح را برای برخی از دوستان و اقوام پیامک زدم و ضمن استقبال ، کلید اولیه جمع آوری پول و رایزنی برای پیدا کردن نهاد مردمی یا دانشگاهی زده شد.

بازتاب و واکنش:

سایت فردانیوز مطلب را منتشر کرده است.

سایت قطره هم این مطلب را منتشر کرده است.

سایت جام نیوز هم این مطلب را منتشر کرده است.

سایت تبیان نیوز هم این مطلب را منتشر کرده است.

سایت تریبون مستضعفین نیز مطلب را منتشر کرده است.

 مطلب در وبلاگ نقاله لینک داده شده است+حمایت از طرح

وبلاگ واژگون این مطلب را جز لینک های قابل مشاهده گذاشته است


برچسب‌ها: شهدای ترور هسته ای, مبارزه با اسراییل, سرمایه گذاری شهیدمصطفی احمدی روشن
+نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت0:53توسط فائزه ساسانی خواه |
خوف خصم
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمه سلطان کربلا

 

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

+نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت22:7توسط فائزه ساسانی خواه |
یک قدم برای جهاد اقتصادی

چند ماه از زمانی که رهبر معظم انقلاب سال 90 را به نام سال «جهاد اقتصادی» نام گذاری کرده بودند می گذشت .در این مدت بارها به این موضوع فکر می کردم سهم من برای این حرکت گسترده و بزرگ چقدرست و چه قدم مثبتی می توانم در این زمینه بردارم؟آیا جهاد اقتصادی نیازمند سرمایه گذاری کلان است تا بتوان با آن کاری بزرگ و مفید نجام داد؟ آیا می شود جهاد اقتصادی انجام داد در حالیکه خرج چندانی را هم دربر نداشته باشد؟مدتها ذهنم درگیر این موضوع بود تا اینکه به نظرم رسید می توان کاری گسترده انجام داد و درعین حال فشاری را هم به دیگران وارد نکرد.مدنظرم بود این سرمایه گذاری صرف کسانی شود که واقعا" محرومند و طعم محرومیت را چشیده اند. کسانی که فرسنگها از پایتحت فاصله دارند و امکانات پایتخت نشینان به آسانی در دسترس شان قرار نمی گیرد اما در عین حال آن امکانات را مطالبه می کنند.

تابستان سال گذشته همراه جمعی از جهادگران ،تعدادی از جوانان،نوجوانان و خانواده های مناطق محروم ساکن در خراسان جنوبی و زابل را که تا به حال به زیارت حضرت علی بن موسی الرضا مشرف نشده بودند را به سفر معنوی مشهد بردیم.البته من جهاد گر نبوده و نیستم و آن زمان به دلیل کمبود نیرو رفته بودم.

برای آنکه کارها خوب پیش برود تفکیک وظایف کردیم و افرادی که به اردو آمده بودند به چند گروه تقسیم شدند.گروهی که من سرپرست و مربی آنها بودم از روستای میقان واقع در نهبندان و ده نو در بیرجند بودند که بچه های اهل فکر و بسیار فهمیده و طالب بیشتر دانستن در میان شان زیاد بود.ارتباط میان ما با دو نفر از اعضای گروه بعد از پایان اردو قطع نشد و همچنان تماس های تلفنی میان مان برقرار است،یا به یکدیگر به مناسبت های مختلف پیامک می زنیم.

یکی از دغدغه هایم مردم این دو روستا بودند.به خاطر دوری مسافت نمی توانستم و نمی توانم به آنها سربزنم اما دلم می خواست کاری برایشان انجام دهم.

طرحی را که در ذهنم برای «جهاد اقتصادی» داشتم برای روستای میقان بود،با آنکه آنجا را از نزدیک ندیده بودم ولی احساس می کردم از نظر اقتصادی ضعیف تر از ده نویی ها باشند و فکر می کردم با امکانات و نیرویی که دارم با یک دست، تنها می توانم یک هندوانه بلند کنم و یک روستا را پوشش دهم .با رابطی که در آن روستا داشتم تماس گرفتم و از او خواستم با مدیر مدرسه های دبستان و راهنمایی صحبت کند و ببیند آن ها نیاز به کتاب غیر درسی دارند یا نه؟

وضعیت کتابخانه ها چطور است و اساسا"نیازشان را در این مورد به ما اعلام کنند .

پس از آنکه مدیران مدارس اعلام نیاز کردند و گفتند کتاب های مدرسه قدیمی و فرسوده است و به چه کتاب هایی نیاز دارند بوسیله پیامک به دوستان و اقوام فراخوان داده و از کسانی که مایل به همکاری بودند دعوت کردم تا در اسرع وقت کتابها و کمک مالی شان را به ما برسانند.

فراخوان در ابتدا برای دو مقطع دبستان و راهنمایی(علمی،داستان و مذهبی) و دو بخش اهدا کتاب از کتابخانه های شخصی و کمک مالی از 2000تومان به بالا بود.با این تاکید که کتابهای اهدا شده باید نو و تمیز باشند،کتابهای کثیف و پاره تحویل گرفته نمی شود! بلافاصله بعد از ارسال پیامک از همان شب واکنش ها آغاز شد.

با وجود آنکه فقط برای دبستان و راهنمایی اعلام نیاز کرده بودیم اما عده ای برای دبیرستان و دانشگاه هم اعلام آمادگی کردند.ضمن اینکه عده ای از دوستان به دوستان خودشان این پیام را ارسال کرده و آنها نیز ضمن استقبال از این طرح علاوه بر اینکه تعداد زیادی کتاب برای ما آوردند، به دیگران اطلاع رسانی کردند تا آن ها نیز در این امر شرکت کنند.

 نتیجه بسیار جالب و رضایت بخش بود. هرکس سعی کرده بود سهم خود را ادا کند. دوستان شناخته و ناشناخته یک به یک کتاب ها رابا آژانس یا پیک موتور و یا وسیله شخصی می آوردند.کتابهایی که گاه تعدادشان به چهار یا پنج کارتن می رسید و گاه فقط یک یا دو جلد بود. حدود 80%کتابها نو ،چاپ جدید و بسیار تمیز بودند.مابقی نیاز داشت نوشته های صفحه های اول کتاب پاک شود اما تمیز و قابل استفاده بود.

در این میان برخی به دلخواه و بدون آنکه ما فراخوانی زده باشیم مقداری لوازم التحریر مانند خودکار،دفتر و روان نویس هم لابلای کارتن و نایلون کتاب ها گذاشته بودند.مبلغ 165000هم جمع شد که ابتدای امر،قرار بود برای تهیه کتاب صرف شود.

جمع آوری کتاب ها حدودا"یک ماه طول کشید،تعداد کتاب ها چندین برابر پیش بینی ام بود.طوریکه علاوه بر کتابخانه دبستان و راهنمایی روستای میقان ،دبستان  و راهنمایی و دبیرستان روستای ده نو نیز تامین شد.دانشگاه پیام نور در بیرجند(با هماهنگی با مسئول کتابخانه و اعلام نیاز از سوی آن ها) و حوزه علمیه خواهران در نهبندان نیز از این سفره بی بهره نماند.

در مجموع تعداد کتاب های جمع آوری شده 1040جلد بود.از این تعداد156 جلد متعلق به مقطع دبستان،135جلد راهنمایی،396جلد دبیرستان،39جلد حوزه و369 جلد کتاب به دانشگاه اهدا شد.

کتابهایی که در آن در هریک از مقاطع ذکر شده از برترین نویسندگان قدیم و جدید یافت می شد.کمیت و کیفیت کتابها مانع از آن شد که مبلغ جمع آوری شده صرف خرید کتاب شود،بلکه با اجازه صاحبان آن لوازم التحریرتهیه کردیم.

نکته جالب توجه آن بود که این تعداد از کتاب ها حاصل مشارکت هموطنان به طور فردی بود و تنها از کتابخانه های شخصی خارج شد و هیچ نهاد دولتی در جمع آوری و اهدای کتابها دخالت نداشت.

به این ترتیب قیمت کتابها روی هم حداقل به یک میلیون تومان رسید.کتاب های نفیس و گران قیمتی که خرید آن برای دانش آموزان شهرنشین هم چندان آسان نبوده و نیست .مثل اهدا دایره المعارف هایی برای درس علوم دوره راهنمایی که قیمت شان 18000تومان بود و فرد اهدا کننده حتی از آن استفاده شخصی هم نکرده بود.

کتاب ها به طور منظم و با حوصله از هم تفکیک و اوائل آبان ماه به مقصد بیرجند و نهبندان ارسال و به دست رابطین رسید.رابطین نیز در اولین فرصت آن را به دست مسئولین مدارس،دانشگاه و حوزه رساندند.

بعد از تمام شدن این طرح،دوستان برای بار دوم اعلام آمادگی کرده و با وجودآنکه به دلیل مشغله های کاری، تصمیم داشتم این روند را تمام کنم، دور جدیدی از جمع آوری کتاب ها را برای این مناطق و برای دیگر روستاها شروع کرده ایم.

به این ترتیب در سال «جهاد اقتصادی» یک کار اقتصادی در حوزه فرهنگ انجام دادیم.بعد از این جریان به این موضوع فکر می کنم ما در این کشور توانایی چه کارهای کم هزینه و یا حتی بدون هزینه اما بسیار بزرگ ،قابل استفاده و تاثیر گذاری را داشته و داریم که به آن فکر نکرده ایم و یا باید برای انجام دادن آن باید فقط کمی همت به خرج دهیم؟کارهایی که با یک فراخوان ساده می توان از حداکثر مشارکت مردم استفاده کرد. مردمی که با کمال میل حاضرند داشته های خود را با هموطنان شان تقسیم نمایند.

آنچه ما انجام دادیم تنها یک گام بسیار کوچکی برای تحقق عدالت اجتماعی بود . پیشکش به تمامی شهیدانی که دغدغه شان رسیدگی به محرومان و مستضعفان بود.

برای اطلاع بیشتر بازدیدکنندگان،در هریک از این جدولها نوع کتابها و تعداد و هر مقطع را آورده ام:

دبستان:داستان:۱۲۱جلد

علمی۳۰جلد خلاقیت آفرین ۵جلد
راهنمایی:داستان۸۷ علمی۴۰ کمک درسی۱۰
دبیرستان:داستان و مذهبی۴۸ علمی۱۸ تست گاج و قلمچی۲۹۵

حوزه علمیه:۳۹جلد

دانشگاه:

ادبیات داستانی و شعر:۱۹۰

کتابهای تخصصی:

گروه تاریخ:۲۱جلد

گروه جامعه شناسی:۳۸

گروه تربیت بدنی:۳

مجله های فرهنگی:۱۰

 

 

 

گروه فلسفه:۸

گروه معارف اسلامی:۲۱

گروه روانشناسی۷

 

 

گروه ادبیات:۳۵

گروه ریاضی وکامپیوتر۱۰

+نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت1:30توسط فائزه ساسانی خواه |
باران
باز باران

با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 ..............................................

عجب آسمانی است آسمان تهران و عجب بارانی است این باران.

+نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت21:21توسط فائزه ساسانی خواه |
شهید و زندگی روزمره

هر سال اردیبهشت ماه ،همزمان با سالگرد شهادت برادرم (از شهدای عملیات بیت المقدس) برای برگزاری مراسم به تکاپو می افتادیم. بزرگترها برنامه ریزی می کردند ،مهمانها را دعوت می کردند، برای پذیرایی تهیه می دیدند و سخنران دعوت می کردند.ما نوجوانها و جوان ها هم عقل هایمان را روی هم می ریختیم و برای تزیین اتاق برنامه ریزی می کردیم.اتاق را با کاغذهای باریک سبز رنگ تزیین می کردیم.با مقوای رنگی قرمز گل های لاله کوچک و با کاغذ آلومینیومی کبوتر در می آوردیم و به در و دیوار اتاق می چسباندیم.بعد هم مقواهایی را که خواهرم می داد با خطی خوش روی آن در مورد شهید و شهادت بنویسند را می چسباندیم روی دیوار و دورتادور آن را با لامپ های ریز ریسه ای تزیین می کردیم. آخرین بار خطاط روی مقوایی زرد رنگ نوشته بود «خون هر شهید تزریق خون تازه ای است بر پیکر رگهای اجتماع».

سالگرد برادرم در فضایی صمیمانه و بی تکلف برپا می شد و هرسال اقوام و دوستان و هم محلی ها حتی برای ساعاتی کوتاه به یادمی آوردند پسردایی،پسرخاله ،پسرعمو و پسر عمه شان و یا هم محلی و پسر همسایه شان برای حفظ آرمانی بلند به شهادت رسیده است.

سال های ابتدایی دوران جنگ رسم بود خانواده های شهدا علاوه بر مراسم ختم ، شب هفت و چهلم  سالگرد هم برایش بگیرند و این سالگردها تنها محدود به همان سال اول نبود. تا سالها بعد از جنگ نیز جریان داشت.اگر در میان اقوام چند شهید بود این مراسم دور می گشت و اقوام در سال چندبار به همین مناسبت دور هم جمع می شدند و در مراسم یادبود شهیدان شرکت می کردند.

کارکرد برپایی این گونه مجالس تنها فردی نبود.بلکه حضور خویشاوندان ، دوستان و همسایه ها گردهم به همین مناسبت و یادآوری خاطره ایثار و شهادت از یکسو یاد و خاطره آن شهید را زنده نگه می داشت و از سوی دیگر تداعی کننده و یادآور ارزشهایی بود که به خاطر آنها انقلاب اسلامی پا گرفته بود و مسولیتی که بعد از شهدا بر دوش ما افتاده بود.نسلی که درگیر جنگ بود و نسلی که از جنگ و انقلاب خیلی کم می دانست و نسلی که سالها بعد از جنگ به دنیا آمد دائم از فرهنگ شهید و شهادت و از انسانیت و روحیه انسانی می شنید و به این ترتیب گفتمان انقلاب اسلامی و اهداف آن مدام بازتولید و مرور می شد.آن هم با زبانی ساده،در مجالسی بی ریا و عمدتا"در خانه ای که آن شهید زندگی کرده و بویش هنوز احساس می شد. و این برنامه ها گرچه با هدفی از پیش تعیین شده برگزار نمی شد اما ناخودآگاه اجازه نمی داد یاد شهدا در پس دوندگی های زندگی روزمره فراموش شود و تلنگری جدی برای مان بود.و هسته های کوچکی از افراد با سلیقه ها و گرایشهای فکری مختلف را کنار یکدیگر قرار می داد و مایه صفا و صمیمیت بود.اما با پایان یافتن جنگ کم کم تب یادبودها برای شهدا فروکش کرد. متاسفانه این مراسم از محافل خصوصی غایب شد،از اهمیت افتاد و دیگر ضرورت آن احساس نشد. مراسمی که مرد و زن و کودک و نوجوان را دور هم جمع می کرد تبدیل شد به مراسمی عصرانه که فقط زن ها در آن شرکت می کردند و بعد از سال ها آن مراسم مختصر هم کم کم تعطیل شد. پیامد ناخواسته این حرکت آن بود که تقریبا شهدا از زندگی روزمره و خانه هایمان بیرون رفته و به حاشیه رانده شدند و یادبودشان کم کم از دایره خویشاوندان و محله بیرون رفت.گرامیداشت آن ها به زمان هایی مانند هفته دفاع مقدس،سالگرد آزادسازی خرمشهر و...محدود شد  و یادشان در خانه هایمان تنها منحصر به عکسی تکراری شد که سالهاست روی دیوار اتاق هایمان نصب شده است. بعضی از خانواده ها تصمیم گرفتند به جای آن، مراسم عزاداری برای امام حسین یا حضرت زهرا برپا کنند و بعضی هیچ چیز را جایگزین آن نکردند.تعطیل ِتعطیل.انگار که چراغهای شهر یک به یک خاموش شود و شهر رفته رفته در فراموشی و غفلت تاریکی فرو رود.هر کسی رفت پی زندگی و روزمرگی خودش.

سال هاست که ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم،شده ایم مثل خیلی های دیگر! دیگر آن مراسم باشکوه و تاثیر گذار را در منزل برگزار نکرده ایم. شاید آخرین بار تنها یکی-دو سال از رحلت حضرت امام گذشته بود و دیگر هیچ.

زمانی که ما از این مسولیت شانه خالی کردیم و وظیفه مان را به دیگران محول کردیم نهادهای دولتی، فرهنگی،سیاسی و... متولی آن شدند.به ناچار باید کسی عهده دار این مسئولیت می شد تا یاد شهدا از ذهن ها پاک نشود.اما در کنار محاسنی که تلاش های نهادهای گوناگون دارد ،ضعف هایی هم دارد :یکی آن که این مراسم عموما برای شهدای خاص و معروف و سرداران درجه اول جنگ برپا شده و می شود(آن هم اگر حق مطلب ادا شود) دوم:گرفتن سالگردهای دسته جمعی برای چندین هزار شهید. به هر حال آنچه مسلم است این است که این نهادها نمی توانند برای تک تک شهدا سالگرد بگیرند.حال آنکه هر شهید پرونده ای برای خود دارد.

چند سالیست به این موضوع فکر می کنم ضرورت دارد و لازم است خانواده های شهدا موج جدیدی در جامعه برپا کنند،باردیگر به طور خودجوش برای شهیدانشان در خانه هایشان مراسم سالگرد برگزار کنند. و یکی -دو سالی است که این بحث را با خانواده ام دارم و سعی در متقاعد کردن آنها دارم!!!تصور کنید در هر فامیل یا کوچه و محله یک،دو یا چند شهید وجود داشته باشد اگر این مراسم زنده شود چقدر فضای جامعه عوض می شود و گرایشات معنوی در میان افراد جامعه جانی دوباره می گیرند.به این ترتیب خون هر شهید ،اهداف ،آرمانها و آرزوهایش برای کشور و انقلاب به طور مکرر در پیکره اجتماع و جامعه تزریق می شود.

افراد به طور فردی و گروهی می اندیشند به چه میزان به ارزش های انقلاب نزدیکند و به آن ایمان دارند و به چه میزان خواسته یا ناخواسته از آن فاصله گرفته اند؟انحرافات از جاده انقلاب از کجا بوجود آمده و چطور می شود جلوی آن را گرفت؟ ریشه این فاصله ای که میان ما و ارزشهای انقلابی افتاده کجاست و هرکس چه سهمی را باید بر دوش بگیرد و چه وظیفه ای را در قبال جامعه بر دوش دارد.برپایی انواع و اقسام کنگره ها و همایش ها هرگز آن تاثیری را که خانواده های شهدا خودشان برای شهیدشان مراسم بگیرند ندارد.زیرا صمیمت حاکم بر آن فضا را هرگز در هیچ جای دیگری نمی توان تجربه کرد.

حالا شما فکر کنید اگر خانواده شهیدی آنقدر درایت داشته باشد تا علاوه بر سالگرد شهادت،تولد و یا ازدواج آن شهید (در صورت تاهل)را هم زنده نگه دارند چه موجی ایجاد می شود.زنده کردن یاد شهدا بیش از آنکه عملی فردی باشد اجتماعی و سیاسی است.استوانه ای است محکم برای پایه های نظام و حفظ گفتمان انقلاب اسلامی.

این فرهنگ باید میان ما زنده شود.شهدا باید به زندگی روزمره ما باز گردند و یاد و اهداف و آرمان هایشان در دستور کار برنامه های روزانه،ماهانه و حتی سالانه مان قرار گیرد. وصیت نامه شهیدانمان باید در این فضا میان دوستان،اقوام،آشنایان و همسایه ها پخش شود و دست به دست بچرخد. زمان آن رسیده است ما خانواده های شهدا آلبوم های عکس شهیدانمان را از کمدها بیرون بیاوریم و این میراث گرانبها را در معرض دید عموم قرار دهیم.وصیت نامه هایشان را از کمدها و لوازم شخصی و موزه های بنیاد شهید بیرون بیاوریم و به جای آنکه یادگاری شهیدمان قلمداد کنیم مجددا مورد بازخوانی قرار دهیم تا آرمانهای مکتوب و دغدغه آنها دوباره به طور جدی در دستور کار جوانان انقلابی قرار گیرد. و صدها ایده ناب و جدید را از دل آن بیرون بیاورند. حتی جوان ترها می توانند این سالگردها را در فضای مجازی برای پدر، برادر،عمو،دایی و یا (خواهر) شان برگزار کنند.تا یاد شهدا را نو به نو در جامعه بدمند و حقیقت راهشان را یادآوری نمایند.

اگر بخواهیم آرمان های انقلاب و شهیدان مان را مانند سالهای آغازین ابتدای انقلاب دنبال کنیم باید به این امر خطیر توجه کنیم که ما خانواده های شهدا در این زمینه نیز مسولیت داریم.احیای روحیه خودباوری و از خودگذشتگی با این زبان ساده قابل انتقال به نسل جدید و نسلی است که از ابتدا با انقلاب همگام بوده است. فرهنگ شهادت ،غيرت و ديانت را به جامعه باز‌مي‌گرداند و غفلت‌ها را مي‌زدايد!با تکریم شهید قوت قلب پیدا می کنیم و غبار غفلت را از ذهن و دلمان پاک می کنیم.شهدا نیازی به بزرگداشت ما ندارند،آنان «السابقون السابقون اولئک المقربون»اند.آنان «احیاء عند ربهم یرزقون »اند.این ما هستیم که به آنان نیاز داریم.مراسم یادبود شهدا بهترین فرصت برای یادآوری و درک آرمان های انقلاب و زنده کردن آن ارزشهاست.

تجربه دو ساله ام از برگزاری سالگرد اینترنتی در وبلاگ شخصی ام و برپایی نمایشگاه عکس از آلبوم شخصی برادرم (ز دوران کودکی تا لحظه دفن در بهشت زهرا)در دانشگاه نشان داد تاثیر دعوتنامه ای که برای سالگرد شهید از سوی عضوی از خانواده شهید برای مدعوین فرستاده می شود و نام آن فرد دعوت کننده در آن نوشته شده بسیار تاثیرگذارتر است از دعوتنامه ای که مسئول نهادی خاص می نویسد و احساسات افراد را بیشتر درگیر می کند. نمایشگاه عکسی که از آلبوم شخصی شهید توسط خانواده شهید برگزار می شود از سوی بازدیدکنندگان بسیار مورد توجه و تامل بیشتر قرار می گیرد و همه افرادی که در چنین فضایی قرار می گیرند با هر گرایش و سلیقه فکری به نوعی علاقمند هستند تا در این زمینه هر کمکی از دست شان برمی آید انجام دهند و راجع به هدف یا اهداف برگزاری این مراسم بیشتر بدانند.حتی کسانی که در برپایی نمایشگاه عکس تخصص دارند و حرفه شان اینست وقتی می دانند این نمایشگاه از سوی خانواده شهید در حال برگزاری است به گونه ای جدی تر انرژی خود را صرف می کنند و از جان و وقت مایه می گذارند و حتی برای ادای دین از هزینه های مادی کار می کاهند و کاری با کیفیت بهتر تحویل می دهند تا وقتی از سوی ارگانهای رسمی به آنها پیشنهاد برپایی نمایشگاه می شود .

..............................................

نکته ۱:

شاید برخی از مطالب این پست برای برخی از دوستان و خوانندگان این وبلاگ تکراری باشد ولی به دلیل اهمیتی که این موضوع دارد دوباره با تفصیل بیشتر ی به موضوع پرداخته ام .

نکته ۲:

این مطلب امروز در روزنامه کیهان با عنوان منتظر بخشنامه و بودجه نباشیم به چاپ رسیده است.ماجرا هم از این قرار بود که یکی از دوستانی که به تازگی با هم آشنا شده ایم یادداشتی برای هفته دفاع مقدس خواست که من هم فرستادم و امروز خبردار شدم این مطلب در این روزنامه به چاپ رسیده است.

این مطلب در نشریه الکترونیکی راسخون و افکار نیوز و فارس و قطره نیز گذاشته شده است.(برای گسترش فرهنگ جهاد و شهادت چه کرده ایم؟)

همچنین وبلاگ یادگاران شاهد یزد نیز از این مطلب استفاده کرده است.

+نوشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت11:47توسط فائزه ساسانی خواه |
سیاهی
سه شب است می خواهم مطلبی بگذارم توی وبلاگم ،با خودم کلنجار می روم،ده ها موضوع را توی ذهنم  سبک و سنگین می کنم اما موقع نوشتم مغزم قفل می کند و هیچ انگیزه ای برای نوشتن شان ندارم.

بی خیال نوشتن می شوم.اصلا تصمیم می گیرم ننویسم.اما فکر نوشتن رهایم نمی کند.می خواهم بنویسم اما نمی دانم از چه؟یکی از موضوع هایی را که تا همین چند وقت پیش برایم مهم بود شروع می کنم .یک صفحه ای تایپ می کنم اما بی فایده است.حرف من حالا این ها نیست.نیمه کاره روی صفحه مانیتور ذخیره و کامپیوتر را خاموش می کنم.اما بعد از چند ساعت باز هم فکر نوشتن در ذهنم نقش می بندد ،سوژه ای پیدا نمی کنم؛یعنی سوژه ای که بتوانم اینجا و در این لحظه در موردش بنویسم و خودم راضی باشم پیدا نمی کنم به خودم پیشنهاد می دهم از دوران کودکی ام بنویسم ، شاید بتوانم از دوران کودکی ام بنویسم به ذهنم فشار می آورم ولی غیر از چند کلمه چیز دیگری یادم نمی آمد:مداد رنگی(بیشتر آبی و زرد)،حوض،مدرسه و هم کلاسی های دبیرستان. فقط همین.بدون آنکه بخواهم چیز دیگری به آن اضافه کنم.

 نمی دانم چرا یک موضوع از ذهنم دست برنمی دارد و می خواهد راجع به آن سربسته بنویسم: عکاسی .

گاهی وقت ها دوست دارم از سیاهی و تاریکی عکس بگیرم.در تاریکی و ظلمت شب دوربین را روشن می کنم  و عکس می گیرم.گاه چند دقیقه ای آن را می گذارم روی صفحه گوشی موبایلم.به صفحه سیاه نگاه می کنم . عکس را پنهان می کنم و به هیچ کس نشان نمی دهم،اثری است خارق العاده و آرامش بخش فقط برای خودم. صفحه سیاه، عکس سیاه...سیاه ِسیاه...

+نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390ساعت1:1توسط فائزه ساسانی خواه |
فلسطین
فلسطین پاره تن اسلام است و باید به آن بازگردد.

امام خمینی

مبادا فردا روز قدس در کشور مصر و یمن باشکوه تر از ایران که پرچمدار مبارزه با رژیم منحوس اسراییل است برگزار شود.باتوجه به قیام های منطقه و بیداری اسلامی حضور پرشکوه ما در راهپیمایی روز قدس حتی مهم تر از اولین سالی است که این راهپیمایی برگزار شد.ایران باید همچنان خط مقدم باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت

مبارک باد پیروزی" انقلاب دوم" مردم مصر و تسخیر سفارت اسراییل در قاهره

جشن تسخیر سفارت اسراییل مقابل دانشگاه تهران

+نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت19:36توسط فائزه ساسانی خواه |
از تهران تا لندن

مطالعات فرهنگی و فرهنگ والای روشنفکران ایرانی

در زمینه حوادث رخ داده در شهر لندن در انگلستان حرف بسیار است.ولی فقط تیتروار چند مورد را در مقایسه با حوادث بعد از انتخابات88ایران اشاره می کنم و قضاوت را به شما می سپارم:

-نقش بی بی سی در تحریک کردن مردم تهران و معرفی آنها به عنوان افراد حامی دموکراسی/نقش بی بی سی در کمرنگ کردن اعتراضات سیاهپوستان و سانسور اخبار مربوط به آن.

-دعوت مردم تهران به حضور در خیابانها و اغتشاش خیابانی و عدم پیگیری مطالباتشان از راه قانونی/تهدید کردن مردم لندن و وادار کردنشان به رفتن به خانه ها.

-پخش صحنه های زد و خورد میان پلیس و بسیج و معرفی آنها به عنوان افرادی غیرمتمدن (پخش مصاحبه جناب کروبی و در افشانی وی در مورد پلیس و رفتار با مردم)/حمله وحشیانه پلیس به معترضان لندنی با باتوم و سگ و...

-متهم کردن ایران به آوردن نیرو از حزب الله لبنان برای مقابله با اغتشاشات(بدون آوردن مدرک معتبر)/دعوت رسمی انگلستان از آمریکا برای جمع کرن اعتراضات خیابانی.

-نقش فیس بوک و توییتر در ایجاد شبکه های اجتماعی میان معترضان در ایران و متحد کردن آنها با یکدیگر/نقش فیس بوک و توییتر در حمایت از دولت انگلستان و محروم کردن معترضان دراستفاده از آنها.

-معرفی معترضان ایران به عنوان هواخواهان دموکراسی/معرفی سیاهپوستان(صداهای خاموش)به عنوان اراذل و اوباش و قاچاقچی.

-تلاش برای کشته سازی در ایران و بزرگ نمایی برای این کشته ها/کشتن 4تا5معترض در لندن ظرف تنها چهار روز.

-ترغیب ایرانیان خارج از کشور به راهپیمایی ضد ایران و جلب توجه جهانی/سکوت ما در قبال رفتار دولت انگلیس با معترضان.

-متهم کردن مسولین بلندپایه ایران به خشونت/سرکوب معتراضان لندنی با دستور مستقیم نخست وزیر انگلیس.

-حمله روسای جمهور و نخست وزیران غربی نسبت به نحوه برخورد با معترضان در ایران /سکوت غرب در مقابل برخورد دولت انگلیس با معترضان.

-زیر سوال بردن دادگاههای ایران در مورد متهمان تلاش برای انقلاب مخملی/برگزاری دادگاههای روزانه و شبانه  و حتی در روزهای تعطیل برای معترضان لندنی و محدود کردن خبرنگاران.

-پخش مکرر اغتشاشات ایران و متشنج نشان دادن ایران از سوی رسانه های غربی/عدم برجسته سازی در رسانه های ایران و ضعف این رسانه ها در قبال این حرکت اجتماعی مهم.

و...

-حالا به تمام اینها سکوت روشنفکران و روشنفکرنماها را هم در قبال این جنایات در کشوری که ادعا  دارد آخر دموکراسی است را اضافه کنید.انگار نه انگار سیاهان و فقرای لندنی صداهای خاموشند و باید ازشان حمایت کرد.(حکما" مطالعات فرهنگی در این زمینه نظریه ای ندارد.اصلا به اصحاب مطالعات فرهنگی چه مربوط)از وضعیت بحرین و یمن و لیبی هم که عبور می کنمٰ قابل این حرفها نبوده و نیستند که روشنفکران ایرانی وقت نازنین شان را حرام چنین معترضانی کنند.

نمی دانم از ابتدای مهر اساتید گرانقدر چه دارند در مورد دموکراسی در غرب بگویند.و نمی دانم دانشجوی شجاعی پیدا می شود که تا استادی قربان صدقه غرب رفت بگوید:بس است آقا.جمع کنید این مسخره بازی ها را.نمی بینید در دنیا چه خبر است!

+نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت19:21توسط فائزه ساسانی خواه |
هوش و چادر

حضور توی کلاس معذبم کرده بود.ظاهرم متفاوت از بقیه بود و این توی ذوق می زد. درک می کردم وصله ناجورم.ظاهر آدمها و حتی طرز حرف زدنشان کاملا با من متفاوت بود.مانتوهای تنگ و کوتاه و صورتهای نقاشی شده با چادر من همخوانی نداشت.نه تنها !تنها خانمی بودم که در کلاس حجابم چادر بود که تنهامحجبه کلاس بودم فضاهای متفاوت زیادی را تجربه کرده بودم اما این بار تجربه ای منحصر به فرد بود.حضور در یک موسسه خصوصی به قصد شرکت در کلاس داستان نویسی.نگاههای سنگین هنرجویان را احساس می کردم.
بعد از لحظاتی استاد وارد کلاس شد.ظاهر استاد هم دست کمی از بقیه نداشت.به محض ورود نگاهی به هنرجویان انداخت و ناگهان چشمش به من افتاد و تعجبش از حضور آدمی با حجاب من را با لبخند عمیق و معناداری که تحویلم داد نشان داد.طوریکه هنرجوی کنار دستی ام پرسید:چرا استاد شما را این طوری نگاه کرد و لبخند زد؟برخورد متفاوت استاد با من در نگاه و حتی کلام فقط مربوط به آن روز نبود.طی چند جلسه اول بارها پیش می آمد که از حرفهای من برداشت نادرستی می کرد و بی دلیل موضع می گرفت.سوالهای من را جواب نمی داد یا حتی اصلا اجازه نمی داد سوالم را بپرسم.
از همه اینها بدتر روزی بود که دور هم به حالت دایره وار نشسته بودیم تا اعضا کلاس بتوانند همدیگر را ببینند.من عادت دارم در هر کلاسی چه دانشگاهی و چه غیر دانشگاهی استاد هرچه می گوید را بنویسم.به نظرم نوشتن های من به طور بی وقفه برای او ایجاد حساسیت کرده بود.استاد به بهانه اینکه کلاس را هنرجویان باید اداره کنند نفر سمت راست مرا بلند کرد و به او گفت پشت میز استاد بنشیند و استاد آمد کنار من نشست در این مدت حواسم بود نگاهش به برگه من است که من چه می نویسم؟انگار به من شک کرده باشد.پس از استراحت کوتاهی که کردیم و دوباره به کلاس برگشتیم این بار استاد نفر سمت چپ مرا بلند کرد و کنار من نشست.
پس از چند جلسه که داستانهایم را برایش می بردم احساس می کردم نظرش نسبت به من تغییر کرده و روز به روز برخوردش بهتر می شد.گویی استعدادی که در داستان باید از خودم نشان می دادم نشان داده بودم و کارهایم به دلش نشسته بود.
 آدمها گرچه بعضی حرفها را مستقیم به یکدیگر نمی زنند اما با نگاه و برخوردهای غیر مستقیم شان نشان می دهند.بارها به دوستان کلاس -که گرچه ظاهرهایی متفاوت و البته عقایدی متفاوت با من داشتند اما رابطه دوستانه ای میان ما برقرار شده بود-می گفتم که استاد برخوردش با من متفاوتست اما آنها به حساب سوئ تفاهم می گذاشتند تا اینکه یک بار در کلاس در ترم جدید استاد طاقت نیاورد و بدون اینکه اشاره مستقیمی به اعتقادات مذهبی من داشته باشد گفت :من فکر نمی کردم تو چنین داستانهای پرمحتوایی بنویسی.از تو انتظار چنین داستانهایی را نداشتم.
استاد مرا با حجابم سنجیده بود.و حجاب و اعتقادات مذهبی ام را نشانه تحجر و عقب ماندگی ام می دانست.زمان برد تا توانستم با تلاش و کوششم در کلاس و برتر بودنم خودم را به او ثابت کنم.
متاسفانه تجربه هایی از این دست زیاد است و نمی دانم چرا با وجود رشد و پیشرفت زنان مسلمان محجبه در مشاغل و رشته های گوناگون هنوز برای بسیاری از اقشار جامعه جا نیفتاده است که حجاب به خصوص چادر نشانه تحجر و عقب افتادگی نیست.برخی هنوز زنان محجبه را در مشاغل و رشته هایی خاص تعریف می کنند و گویی حضور زنان محجبه در بعضی عرصه ها برایشان باور پذیر نیست.با وجود آنکه در این سالهای اخیر تا حدودی نگاه ها نسبت به این موضوع تغییر کرده است اما مکانها و جایگاههایی وجود دارد که هنوز برای این دسته از زنان تعریف نشده است.
حضور زن فعال در جامعه با پوشش چادر  هم گاهی باور ناپذیر است .چند سال قبل که روزنامه نگار و خبرنگار بودم نیز با برای برخی باور کردنی نبود که من با چادر همه جا حضور می یابم.یکی از همکلاسی های دوران کارشناسی ارشدم با اصرار از من می پرسید چطور با چادر کار خبرنگاری می کنم و می خواست به زور از من اعتراف بگیرد که من در محل کار با چادر نمی توانم کار کنم و پوشش دیگری دارم چون کار با چادر آسان نیست!و دست آخر هم باور نکرد من با چادر کار خبرنگاری می کنم.
متاسفانه این نمونه های کوچک که در طول زندگی روزمره هرکدام از ما خانم های محجبه با آن روبرو هستیم ترسیم کننده گفتمان حاکم بر جامعه است که چادر را در سطحی نازل قرار می دهد.و نیازمند تغییر با برنامه ریزی های ظریف و دقیق از سوی مسئولان فرهنگی جامعه است.نگاهی که باور پذیر باشد و بتواند دیگران را متقاعد نماید که حجاب هیچ ارتباطی با هوش افراد نداشته یا هیچ منعی برای فعالیت آنها ندارد.

**********

آنچه در مورد کلاس داستان نویسی نوشتم مربوط به کلاسی است که سال گذشته می رفتم.

 

پی نوشت:وبلاگم را نشریه الکترونیکی جیم روزنامه خراسان معرفی کرده است.البته توسط یکی از خوانندگان محترم این نشریه متوجه شدم.

این مطلب در روزنامه خراسان صفحه جیم چاپ شده است.(البته بدون هماهنگی یا من/یا حداقل اطلاع دادن)!!!

 

+نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت17:5توسط فائزه ساسانی خواه |
تعلقات
از تمام تعلقاتی که داشتم و دارم یکی یکی دارم کنده می شوم.دیگر چیزی که باعث شود به آنها

افتخار کنم و با آنها خودم را محک بزنم ندارم.دستم خالی خالی است.

چقدر احساس خوبی دارم.تازه به آدم حس انسان بودن دست می دهد.تازه احساس می کنم برای

انسان بودن و بنده خدا بودن چه معیارهای بزرگتری هست!

به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری

جواب داد آزادگان تهی دستند

+نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت12:9توسط فائزه ساسانی خواه |